Monday, May 4, 2026

صفحه نخست » آیا در هیاهوی جنگ‌ و تخاصم اپوزیسیون، رنج مردم و جنایات رژیم فراموش شده است؟ محمود زهرایی

Mahmoud_Zahraei.jpgبازاندیشی در شکاف اپوزیسیون

این اپوزیسیون هیچ‌گاه یک‌دست و هم‌صدا نبوده است؛ و اساساً هم ضرورتی ندارد که چنین باشد. تکثر صداها می‌تواند زمینه‌ساز زایش اندیشه‌های عمیق‌تر و روشن‌تر شود. اما آنچه اپوزیسیون از آن رنج برده و همچنان می‌برد، نه چندصدایی، بلکه درک نادرست از شرایط موجود، ناتوانی در فهم ماهیت به‌شدت خشن و ضد مردمی حاکمیت و نیز سوءبرداشت از یکدیگر است.

آنچه اپوزیسیون را فرسوده و چندپاره می‌کند، صرفِ نقد و اختلاف نظر نیست، بلکه تبدیل این اختلاف‌ها به موضع‌گیری‌های خصمانه و آمیخته با خشم است. تفاوت‌های فکری، به‌جای آن‌که بازتابی از تنوع طبیعی نگاه‌ها و تحلیل‌ها باشد، اغلب به‌عنوان امری ضد مردمی و ضد مبارزه تلقی می‌شود. افراد و گروه‌ها نه بر پایه‌ی میزان و اثربخشی مبارزه‌شان با حاکمیت، بلکه بر اساس میزان هم‌سویی یا ناهم‌سویی فکری‌شان با «من» و یا با «ما» سنجیده می‌شوند. هر صدای متفاوتی به‌سرعت با برچسب «ضد انقلاب» یا «ضد مردم» طرد می‌شود و عملاً در معرض همان دشمنی قرار می‌گیرد که باید متوجه حاکمیت باشد.

هرچند آتش‌بسِ چند هفته‌ای، خوشبختانه، تا حدی از شدت این تهاجمات درونی و رگبارِ سخنرانی‌ها، بیانیه‌ها، مناظره‌ها و توییت‌ها کاسته است، اما فضا هنوز به وضعیت پیش از آغاز حمله‌ی نظامی بازنگشته است. اپوزیسیون، در حالی که از روند همیشگی و بی‌وقفه‌ی سرکوب و اعدام غافل مانده، همچنان بخش عمده‌ای از انرژی خود را صرف پرخاش و جدال با یکدیگر می‌کند.

پرسش اساسی این است: معیار همراهی چیست؟ هم‌فکری مطلق و انطباق کامل اندیشه‌ها، یا اشتراک در خطوط کلی مبارزه با دشمن اصلی؟ اگر دومی ملاک است، پس این سطح از دشمنی و تخاصم چه توجیهی دارد؟

آغاز حملات نظامی آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی، به‌جای ایجاد تمرکز بر شرایط خطیر، به فصل تازه‌ای از شکاف و قطبی‌شدن در میان اپوزیسیون انجامید. اپوزیسیونی که پیش از آن نیز وضعیت مطلوبی نداشت، با این رخداد بیش از پیش دچار تفرقه شد. اکنون دوگانه‌ی «موافق و مخالف حمله‌ی نظامی» به یکی از محورهای اصلی نزاع بدل شده و برای هفته‌ها و ماه‌ها، توجه به دشمن اصلی را به حاشیه رانده است.

در چنین فضایی، رخدادهایی چون سرکوب و کشتار دی‌ماه که می‌توانست و می‌بایست به موضوعی برای افشاگری مستمر و دادخواهی گسترده بدل شود، در سایه‌ی این درگیری‌های درونی کم‌رنگ شده است. حتی امروز، ماهیت آن جنبش و شمار قربانیانش نیز به محل اختلاف و منازعه تبدیل شده و گاه به‌گونه‌ای طرح می‌شود که به‌طور غیرمستقیم، مسئولیت این کشتار خشونت‌بار میان خود نیروهای اپوزیسیون نیز تقسیم می‌گردد.

