وقتی مذاکره به ابزار بقا تبدیل میشود، نه راهحل بحران
آیا جمهوری اسلامی در مسیری مشابه کره شمالی حرکت میکند؟
آیا دیپلماسی واقعاً میتواند حکومتهای ایدئولوژیک را مهار کند، یا مذاکره گاهی خود به ابزاری برای خرید زمان تبدیل میشود؟
و اگر جامعه جهانی یکبار در برابر پیونگیانگ خطر یک اشتباه راهبردی را دستکم گرفته باشد، هزینه تکرار چنین خطایی در قبال تهران چه خواهد بود؟
این پرسشها دیگر صرفاً نظری یا دانشگاهی نیستند. امروز آنها به یکی از مهمترین بحثهای ژئوپولیتیک جهان تبدیل شدهاند.
در بیش از دو دهه گذشته، پرونده هستهای جمهوری اسلامی از میان چرخهای تکرارشونده از تنش، تحریم، مذاکره، امتیازدهی موقت و پیشرفت دوباره عبور کرده است. برای بسیاری از تحلیلگران، این روند یادآور مسیری است که کره شمالی از دهه ۹۰ میلادی تا رسیدن به توان هستهای طی کرد.
این مقایسه البته کامل و بدون اختلاف نظر نیست. ایران کره شمالی نیست و خاورمیانه نیز شرق آسیا نیست. اما شباهتهای رفتاری به اندازهای قابل توجه بوده که بسیاری از سیاستمداران و نهادهای امنیتی غرب همچنان هنگام بررسی پرونده جمهوری اسلامی، تجربه پیونگیانگ را در ذهن دارند.
نگرانی اصلی فقط مسئله ساخت سلاح هستهای نیست. نگرانی بزرگتر این است که جهان بار دیگر «انعطاف تاکتیکی» را با «تغییر راهبردی» اشتباه بگیرد.
توافق ۱۹۹۴؛ زمانی که جهان تصور کرد بحران مهار شده است
در سال ۱۹۹۴، دولت بیل کلینتون با کره شمالی توافقی موسوم به «چارچوب توافقشده» امضا کرد؛ توافقی که هدف آن توقف برنامه هستهای پیونگیانگ بود.
بر اساس این توافق:
- کره شمالی پذیرفت بخشی از فعالیتهای حساس هستهای خود را متوقف کند،
- برنامه پلوتونیومی را محدود سازد،
- و برخی سازوکارهای نظارتی را بپذیرد.
در مقابل:
- آمریکا و متحدانش کمکهای انرژی ارائه کردند،
- بخشی از فشارها کاهش یافت،
- و وعده ساخت راکتورهای آب سبک داده شد.
در آن زمان، این توافق در بسیاری از رسانهها و محافل سیاسی غرب بهعنوان یک موفقیت دیپلماتیک معرفی شد. بسیاری امیدوار بودند که تعامل و مذاکره بتواند رفتار کره شمالی را بهتدریج تغییر دهد.
اما منتقدان هشدار میدادند که پیونگیانگ ممکن است از مذاکره برای کاهش فشار و حفظ اهداف راهبردی خود استفاده کند.
سالها بعد، همین نگرانی به محور اصلی انتقادها تبدیل شد.
کره شمالی در سال ۲۰۰۳ از پیمان منع گسترش سلاح هستهای خارج شد و در سال ۲۰۰۶ نخستین آزمایش هستهای خود را انجام داد.
برای بسیاری از منتقدان سیاست خارجی آمریکا، این اتفاق نشان داد که دیپلماسی بحران را به تعویق انداخت، اما آن را حل نکرد.
البته هنوز برخی تحلیلگران آمریکایی معتقدند همان توافق توانست چند سال از سرعت پیشرفت برنامه هستهای کره شمالی بکاهد و از وقوع یک بحران فوری جلوگیری کند. این اختلاف نظر همچنان در واشنگتن ادامه دارد.
پرونده جمهوری اسلامی؛ بیش از دو دهه تنش و مذاکره
اگر تجربه کره شمالی بهعنوان یک هشدار تاریخی مطرح میشود، دلیل آن شباهت برخی الگوهای مشاهدهشده در پرونده جمهوری اسلامی است؛ پروندهای که از اوایل دهه ۲۰۰۰ به یکی از پیچیدهترین چالشهای سیاست بینالملل تبدیل شد.
پرونده هستهای جمهوری اسلامی در سال ۲۰۰۲ و پس از افشای تأسیسات نطنز و اراک وارد مرحله تازهای شد.
