مقدمه
در حافظه اسطورهای ایرانیان، ضحاک تنها یک پادشاه خونریز نیست؛ او نماد لحظهای تاریک در روان یک جامعه است؛ لحظهای که ترس، فرسودگی و درماندگی چنان بر ذهن جمعی سایه میاندازد که وعده نجات ـ حتی اگر بوی تباهی بدهد ـ جذابتر از تحمل پیچیدگی واقعیت میشود.
ضحاک صرفاً با شمشیر بر ایران مسلط نمیشود؛ پیش از آن، جامعهای وجود دارد که آمادگی روانی تسلیم شدن به او را پیدا کرده است. جامعهای که در آن اضطراب دائمی و فرسایش امید، بهتدریج میل به آزادی و خرد انتقادی را تضعیف میکند و جای آن را تمنای پایان فوری رنج میگیرد؛ حتی اگر این پایان، آغاز شکلی تازه از تباهی باشد.
به همین دلیل، اسطوره ضحاک هنوز برای فهم وضعیت روانی و سیاسی ایران معاصر اهمیتی زنده دارد. پرسش اصلی امروز نیز همین است: چرا جامعهای که بارها هزینه انقلاب، جنگ، تحریم، سرکوب و فروپاشی اقتصادی را تجربه کرده، همچنان مستعد جذب روایتهای رادیکالتر و ویرانگرتر است؟ چرا رنج، همیشه به واقعبینی بیشتر منجر نمیشود، بلکه گاه میل به نجاتهای ناگهانی و مطلق را تشدید میکند؟
پاسخ این پرسش صرفاً سیاسی نیست. آنچه باید فهم شود، سازوکاری در روان جمعی است؛ جایی که رنج مزمن، تحقیر تاریخی، بیقدرتی و فرسودگی امید، جامعه را به سمت روایتهایی میبرد که پیچیدگی را حذف و رنج را قابلتحمل میکنند.
در چنین شرایطی، انسانها به یک روایت نه به دلیل درستی آن، بلکه به دلیل توان آن در تبدیل اضطراب به معنا جذب میشوند.
رنج مزمن و فرسودگی روان جمعی
رفتارهای افراطی جمعی را نمیتوان صرفاً با تبلیغات یا ناآگاهی توضیح داد. پروپاگاندا تنها زمانی مؤثر میشود که بر بستری از اضطراب، تحقیر و فرسودگی سوار شود. هیچ جامعهای صرفاً با شعار به سمت ویرانی نمیرود؛ باید پیشتر در وضعیت فرسایش روانی قرار گرفته باشد.
ایران در دهههای اخیر در معرض بحرانهای انباشته بوده است: انقلاب، جنگ، تحریم، سرکوب، مهاجرت، فساد و بیثباتی اقتصادی. اما مسئله فقط وقوع این رویدادها نیست، بلکه اثر انباشتی آنها بر روان جمعی است.
انسان میتواند رنج را تحمل کند اگر افق آینده را از دست نداده باشد. بحران زمانی آغاز میشود که رنج مزمن و بیپایان شود. در این حالت، جامعه از «مقاومت» به «فرسودگی» منتقل میشود.
فرسودگی فقط خستگی نیست؛ از دست رفتن توان تصور آینده و کاهش تحمل پیچیدگی است. در این وضعیت، پرسش از «درستی» جای خود را به پرسش از «پایان سریع رنج» میدهد و همین نقطه، بستر جذب راهحلهای مطلق و خشونتآمیز است.
در چنین شرایطی، جامعه در وضعیت تعلیق مزمن قرار میگیرد؛ بحرانهایی که پایان نمییابند، فقط تغییر شکل میدهند. نتیجه نه فقط خشم، بلکه فرسایش عمیق امید و معناست.
از خشم تا شرم: تحقیر تاریخی و نفرت جابهجا شده
برای فهم وضعیت امروز، خشم کافی نیست. زیر خشم، لایهای عمیقتر وجود دارد: شرم و تحقیر تاریخی.
خشم هنوز نوعی قدرت دارد، اما شرم تجربه بیارزشی و شکست است. انسان شرمگین نهفقط جهان، بلکه خود را نیز مسئلهدار میبیند. به همین دلیل، یکی از سازوکارهای روانی رایج، تبدیل شرم به خشم است.
این تبدیل، «نفرت جابهجا شده» تولید میکند؛ رنجی عمیق که به جای فهم، بر یک دشمن بیرونی فرافکنی میشود. در این حالت، مسئله فقط نقد سیاسی نیست، بلکه تخلیه روانی است.
در ایران معاصر، تجربههای تاریخی از شکست، جنگ، تحریم، مهاجرت و انزوای بینالمللی، شکافی میان تصویر آرمانی و واقعیت ایجاد کردهاند. این شکاف، منبع اصلی شرم جمعی است.