بی‌تردید هر دو بخش اپوزیسیون, چه آنان که از حمله‌ی نظامی حمایت می‌کنند و چه آنان که با آن مخالف‌اند, برای دیدگاه خود استدلال‌هایی دارند. در این میان، بخشی از این استدلال‌ها درست و بخشی دیگر قابل نقد است. اما مسئله آن‌جاست که هیچ‌یک از دو طرف به این حد از واقع‌بینی رضایت نمی‌دهد. هر کدام، تمام سخنان و استدلال‌های خود را حقیقت مطلق می‌پندارد و در مقابل، تمام دیدگاه‌های طرف دیگر را مردود و نادرست می‌خواند. این نگاه مطلق‌گرا، راهی جز تبدیل رقیب به «دشمن» باقی نمی‌گذارد و نتیجه همان است که دیده‌ایم: فراموشی هدف مشترک و دشمن مشترک و غرق شدن در نزاعی فرساینده.

اما اگر صادقانه «کلاه خود را قاضی کنیم»، شاید بتوانیم از این بن‌بست عبور کنیم. اگر کسی که موافق حمله‌ی نظامی است بپذیرد که ممکن است در تحلیل خود اشتباه کند و این مسیر الزاماً به سرنگونی نینجامد و اگر مخالف حمله نیز بپذیرد که شاید این تحلیل نادرست باشد و چنین حمله‌ای اگر به فروپاشی ساختار قدرت و آزادی مردم منجر شود، آنگاه دیگر جایی برای دشمنی باقی نمی‌ماند. در چنین فضایی، گفت‌وگو جایگزین تخاصم می‌شود. اما آنچه در واقعیت می‌بینیم، خلاف این است: مخالفان و موافقان، هدف اصلی را فراموش کرده و یکدیگر را نشانه گرفته‌اند.

تمرکز افراطی بر دوگانه‌ی «حمله‌ی نظامی، آری یا نه» ما را از دشمن اصلی و جنایات مستمری که مرتکب می‌شود غافل کرده است. در همان زمانی که بخش‌های مختلف اپوزیسیون درگیر منازعات درونی خود هستند، ماشین سرکوب و اعدام جمهوری اسلامی لحظه‌ای از کار نایستاده؛ تا کنون دست‌کم ۲۱ نفر،که عمدتاً از بازداشت‌شدگان اعتراضات دی‌ماه بوده‌اند، به دار آویخته شده‌اند.

اپوزیسیون نه‌تنها صدای رسای این قربانیان نبوده و برای نجات جانشان تلاش کافی نکرده، بلکه حتی بازتاب اعدام آنان نیز کم‌رنگ‌تر از همیشه بوده است. هم‌زمان، گروه‌های شبه‌نظامی وابسته مانند حشد الشعبی و نیروهای لبنانی وارد ایران می‌شوند و آشکارا در خیابان‌ها حضور پیدا می‌کنند؛ با این حال، واکنش و اعتراض اپوزیسیون به این تجاوز علنی و نیز آمادگی رژیم برای سرکوب احتمالی اعتراضات مردمی به‌دست این نیروهای نیابتی، ناچیز و کم‌اثر است.

از آغاز جنگ تا این لحظه، ایران با خاموشی گسترده‌ی اینترنت روبه‌رو بوده است؛ وضعیتی که جمهوری اسلامی را حتی در میان بدنام‌ترین حکومت‌های اقتدارگرا درارتباط با قطع کامل و سراسری اینترنت چون چین، به یکی از رکوردداران سانسور و قطع ارتباطات بدل کرده است. با این حال، واکنش اپوزیسیون به این سطح از محدودسازی و بی‌خبری تحمیلی، هم برای مردم ایران از جهان پیرامون و هم برای افکار عمومی جهان از آنچه در درون ایران می‌گذرد، بسیار کم‌رنگ و در حدی بوده که به‌سختی می‌توان آن را قابل توجه دانست.

