***تصویری که برای این یادداشت انتخاب شده، از آهنگ «وقتی تو رفتی از خونه» با صدای صنم معروفخانی است که مرا به یاد پدرم انداخت. سالها پیش، میخواست در آگهیِ درگذشتِ برادرش که در جنگ ایران و عراق کشته شد بهجای واژهٔ «شهید» پیش از نامِ برادرش، بنویسند:
«سروِ جوانِ فتاده بر خاکم.»
اما به او گفته شد آگهی باید با واژهٔ «شهید» منتشر شود و آگهی، هیچگاه چاپ نشد...
در ادامهٔ یادداشت پیشینم با عنوان «روایت خشونت ساختاری و مادرانی که در سایهٔ آن، بیصدا سوگوار ماندهاند» که همزمان با روز مادر منتشر شد، با نزدیک شدن به روز پدر در بسیاری از کشورهای جهان، میخواهم از غیبتِ پدران بنویسم.
از کودکانی که دیگر نمیتوانند بگویند: «روزت مبارک بابا»
و از مردانی که نهفقط فرزندانشان، که معنای پدری نیز از آنان گرفته شد.
«سپهر... بابا... کجایی پسرم؟»
میان کیسههای سیاهِ جسد، پدری با صدایی شکسته نام فرزندش را فریاد میزد. انگار اگر بلندتر صدا بزند، شاید مرگ شرم کند و پسرش را پس بدهد.
در بسیاری از کشورها، روز پدر بوی امنیت میدهد. بوی خانه، دستهایی که کودکی را از سقوط حفظ میکنند، و مردی که شب، چراغ اتاق فرزندش را خاموش میکند.
اما در ایران، برای هزاران خانواده، روز پدر بوی سردخانه میدهد. بوی خاک، لباسهای باقیمانده، و عکسهایی که دیگر پیر نمیشوند. این روز فقط متعلق به کودکانی نیست که دیگر نمیتوانند بگویند: «روزت مبارک بابا.» متعلق به پدرانی هم هست که فرصت شنیدن همین جملهٔ ساده را از دست دادند و متعلق به جوانانیست که میتوانستند روزی پدر شوند، فرزندی را در آغوش بگیرند، خانهای بسازند، و پیر شوند. اما پیش از آن، کشته شدند.
پدرِ سپهر فقط دنبال فرزندش نمیگشت. او میان سردخانه، دنبال بخشی از زندگی خودش میگشت که از او گرفته شده بود. میان شیون و بدنهای بیجان، هنوز امیدی نفس میکشید. امیدِ پدری که نمیخواست باور کند فرزندش دیگر پاسخ نخواهد داد.
و بعد، آوش،پسر سهسالهٔ جاویدنام هادی فروغ... تلویزیون روشن است. تصویر پدر روی صفحه میآید. تصویری که خبرِ کشته شدن او را اعلام میکند. و آوش ناگهان با شادی فریاد میزند:
«باباییه... مامان... باباییه...»
او هنوز مرگ را نمیشناسد. آوش هنوز آنقدر کوچک است که فکر میکند اسپایدرمن، هالک و ابرقهرمانها واقعیاند.
هنوز در دنیایی زندگی میکند که قهرمانها در پایان داستان بازمیگردند. هنوز نمیداند پدری که تصویرش را در تلویزیون پیدا میکند، واقعیترین قهرمانِ زندگی او بود. هنوز آنقدر کوچک است که نداند بسیاری از قهرمانهای این سرزمین، در خیابانها کشته میشوند.
و همین، صحنه را اینچنین دردناک میکند: کودکی که با شوق، پدرش را در تلویزیون پیدا میکند، بیآنکه بداند از این پس، سهم او از پدر، فقط تصویرها خواهد بود. فقط یک مرد کشته نشد، کودکی هم محکوم شد تمام عمر، جای خالیِ پدر را زندگی کند.
پویا بختیاری نیز یکی دیگر از دردهای ماندگارِ حافظهٔ جمعیِ ما هست. اما پس از مرگ او، پدرش، منوچهر بختیاری، به صدای پدرانی تبدیل شد که میخواستند خاموششان کنند. او سکوت نکرد. زندان رفت، تهدید شد، تحقیر شد، اما عقب ننشست. چون بعضی پدرها، حتی وقتی قلبشان شکسته، باز هم میایستند. نه فقط برای فرزند خود، بلکه برای حافظهٔ جمعیِ یک ملت.
اما همهٔ پدرها فریاد نمیزنند.
بعضیها آنقدر خستهاند که فقط میخواهند نام فرزندشان فراموش نشود. پدر محمدرضا قاسمزاده، یکی از جانباختگانِ کشتار دی، با صدایی سنگین تماس گرفت و گفت: «هیچکس اسم پسر منو اعلام نکرد...»
از او پرسیدند: «نامش چیست؟»
گفت: «محمدرضا...»
و بعد، انگار تمام جهان فقط در همین یک خواسته خلاصه میشد: اینکه کسی، جایی، نام پسرش را به یاد بسپارد.