اما شرم معمولاً مستقیم بیان نمیشود؛ به شکل نفرت، میل به پاکسازی یا رؤیای نابودی کامل ظاهر میشود. در این وضعیت، حتی اقداماتی که به جامعه آسیب میزنند، میتوانند در تخیل جمعی «ضروری» تلقی شوند.
وقتی رنج به روایت پناه میبرد
هیچ جامعهای ناگهان افراطی نمیشود. پیش از آن، توان معنا دادن به رنج از دست میرود.
انسان تا زمانی که بتواند رنج خود را بفهمد، به ویرانی پناه نمیبرد. اما رنج مزمن، ذهن را از پیچیدگی خسته میکند. در این حالت، انسان بیش از حقیقت، به روایت نیاز دارد.
روایت، رنج را قابل فهم میکند، دشمن را مشخص میکند و پایان را وعده میدهد. این همان جایی است که نظریه تودهسازی ماتیاس دسمت اهمیت پیدا میکند: ترکیب تنهایی، بیمعنایی، اضطراب شناور و خشم بدون موضوع.
در این وضعیت، روایتهای سادهساز و آخرالزمانی جذاب میشوند. همهچیز به یک علت، یک دشمن و یک راهحل تقلیل مییابد.
در اینجا انسانها به روایت جذب میشوند نه از سر عقلانیت، بلکه از نیاز به تعلق. روایت به هویت تبدیل میشود و مخالفت با آن، تهدیدی علیه معنا و هویت جمعی تلقی میگردد.
چرا نخبگان، زودتر از دیگران تسلیم توده میشوند؟
افراطی شدن صرفاً محصول جهل نیست. تاریخ نشان میدهد بسیاری از ایدئولوژیهای افراطی توسط نخبگان شکل گرفتهاند.
آموزش مدرن لزوماً تفکر مستقل تولید نمیکند؛ بلکه اغلب هماهنگی با ساختارهای فکری مسلط را تقویت میکند. نخبگان در چارچوب همان ساختار به رسمیت شناخته میشوند، بنابراین وابستگی بیشتری به آن دارند.
برای آنان، مخالفت فقط اختلاف نظر نیست، بلکه تهدیدی برای جایگاه، هویت و امنیت روانی است. به همین دلیل، در لحظه شکلگیری توده، بسیاری از نخبگان به جای مقاومت، به بازتولید سادهسازیها کمک میکنند.
در این وضعیت، پیچیدگی حذف و جهان به دوگانههای مطلق تبدیل میشود. مسئله دیگر حقیقت نیست، بلکه «موضع اخلاقی» است.
زبان نیز به ابزار طرد تبدیل میشود و هر پرسش پیچیده میتواند خیانت تلقی شود. در نتیجه، روشنفکر به جای فاصلهگذاری از توده، در آن ادغام میشود.
توده، رنج و میل به ویرانی
رنج حلنشده، اگر معنا نیابد، میتواند به میل به تکرار و تشدید خود تبدیل شود.
در ایران معاصر، انباشت شکستها و بحرانها نوعی خستگی وجودی ایجاد کرده است. در این وضعیت، آینده قابل تصور نیست و اصلاح تدریجی بیمعنا به نظر میرسد.
در نتیجه، جامعه به سمت راهحلهای مطلق میرود: فروپاشی، جنگ یا مداخله خارجی، نه بهعنوان فاجعه، بلکه بهعنوان «پایان رنج» دیده میشود.
در این منطق، ویرانی به امید تبدیل میشود. همان ساختاری که در اسطوره ضحاک نیز وجود دارد: نجاتی که خود حامل ویرانی عمیقتر است.
رسانه، پروپاگاندا و مهندسی روان جمعی
توده بدون رسانه و روایت شکل نمیگیرد. رسانه در جهان مدرن صرفاً انتقالدهنده اطلاعات نیست، بلکه تولیدکننده واقعیت روانی است.
پروپاگاندا با سادهسازی آغاز میشود: جهان به خیر و شر، مردم و دشمن فروکاسته میشود. سپس با تولید مداوم نفرت ادامه مییابد.
نفرت به عنصر مرکزی انسجام جمعی تبدیل میشود. بهتدریج، احساسات پیچیده جای خود را به خشم دائمی میدهند و نفرت به امر اخلاقی تبدیل میشود.
در این وضعیت، زبان از ابزار فهم به ابزار حذف تبدیل میشود و تحریم یا جنگ میتوانند از سطح فاجعه به سطح «ضرورت اخلاقی» ارتقا یابند.
نتیجه نهایی، کاهش توان دیدن رنج انسانی و فروپاشی همدلی اجتماعی است.
چرا واقعیت، توده را بیدار نمیکند؟
در وضعیت تودهوار، واقعیت لزوماً باورها را تغییر نمیدهد. حتی شکستها میتوانند به تقویت روایت منجر شوند.
زیرا افراد از یک عقیده دفاع نمیکنند، بلکه از یک ساختار روانی دفاع میکنند که به آنها معنا و تعلق میدهد.
در این حالت، هر شکست درون روایت بازتفسیر میشود و هیچ تجربهای آن را ابطال نمیکند. واقعیت فقط از درون روایت فهمیده میشود.
همزمان، ترس از طرد شدن نیز عامل مهمی است؛ خروج از توده به معنای از دست دادن هویت و تعلق است.
در نتیجه، انسانها میان حقیقت و امید روانی، اغلب امید را انتخاب میکنند.
تنهایی، حقیقت و امکان مقاومت
مسئله فقط سیاسی نیست، بلکه بحران اعتماد، معنا و گفتوگوست. بنابراین تغییر قدرت بهتنهایی کافی نیست.
اگر منطق توده باقی بماند، چرخه نفرت و سادهسازی بازتولید میشود. تاریخ نشان داده که انقلابهای مبتنی بر نفرت نیز به بازتولید همان ساختارها منجر میشوند.
خروج از این وضعیت مستلزم پذیرش فقدان «نجات مطلق» است. هیچ فروپاشی یا منجی، جامعهای فرسوده را یکباره نجات نمیدهد.
مقاومت در اینجا یعنی بازسازی توان تحمل پیچیدگی: پذیرش اینکه واقعیت خاکستری است و هیچ نیرویی کاملاً منجی یا کاملاً شر نیست.
این نوع مقاومت، نه در قطعیت، بلکه در تردید، فاصلهگذاری و امتناع از سادهسازی شکل میگیرد.
پایان
جامعهای که توان دیدن پیچیدگی را از دست بدهد، مستعد جذب روایتهای ویرانگر میشود. مسئله اصلی نه انتخاب یک طرف، بلکه حفظ توان اندیشیدن در دل ابهام است.
زیرا در نهایت، هیچ جامعهای از دل نفرت مطلق یا امیدهای ویرانگر به آزادی پایدار نمیرسد؛ بلکه تنها از دل بازگشت به واقعیت پیچیده است که امکان آیندهای انسانی شکل میگیرد.
پینوشت
پیچیدگی یعنی پذیرفتن اینکه هیچ نیروی سیاسیای کاملاً پاک یا کاملاً شیطانی نیست؛ هیچ فروپاشیای لزوماً آزادی نمیآورد؛ و هیچ نجات ناگهانیای بدون هزینههای عمیق انسانی وجود ندارد.
یعنی فهم این حقیقت دشوار که گاهی انسانها، نه فقط برای آزادی، بلکه از سر خستگی، تحقیر و تمنای انتقام، به سوی ویرانی کشیده میشوند.
در سطح روانی نیز، پیچیدگی یعنی توانایی تحمل تضاد درونی خود. انسان فرسوده معمولاً میخواهد تمام رنج خود را بر یک «دشمن مطلق» متمرکز کند تا از مواجهه با آشفتگی درونی خویش فرار کند. اما بلوغ روانی و اجتماعی، درست در نقطه مقابل این میل قرار دارد: در توانایی دیدن اینکه رنج تاریخی، محصول شبکهای از شکستها، ساختارها، توهمها، خشونتها، ترسها و انتخابهای جمعی است؛ نه فقط محصول حضور یک فرد یا یک گروه.
به همین دلیل، تحمل پیچیدگی صرفاً یک فضیلت فکری نیست؛ یک ضرورت اخلاقی و سیاسی است. جامعهای که دیگر نتواند پیچیدگی را تحمل کند، آرامآرام به سمت زبان مطلق، نفرت اخلاقی و تخیل آخرالزمانی حرکت میکند. و درست در همین نقطه است که هر صدایی که وعده «پایان فوری رنج» بدهد، میتواند به ضحاکی تازه تبدیل شود.
شاید مهمترین نشانه سلامت یک جامعه نیز همین باشد: اینکه هنوز بتواند میان نفرت و حقیقت، میان رنج و میل به ویرانی تمایز قائل شود و بپذیرد که ساختن آینده، برخلاف رؤیای توده، نه از مسیر حذف کامل دیگری، بلکه از مسیر تحمل دشوار واقعیت، گفتوگو، ابهام و پیچیدگی میگذرد.

خروشِ ایرانزمین، فرامرز پارسا

از مارکسیسم تا «اسلام انقلابی»، هوشنگ رشدیه