اینها همه ناشی از این حقیقت است که همه درگیر نزاع‌های داخلی‌اند و اپوزیسیون در آستانه‌ی ازهم‌گسیختگی کامل قرار گرفته. آنها انرژی و تمرکز لازم برای پرداختن به هدف اصلی، یعنی مقابله با یک نظام سرکوبگر، را از دست داده اند.

از همین‌رو، می‌توان مجموعه‌ای از پرسش‌های صریح را پیش روی هر دو بخش اپوزیسیون قرار داد؛ پرسش‌هایی که پاسخ به آن‌ها باید نه در هیاهوی رسانه‌ای، بلکه در درون فردی و جمعی جست‌وجو شود.

پرسش از مخالفان حمله‌ی نظامی؛

افراد و گروه‌هایی که در ماه‌های گذشته، در فضای ملتهب حمله‌ی نظامی آمریکا و اسرائیل، عمدتاً در مخالفت با آن موضع گرفته‌اند، لازم است از خود بپرسند:

آیا در این مدت، به اندازه‌ی کافی برای افشای جنایات جمهوری اسلامی تلاش کرده‌ایم؟

آیا صدای زندانیان و محکومان به اعدام بوده‌ایم؟

آیا در بحث‌ها و محافل، تمرکز اصلی بر حکومت و جنایات آن بوده است، یا بخش عمده‌ای از انرژی‌ صرف مقابله با موافقان حمله شده است؟

آیا پیش آمده است که برای تقویت استدلال‌های خود، به‌طور ناخواسته برخی مواضع حکومت را تأیید کرده باشیم و در کنار حامیان آن قرار بگیریم؟

اکنون که پس از هفته‌ها درگیری، حکومت نه سقوط کرده و نه تسلیم شده، احساس شما چیست، نگرانی یا رضایت؟

با حذف رهبر جمهوری اسلامی و چهره‌های کلیدی و فرماندهان سرکوبگر، واکنش شما چه بوده و این را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ خوشحال شدید و یا نگران؟ اگر خوشحال شدید، این محصول حمله نظامی را چگونه ارزیابی می کنید؟

آیا واقعاً باور دارید که مردم ایران، پس از دهه‌ها مبارزه و عدم پیروزی در مقابل ماشین جنگ و سرکوب رژیم ، هنوز ابزار یا امکانی ناآزموده برای سرنگونی در اختیار دارند؟

وقتی بخشی از جامعه، بزرگ یا کوچک، که خود در معرض مستقیم ویرانی و خطر هستند، از حمله‌ی نظامی حمایت می‌کنند، شما چه احساسی دارید؟ آیا همان الفاظی را که برای اپوزیسیون موافق به کار می‌برید، برای این مردم نیز به کار می‌گیرید، یا تلاش می‌کنید آنان را درک کنید؟

پرسش از موافقان حمله‌ی نظامی؛

در سوی دیگر، کسانی که حمله‌ی نظامی را تنها راه نجات می‌دانند نیز باید با صداقت به پرسش‌هایی پاسخ دهند:

آیا زمانی که از این گزینه دفاع می‌کردید، به مردمی که باید هزینه‌ی اصلی این جنگ را بپردازند اندیشیده‌اید؟

در جریان بمباران‌ها، حتی با وجود دقت تسلیحات، تا چه اندازه به کشته شدن غیرنظامیان و رنج خانواده‌ها توجه داشته‌اید؟

آیا از مرگ کودکان میناب و فجایع انسانی دیگر متأثر شده‌اید یا آن را در حاشیه‌ی تحلیل‌های سیاسی قرار داده‌اید؟