وقتی دوباره از او پرسیدند: «نام خانوادگیاش؟» آهسته گفت: «قاسمزاده». در آن لحظه، دیگر مهم نبود نامِ خانوادگیِ پسرش چه نسبتی با او دارد، فقط میخواست جهان، نامِ فرزندش را فراموش نکند.
اما این اندوه، فقط متعلق به امروز نیست.
دهههاست که جمهوری اسلامی، پدران بسیاری را به عزادارانی دائمی تبدیل کرده است. از جنگ ایران و عراق، هنوز هزاران تصویر در حافظهٔ این سرزمین زنده است.پدرانی که جوانترین و شجاعترین پسرانشان را راهی جبههها کردند، با این باور که از خاک، خانه و مردم خود دفاع میکنند. بسیاری، فرزندانشان را با اشک و افتخار بدرقه کردند بیآنکه بدانند سالها بعد، نام و مرگ همان جوانان، به بخشی از ماشین تبلیغات و ایدئولوژی حکومت تبدیل خواهد شد. نسلی از پسران ایران که میتوانستند عاشق شوند، پدر شوند، و آیندهای دیگر برای ایران بسازند.
در تابستان ۱۳۶۷، هزاران زندانی سیاسی در سکوت اعدام شدند. بسیاری از خانوادهها حتی اجازه نداشتند بدانند فرزندانشان کجا دفن شدهاند. به بعضیها لباس تحویل داده شد. بیجسد... بیقبر... سالها، بر خاکهای بینام ایستادند تا شاید نشانی از عزیزانشان پیدا کنند. بسیاری پیر شدند و رفتند، بیآنکه عدالت را ببینند. و بعد، تاریخ دوباره تکرار شد:
۷۸. ۸۸. ۹۶. ۹۸. ۱۴۰۱. دیماه ۱۴۰۴. دوباره گلوله. دوباره بازداشت. دوباره اعتراف اجباری. دوباره اینترنتی که قطع شد تا صدای مردم خفه شود. و دوباره پدرانی که میان سردخانهها، بیمارستانها و پزشکی قانونی، دنبال فرزندانشان میگشتند.
فهرست قربانیان طولانی است. آنقدر طولانی که هیچ مقالهای نمیتواند همهٔ نامها را در خود جای دهد. در میان آنان مردان و زنانی بودند که هر یک به شکلی برای کرامت، آزادی، حقیقت و آیندهٔ این سرزمین ایستادند. جوانانی که میتوانستند زندگی کنند، عاشق شوند، خانواده تشکیل دهند و رویاهای خود را دنبال کنند.
عزت ابراهیمنژاد، ندا آقاسلطان، محسن روحالامینی، ستار بهشتی، نوید افکاری، ژینا امینی، حدیث نجفی، غزاله چلابی، نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیلزاده، مهرشاد شهیدینژاد، ابوالفضل آدینهزاده، کیان پیرفلک، خدانور لجهای، محسن شکاری، مجیدرضا رهنورد، سیدمحمد حسینی، محمدمهدی کرمی، رزیتا رخزاده، آرمیتا گراوند، محمد قبادلو، رضا رسایی، میلاد زارع، صالح محمدی، حمید مهدوی، مجتبی ترشیز، مسعود ذاتپرور، مبین، علی کرمی، بهنام درویشی، اسفندیار نادری، غزل دمیرچلی و هزاران نام دیگر که در حافظهٔ خانوادهها و وجدان جمعی این سرزمین زندهاند.
جمهوری اسلامی تنها به کشتنِ قربانیان بسنده نکرده، تلاش کرده است نامهایشان را پاک کند و خانوادههایشان را به سکوت وادار سازد. اما هیچ حکومتی نمیتواند جای خالیِ عزیزان و خاطرهشان را از خانهها و قلبها پاک کند.
همین است که جمهوری اسلامی از آن میترسند: از پدری که هنوز نام پسرش را فریاد میزند. از مادری که سکوت نمیکند. و از کودکی که میپرسد: «بابام کجاست؟»
در روز پدر، نباید فقط از پدرانی که کنار ما هستند یاد کنیم، باید از پدرانی هم بگوییم که شکستند، زندان رفتند، تهدید شدند، یا مجبور شدند فرزند خود را دفن کنند. باید از مردانی گفت که اگر تاریخ اینگونه رقم نمیخورد، هنوز زنده بودند، کنار خانوادهشان میماندند، فرزندانشان را بزرگ میکردند و زندگی را ادامه میدادند.
ایران، زخمهای زیادی بر خود دارد، زخمهایی که در چهرهٔ پدران دادخواه، در اشک مادران، و در نگاه کودکانی که پدر یا مادرشان را از دست دادهاند، پیداست. شاید بتوان قبرها را پنهان کرد، مادران را تهدید کرد و پدران را زندانی. اما هیچ قدرتی نمیتواند پدری را وادار کند آخرین باری را که فرزندش صدایش زده، فراموش کند و تا وقتی این صداها در حافظهٔ این سرزمین زندهاند، دادخواهی پایان نخواهد یافت.

















