
چو ایران زمین در بندِ اهریمن شد اسیر
خشکسالی و تاریکی و مرگ آمد پدید
ز مردم گرفتند نان و جان و امید
به خواری کشاندند دلِ خستهٔ سپید
نه فریادِ مادر به جایی میرسید
نه آهِ جوانی ز بیداد می رمید
درفشِ ستم بر سرِ این خاک ماند
و لبخندِ دژخیم به خون رنگ باخت
برآمد ز هر گوشه فریادِ درد
ز کارگرِ خسته، ز فرزندِ نبرد
زنی خشمگین، مشت بر آسمان
جوانی به خون خفته بر خاکِ جان
به لشکرکشی آمد اهریمنِ پلید
زر افشاند بر پایِ هر مزدور و مرید
بریزید خونِ آزادیخواهان به خاک
که ترس افکنید بر دلِ این بومِ پاک
ولی آتشِ مردم چو طوفان شعله زد
ز خاکسترِ شب، سحر دوباره سر زد
ز البرز تا خوزستانِ غریب
خروش آمد از قلبِ مردانِ نجیب
نه زنجیر ماند و نه فرمانِ فریب
نه بر تخت ماند آن ستمکارِ مهیب
اگر خون بچکد باز بر سنگ و خاک
بروید ز هر قطره صد لالهٔ پاک
که ایران اگر خسته، نمیمیرد به بند
دوباره قد افرازد از آتش، بلند
چو خورشید برآید ز قلبِ وطن
بماند فقط نامِ ایران زمین

آیا جمهوری اسلامی یک نیروی اشغالگر است؟ حسین عرب

از مارکسیسم تا «اسلام انقلابی»، هوشنگ رشدیه