از آن زمان تاکنون، الگویی تقریباً تکرارشونده دیده شده است:
- افشای فعالیتها و افزایش تنش،
- تحریم و فشار بینالمللی،
- آغاز مذاکرات،
- پذیرش محدودیتهای موقت،
- کاهش نسبی فشار،
- و سپس ادامه برنامه در سطحی پیشرفتهتر.
توافق سعدآباد در سال ۱۳۸۲ بهطور موقت غنیسازی را تعلیق کرد، اما این روند دوام نیاورد.
در سالهای بعد، مذاکرات در قالبهای مختلف ادامه یافت تا سرانجام توافق برجام در سال ۲۰۱۵ شکل گرفت.
طرفداران برجام معتقد بودند این توافق توانست برنامه هستهای جمهوری اسلامی را محدود و خطر درگیری نظامی را کاهش دهد.
اما منتقدان هشدار میدادند که:
- محدودیتها دائمی نیستند،
- برخی مسیرهای حساس همچنان حفظ شدهاند،
- و تهران میتواند پس از پایان محدودیتها دوباره مسیر توسعه را از سر بگیرد.
پس از خروج آمریکا از برجام، جمهوری اسلامی نیز بهتدریج تعهدات خود را کاهش داد و سطح غنیسازی را افزایش داد؛ روندی که بار دیگر مقایسه با تجربه کره شمالی را زنده کرد.
چرا این مقایسه مطرح میشود؟
برای درک علت تداوم این مقایسه، باید فراتر از جنبه فنی برنامههای هستهای رفت و به الگوهای رفتاری و راهبردی دولتها توجه کرد.
مقایسه جمهوری اسلامی و کره شمالی فقط به فناوری هستهای مربوط نیست؛ بلکه به الگوهای رفتاری دولتها بازمیگردد.
بسیاری از منتقدان معتقدند هر دو حکومت در مقاطع مختلف:
- تنش را افزایش دادند،
- تحت فشار وارد مذاکره شدند،
- امتیاز اقتصادی یا سیاسی گرفتند،
- فشار خارجی را کاهش دادند،
- و سپس برنامه راهبردی خود را در موقعیتی قویتر ادامه دادند.
در هر دو مورد، بخشی از منتقدان بر این باورند که مذاکره نه الزاماً راهی برای مصالحه، بلکه ابزاری برای حفظ بقا بوده است.
شباهت دیگر، نحوه استفاده داخلی از مذاکرات است.
هر دو حکومت تلاش کردند مذاکرات را نه بهعنوان عقبنشینی، بلکه بهعنوان نشانه شکست فشار غرب و پیروزی «مقاومت» معرفی کنند.
اما جمهوری اسلامی کره شمالی نیست
با این حال، هر مقایسهای زمانی ارزشمند است که تفاوتها نیز به همان اندازه جدی گرفته شوند؛ تفاوتهایی که میتوانند نتایج و پیامدهای کاملاً متفاوتی رقم بزنند.
در همین نقطه، مقایسه پیچیدهتر و حساستر میشود.
کره شمالی کشوری منزوی با تأثیر محدود بر اقتصاد جهانی است. اما جمهوری اسلامی چنین نیست.
ایران:
- در قلب خاورمیانه قرار دارد،
- بر بازار انرژی و امنیت منطقه اثر مستقیم میگذارد،
- و شبکهای از گروههای نیابتی و متحدان منطقهای دارد.
به همین دلیل، هرگونه بحران هستهای در ایران میتواند پیامدهایی بسیار گستردهتر از شرق آسیا داشته باشد.
تفاوت مهم دیگر، مسئله ایدئولوژی است.
نظام حاکم بر کره شمالی ساختاری اقتدارگرا و مبتنی بر ملیگرایی و کنترل کمونیستی دارد.
اما جمهوری اسلامی علاوه بر ساختار امنیتی و حکومتی، بر پایه ایدئولوژی مذهبی و انقلابی نیز تعریف میشود. منتقدان جمهوری اسلامی معتقدند این ویژگی میتواند محاسبات راهبردی، برداشت از تهدید و شیوه مواجهه با بحرانها را پیچیدهتر کند.
این به معنای غیرعقلانی بودن تصمیمگیری دولتها نیست؛ زیرا حکومتها معمولاً براساس منطق بقا عمل میکنند. اما بسیاری از تحلیلگران منطقهای و غربی معتقدند ایدئولوژی میتواند درک ریسک و رفتار راهبردی را تحت تأثیر قرار دهد.
به همین دلیل، برخی کارشناسان هشدار میدهند که هرگونه اشتباه محاسباتی در قبال جمهوری اسلامی ممکن است پیامدهایی بیثباتکنندهتر از پرونده کره شمالی داشته باشد.
جهان امروز دیگر جهان ۱۹۹۴ نیست
در کنار این تفاوتها، باید به این نکته نیز توجه کرد که محیط بینالمللی امروز با دوران شکلگیری توافق ۱۹۹۴ تفاوتهای بنیادین دارد.
در عین حال، بسیاری از تحلیلگران هشدار میدهند که نباید این دو پرونده را کاملاً یکسان دید.
جهان امروز تفاوتهای مهمی با دهه ۹۰ میلادی دارد:
- فناوریهای اطلاعاتی و نظارتی بسیار پیشرفتهتر شدهاند،
- توان ماهوارهای و سایبری افزایش یافته،
- و سیاستمداران غربی اکنون تجربه کره شمالی و همچنین تجربه برجام را در ذهن دارند.
به بیان دیگر، جهان امروز با پرونده جمهوری اسلامی در خلأ تاریخی روبرو نیست. سایه تجربه پیونگیانگ بر تمام مذاکرات هستهای ایران دیده میشود.
شاید خطر اصلی، جنگ فوری نباشد؛ بلکه عادی شدن تدریجی بحران باشد
اما حتی با وجود این تجربهها و ابزارهای جدید، نگرانی اصلی برخی ناظران نه وقوع یک بحران ناگهانی، بلکه شکلگیری تدریجی شرایطی است که به مرور زمان عادی تلقی شود.
بزرگترین خطر شاید نه یک درگیری ناگهانی، بلکه عادت تدریجی جهان به پیشرفت برنامه هستهای جمهوری اسلامی باشد.
منتقدان هشدار میدهند اگر مذاکرات صرفاً فشارها را کاهش دهد، بدون آنکه محدودیتهای پایدار و قابل راستیآزمایی ایجاد شود، جهان ممکن است بهتدریج با یک واقعیت جدید روبرو شود؛ واقعیتی که بازگرداندن آن بسیار دشوار خواهد بود.
چنین روندی میتواند:
- مسابقه تسلیحاتی منطقهای را تشدید کند،
- تنشهای نظامی را افزایش دهد،
- گروههای نیابتی را جسورتر کند،
- و فضای امنیتی خاورمیانه را پیچیدهتر سازد.
در داخل ایران نیز، ادامه بحران هستهای و تقابل خارجی، هزینههای سنگینی برای مردم عادی به همراه داشته است؛ از فشار اقتصادی گرفته تا انزوای بیشتر و تشدید فضای امنیتی.
جمعبندی
در نهایت، مقایسه جمهوری اسلامی و کره شمالی بیش از آنکه تلاشی برای یکسان دانستن دو کشور باشد، هشداری درباره خطر تکرار برخی الگوهای راهبردی است. تجربه پیونگیانگ نشان داد که توافقهای موقت، بدون سازوکارهای مؤثر راستیآزمایی و محدودیتهای پایدار، ممکن است زمان بخرند اما لزوماً بحران را حل نکنند.
در مقابل، تفاوتهای ژئوپولیتیکی، اقتصادی و ایدئولوژیک ایران با کره شمالی نیز به این معناست که پیامدهای هرگونه خطای محاسباتی میتواند بسیار گستردهتر و پرهزینهتر باشد. به همین دلیل، بحث اصلی دیگر صرفاً بر سر اصل مذاکره نیست، بلکه بر سر کیفیت، دوام و قابلیت اجرای نتایج آن است.
پرسش تعیینکننده برای جامعه جهانی این است که آیا دیپلماسی میتواند به تغییرات واقعی و قابل سنجش منجر شود، یا تنها به چرخهای از تنش و امتیازدهی موقت ادامه خواهد داد. پاسخ به این پرسش نهتنها آینده پرونده هستهای ایران، بلکه ثبات خاورمیانه و اعتبار نظام عدم اشاعه هستهای را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.
اگر جهان از تجربههای گذشته درس نگیرد، خطر اصلی شاید نه وقوع یک بحران ناگهانی، بلکه رسیدن تدریجی به نقطهای باشد که بازگشت از آن بسیار دشوار و پرهزینه خواهد بود.
