وقتی سخن از نابودی تمدن ایران به میان آمده، آیا این مواضع را نقد و به چالش کشیده‌اید؟

آیا به این واقعیت توجه داشته‌اید که گرچه برخی اهداف قدرت‌های خارجی ممکن است با هدف سرنگونی هم‌پوشانی داشته باشد، اما آن‌ها الزاماً به دنبال نجات مردم ایران نیستند و ممکن است در میانه‌ی راه، پیش از تحقق خواسته‌ی اصلی، عقب‌نشینی کنند؟

اگر پس از تمامی ویرانی‌ها و رنج و دردهایی که مردم و کشور متحمل شده‌اند، رژیم هنوز بر سر کار مانده و به جنایات خود ادامه ‌دهد، چه پاسخی برای این واقعیت دارید؟

در میان همه‌ی این پرسش‌ها، دو نکته اساسی‌تر از همه به نظر می‌رسد:

نخست این‌که مخالفان جنگ تا چه حد، آگاهانه یا ناخودآگاه، در طرح مواضع خود به‌گونه‌ای عمل کرده اند که در برهه جنگ در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفته، نگران شکستش بوده اند و یا حتی در دل، از شکست‌نخوردن آن خشنود بوده‌اند.

و دوم این‌که موافقان حمله‌ی نظامی تا چه اندازه، در شور سیاسی خود، از درد و رنج و مرگ مردمی که زیر بمباران قرار می‌گیرند فاصله گرفته‌اند.

شاید پاسخ به این پرسش‌ها آسان نباشد. اما اگر هر یک از ما، پیش از آن‌که دیگری را به محاکمه بکشیم، خود را در برابر این سؤالات قرار دهیم، راهی برای خروج از این بن‌بست گشوده خواهد شد. بدون چنین بازاندیشی‌، اختلاف‌نظرها به‌جای آن‌که به تعمیق اندیشه‌ها و هم‌سوتر شدن مسیر مبارزه یاری رسانند، به عاملی برای فرسایش، تخریب و تشدید شکاف‌ها در میان اپوزیسیون بدل خواهند شد ودر این میان آنچه بیش از همه آسیب می‌بیند، همان هدفی است که همه از آن سخن می‌گویند: رهایی ایران و آینده‌ی بهتر برای مردم.

بی‌تردید، اگر حمله‌ی نظامی، آن‌گونه که موافقانش می‌پندارند، به تضعیف ماشین سرکوب و جنگی رژیم بینجامد، حضور گسترده‌ی مردم در خیابان‌ها را ممکن سازد و در نهایت به شکست، تسلیم و فروپاشی آن منتهی شود، رخدادی خواهد بود که نه‌تنها یک ملت، بلکه بسیاری در جهان از آن استقبال خواهند کرد.

اما اگر این جنگ، چنان‌که مخالفان هشدار می‌دهند، حاصلی جز ویرانی، تخریب زیرساخت‌ها و جان‌باختن شهروندان غیرنظامی نداشته باشد و رژیم همچنان در قدرت باقی بماند، آنگاه با تراژدی‌ای روبه‌رو خواهیم بود که باید آن را از تلخ‌ترین بداقبالی‌های تاریخی دانست.

با این همه، این پرسش ها همچنان پابرجاست:

اگر با وجود همه‌ی زشتی‌ها و هزینه‌های ناگزیر این جنگ، سرانجام به سرنگونی این رژیم بینجامد، آیا می‌توان به آن پاسخ مثبت داد و پیشاپیش آن را مذموم و شکست خورده ندانست؟

و فراتر از آن، اگر سرنگونی رژیم به عنوان حاصل نهایی یک حمله نظامی نیز نتواند دلیلی قانع‌کننده برای رأی مثبت به حمله نظامی باشد، چه راهی کوتاه‌تر، کم‌هزینه‌تر و عملی‌تر، برای سرنگونی و پایان دادن به این وضعیت وجود دارد؟



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy