مقاله دکتر ابراهیم روشندل ارائه شده در این سایت در تاریخ ۲ژوئن با عنوان "ناسیونالیسم معکوس: بازخوانی یک پدیده نوظهور در جامعهشناسی سیاسی ایران" تلاش میکند تا یک چارچوب تحلیلی جدید - «ناسیونالیسم معکوس» - را معرفی کند تا توضیح دهد که چرا بخشی از یک جمعیت، به ویژه پس از قتل عام دیماه و در پی تنشهای ژئوپلیتیکی اخیر در ایران، ممکن است از فشار خارجی یا مداخله نظامی علیه دولت حاکم خود استقبال کند. در حالی که نویسنده یک تحلیل جامعهشناختی ساختارمند ارائه میدهد، این تز از یک نقص اساسی رنج میبرد: این مقاله یک مبارزه کلاسیک و تاریخی برای آزادی را به عنوان یک انحراف آسیبشناختی از ناسیونالیسم، به جای بیان شدید آن، در نظر میگیرد.
این مقاله با ارائه مخالفت با یک رژیم به عنوان یک ناسیونالیسم «معکوس» یا «وارونه»، ناخواسته بقای یک دستگاه حاکم خاص را بر بقای مردمی که در واقع ملت را تشکیل میدهند، اولویت میدهد. در اینجا به چند مغالطه اساسی در مقاله میپردازم:
۱. مغالطه تعریف: تلفیق "دولت" با "ملت"
آسیبپذیری اصلی چارچوب نظری مقاله، اتکای آن به تعاریف کلاسیک است که به طور دقیق دولت (ساختار سیاسی حاکم) را با ملت (مردم، فرهنگ و سرزمین) پیوند میدهد. نویسنده استدلال میکند که در ناسیونالیسم کلاسیک، شهروندان در طول تهدیدات خارجی از دولت دفاع میکنند زیرا "بقای ملت در اولویت است."
با این حال، این مقاله کاملاً واقعیت سیستمهای تمامیتخواه یا عمیقاً سرکوبگر را نادرست تفسیر میکند. هنگامی که یک ساختار حاکم به طور سیستماتیک جامعه مدنی را سرکوب میکند، ثروت را احتکار میکند، بی دلیل با ابرقدرت نظامی و اقتصادی جهان دشمنی میورزد و در این راه همه منابع ملی را به باد میدهد واقتصاد کشور را به ویرانی میکشاند و از خشونت مرگبار علیه شهروندان خود استفاده میکند، خود دولت به تهدید وجودی اصلی برای ملت تبدیل میشود.
[دیدگاه کلاسیک] دولت + ملت + سرزمین = کشور یکپارچه
[واقعیت ایران] دولت (سرکوبگر)≠ ملت (مردم) + سرزمین
اینکه تمایل به برچیدن یک دولت سرکوبگر را «ناسیونالیسم معکوس» بنامیم، یک تحریف معنایی است. این وارونه کردن عشق به سرزمین مادری نیست؛ بلکه نتیجهای ناامیدانه است که اگر ساختار حاکم فعلی به تخلیه سرمایه انسانی، اقتصادی و فرهنگی آن ادامه دهد، سرزمین مادری نمیتواند دوام بیاورد.
۲. توصیف نادرست انگیزه: این ناامیدی است، نه «انتقام»
در بخش (ب)، نویسنده ویژگیهای رفتاری این پدیده را به «خشم تاریخی» و «حس انتقام سیاسی» نسبت میدهد. این چارچوب روانشناختی، نارضایتی سیاسی مشروع را صرفاً به عنوان بیثباتی عاطفی رد میکند.
وقتی شهروندان به نقطهای میرسند که چشمانداز شوم مداخله خارجی را تحمل میکنند، به ندرت از روی میل به «انتقام» است. بلکه، معمولاً نتیجهی انسدادهای ساختاری کامل در عرصهی سیاسی داخلی است. وقتی تمام راههای مسالمتآمیز اصلاحات داخلی به طور سیستماتیک - از طریق زندان، اعدام و رد صلاحیت جنبشهای سیاسی جایگزین - سرکوب میشوند، مردم در حالت خفگی سیاسی قرار میگیرند. تبدیل ناامیدی آنها به «انتقام» بوسیله نویسنده مقاله، سرزنش اخلاقی را از ظالمی که درهای تغییر را بسته است، به شهروندانی که سعی در سرکوب آنها دارند، منتقل میکند.
۳. استفادهی نادرست از قیاسهای تاریخی (عراق، لیبی، افغانستان)
این مقاله به فروپاشیهای پس از مداخله در عراق (۲۰۰۳)، لیبی (۲۰۱۱) و افغانستان (۲۰۰۱) اشاره میکند تا استدلال کند که مداخلهی خارجی نتایج فاجعهبار بلندمدتی به بار میآورد. در حالی که انتقاد نویسنده از پیامدهای هرج و مرج در این کشورها از نظر ژئوپلیتیکی دقیق است، استفاده از آنها برای سرزنش مخالفان داخلی، نکتهی اصلی را از قلم میاندازد.
نویسنده مسئولیت استبداد را نادیده میگیرد. هرج و مرج پس از فروپاشی در عراق و لیبی دقیقاً به این دلیل رخ داد که صدام حسین و معمر قذافی دههها صرف نابودی تمام نهادهای مستقل، سیستمهای قضایی و احزاب سیاسی سکولار کردند تا اطمینان حاصل کنند که "پس از ما، سرزمین سوخته." جنگهای داخلی بعدی محصول نهادزدایی عمدی و بلندمدت رژیمها از جامعه بود، نه شکستهای اخلاقی مخالفانی که میخواستند آنها بروند.
در این جا میتوان به مثالهای نقض هم اشاره کرد. نویسنده به طور گزینشی موارد تاریخی را که فشار یا مداخله خارجی با موفقیت یک ملت را آزاد کرده و به آن اجازه شکوفایی داده است، حذف میکند. مقاومت فرانسه به طور فعال با قدرتهای خارجی (ایالات متحده و بریتانیا) برای بمباران زیرساختها در فرانسه اشغالی نازیها هماهنگ بود. به طور مشابه، جنبش جهانی ضد آپارتاید با موفقیت خواستار تحریمهای اقتصادی خردکننده علیه آفریقای جنوبی برای ایجاد تغییر داخلی شد. در آن موارد، همکاری با عناصر خارجی "ملیگرایی معکوس" نامیده نمیشد - بلکه به عنوان یک استراتژی مشروع برای آزادی ملی شناخته میشد.
۴. فرهنگ ایرانی: منطق «دشمنِ دشمنِ من»
این مقاله اشاره میکند که برای اولین بار در تاریخ معاصر ایران، شکافی رخ داده است که در آن مخالفان حاضر به پذیرش حمله به زیرساختهای ملی هستند. نویسنده این را به عنوان اختلالی بین «هزینه ملی» و «منفعت سیاسی» مطرح میکند.
با این حال، از دیدگاه ملت ایران که از وضعیت موجود رنج غیرقابل تصورمیبرند، «هزینه ملی» سوءمدیریت اقتصادی مداوم رژیم، بیتوجهی به محیط زیست و فساد سیستماتیک، فرار مغزها٫ و عقب افتادن از رشد پرشتاب پیشرفتهای تکنولوژیک در حال حاضر سرسامآور است. وقتی دولتی منابع ملی عظیمی را صرف درگیریهای نیابتی منطقهای به جای زیرساختهای داخلی میکند، دولت از قبل خود را از منافع ملی جدا کرده است.
بنابراین، وقتی افراد به فشار خارجی نگاه میکنند، تحت یک محاسبه تراژیک اما منطقی عمل میکنند: اگر مکانیسمهای داخلی تغییر کاملاً ناکارآمد باشند، شوکهای خارجی - هر چقدر هم که دردناک باشند - به عنوان تنها کاتالیزورهای باقی مانده قادر به شکستن یک ساختار قدرت سفت و سخت و تسلیمناپذیر تلقی میشوند.
نتیجهگیری: این هنوز ناسیونالیسم است، فقط توسط استبداد مجبور به نوآوری شده است
نویسنده نتیجه میگیرد که «ناسیونالیسم معکوس» نشانهای از یک گسست عمیق بین ملت و دولت است. نتیجهگیری دقیقتر این است که پدیده توصیفشده صرفاً ناسیونالیسم کلاسیک است که در شرایط اسارت شدید داخلی عمل میکند.
میهنپرستی مستلزم پیمان خودکشی با دولتی نیست که مردم خود را سرکوب میکند. وقتی بقای یک رژیم مستلزم تسلیم شهروندانش است، دفاع از آن رژیم به نام «وحدت ملی» وارونگی واقعی منطق است. تمایل یک جمعیت برای نگاه به بیرون برای نجات، یک ایدئولوژی مستقل یا فقدان میهنپرستی نیست؛ بلکه یک فشارسنج غمانگیز است که نشان میدهد یک رژیم چقدر زندگی را در مرزهای خود غیرقابل زیست و تغییرناپذیر کرده است.

















