Thursday, Jun 4, 2026

صفحه نخست » گفتگو با «هیچکس»، ذکریا از ایران

qm.jpgپرده اول: پرسش گمشده

یکی عاشق پرسیدن است و دیگری عاشق جواب دادن.

اما راستش را بخواهی، دنیا بیشتر از آنکه از کمبود جواب رنج ببرد، از گم شدن سؤال‌ها آسیب دیده است.

برای یک سؤال می‌توان هزار جواب پیدا کرد، گاهی هزاران و میلیون‌ها جواب. شاید پیش از آنکه در این انبوهِ پایان‌ناپذیرِ پاسخ‌ها گم شویم، بهتر باشد به دنبال پرسشی بگردیم که آن‌ها را به وجود آورده است.

یا حتی بهتر؛ پرسشی پیدا کنیم که هر کس بتواند جواب خودش را به آن بدهد.

از دی‌ماه به این سو دیگر او را ندیدم.

جایش روی نیمکت کنار خیابان خالی مانده است. گاهی که از آنجا رد می‌شوم، اگر وقت داشته باشم، چند دقیقه‌ای روی همان نیمکت می‌نشینم. نه برای استراحت. بیشتر برای اینکه ببینم آیا هنوز چیزی از آن گفتگوها در ذهنم مانده است یا نه.

نیمه‌های مهر هزار‌ و‌ چهارصد‌ و‌ چهار بود که دوباره دیدمش.

سلام کرد.

رویم را برگرداندم. سال‌ها بود ندیده بودمش، اما او مرا شناخت.

کنارش نشستم. سیگاری روشن کرد. یکی هم به من تعارف کرد. بعد چند لحظه ساکت ماند. انگار داشت میان آن همه چیز که می‌توان گفت، دنبال اولین جمله می‌گشت.

قبلاً عادت داشت در خیابان راه برود و با خودش حرف بزند. گاهی دعوتش می‌کردم به محل کارم بیاید و حرف‌هایش را برای من بزند.

پرسیدم:

«حالت چطوره؟ چه حافظه‌ای داری که هنوز منو یادت مونده.»

گفت:

«هر آدمی یه جاهایی ضعیفه و یه جاهایی قوی. همه چیز رو به یک نفر نمی‌دن.»

گفتم:

«این روزها چه می‌کنی؟ هنوز هم توی خیابون راه می‌ری و با خودت حرف می‌زنی؟»

لبخند کم‌رنگی زد.

گفت:

«آره. چون هر چی تا امروز خونده‌ام، شنیده‌ام، دیده‌ام و تجربه کرده‌ام بیشتر جواب بوده تا سؤال.

جواب‌هایی که سؤالشون گم شده.

انگار یه زمانی کسی پرسشی داشته، بعد جوابش تولید شده، بعد خودِ سؤال از بین رفته و فقط جواب‌ها مونده‌اند.

ما امروز وسط انبار جواب‌ها زندگی می‌کنیم.»

گفتم:

«یعنی چی؟»

گفت:

«یعنی سؤال خالق جوابه.

تا سؤال نباشه جوابی هم وجود نداره.

اما ما مدام جواب جمع می‌کنیم.

کتاب.

خبر.

تحلیل.

سخنرانی.

پست.

ویدئو.

همه‌شون جواب‌اند.

اما جوابِ چی؟»

بعد سیگاری کشید و ادامه داد:

«یه صفحه باز کن. کتاب باشه یا گوگل، فرقی نمی‌کنه. چی می‌بینی؟»

گفتم:

«هیچی. آدم یه نگاهی می‌اندازه، پرسه می‌زنه، شاید چیزی یاد بگیره.»

گفت:

«دقیقاً.

شاید نصیحتت کنه.

هشدارت بده.

قانعت کنه.

خبر بده.

دروغ بگه.

بزرگ‌نمایی کنه.

کوچک‌نمایی کنه.

یه چیزی یادت بده.

مثلاً بگه زمین گرده.

یا فلان ویتامین برای پوست خوبه.

یا قبل از حرف زدن فکر کن.

یا آمار مرگ تو جاده ها بیشتر از هوا است..

اما کٓی ازش خواستی درباره گردی زمین حرف بزنه؟

کی اصلاً اون سؤال رو پرسیده بود؟»

چیزی نگفتم.

گفت:

«تا وقتی نپرسی زمین چه شکلیه، گرد بودنش برای تو فقط یه تکه اطلاعاته.

مشکل زمانه ما کمبود اطلاعات نیست.

انباشتگی اطلاعاته.

ذهن آدم‌ها پر شده، اما روشن نشده.

مثل انباری‌ای که هر روز چیزی توش می‌ریزند، بی‌آنکه کسی بدونه دنبال چی می‌گرده.»

گفتم:

«یعنی این همه دانستن بی‌فایده است؟»

نگذاشت جمله‌ام تمام شود.

گفت:

«نه.

من نمی‌گم دانستن بده.

من می‌گم سؤال باید جلوتر از جواب حرکت کنه.

وقتی سؤال نداری، جواب‌ها تبدیل می‌شن به مزاحم.

می‌چسبن به ذهنت.

جا اشغال می‌کنن.

انرژی می‌گیرن.

تو رو مشغول چیزهایی می‌کنن که شاید هیچ ربطی به زندگی و مسئله واقعی تو نداشته باشه.

آدم نباید با سؤال بیگانه بشه.»

بعد مدتی هر دو ساکت ماندیم.

ماشین‌ها رد می‌شدند.

چند نفر از کنار نیمکت گذشتند.

سیگارش را خاموش کرد.

پرسیدم:

«اگر مسئله این‌قدر واضحه، چرا آدم‌ها سؤال‌های بهتری نمی‌پرسن؟»

چند لحظه به خیابان خیره ماند.

بعد گفت:

«چون بیشتر آدم‌ها دنبال سؤال نیستن.

دنبال تأییدن.

اول جواب محبوبشون رو انتخاب می‌کنن، بعد می‌گردن سؤالی پیدا کنن که اون جواب رو تأیید کنه.

یکی از سیاست می‌پرسه، اما دنبال تأیید خشم خودشه.

یکی از دین می‌پرسه، اما دنبال تأیید ایمان خودشه.

یکی از علم می‌پرسه، اما دنبال تأیید دانسته‌های قبلی خودشه.

برای همین سؤال واقعی کمیابه.»

گفتم:

«سؤال واقعی چه فرقی داره؟»

گفت:

«خطرناکه.

ممکنه جواب مورد علاقه‌ات رو نابود کنه.

ممکنه مجبورت کنه دوباره خودت رو بسازی.

ممکنه بفهمی سال‌ها دنبال چیز اشتباهی دویده‌ای.

بیشتر آدم‌ها طاقت این رو ندارن.»

بعد مکث کرد.

گویی می‌خواست جمله بعدی را با دقت انتخاب کند.

گفت:

«گاهی فکر می‌کنم بحران اصلی این دوران نه فقره، نه استبداده، نه تکنولوژیه، نه حتی تنهایی.

بحران اصلی کمبود سؤاله.

همه جواب تولید می‌کنن.

کمتر کسی سؤال تولید می‌کنه.»

گفتم:

«چه سؤالی مثلاً؟»

شانه بالا انداخت.

گفت:

«نمی‌دونم.

شاید هر نسل فقط یکی دو سؤال بزرگ داشته باشه.

و همه بدبختی‌ها از جایی شروع بشه که اون سؤال گم بشه.

بعد هزاران نفر هزاران جواب مختلف تولید می‌کنن برای پرسشی که دیگه کسی یادش نیست چی بوده.»

هوا رو به تاریکی می‌رفت.

گفتم:

«پس تو دنبال چی می‌گردی؟»

برای اولین بار خندید.

نه خنده آدمی که چیزی پیدا کرده باشد؛ خنده کسی که سال‌هاست دنبال چیزی می‌گردد.

گفت:

«شاید دنبال همون سؤال گمشده.»

و آن روز، پیش از آنکه گفتگو به ترس، ایران، خاطره، رؤیاهای دفن‌شده و آن "هیچ بزرگ" برسد، اولین بار احساس کردم ممکن است بخش بزرگی از رنج انسان نه از ندانستن جواب‌ها، بلکه از فراموش کردن پرسش‌ها باشد.

گفتگو با «هیچکس»

پرده دوم: ترس، فقدان و آن «هیچ بزرگ»

آن روز گفتگو همان‌جا تمام نشد.

شاید اگر فقط درباره پرسش و پاسخ حرف زده بود، امروز چیز زیادی از او به یاد نمی‌آوردم. اما کم‌کم فهمیدم آنچه او را سال‌ها در خیابان‌ها به حرف زدن با خودش واداشته بود، فقط یک مسئله فلسفی نبود.

پرسش‌های او از دل زندگی آمده بودند؛ از ترس، فقدان، شکست، امید و چیزهایی که نام‌گذاری‌شان آسان نیست.

مدتی سکوت کردیم.

بعد از او پرسیدم:

«تو این همه از سؤال حرف می‌زنی. آخرش دنبال جواب چه چیزی می‌گردی؟»

نگاهم کرد.

گفت:

«شاید دنبال جواب نیستم. شاید دنبال اینم که بفهمم چه چیزی از من کم شده.»

پرسیدم:

«چه چیزی؟»

لبخند تلخی زد.

گفت:

«نمی‌دونم. برای همینه که هنوز دنبالش می‌گردم.»

چند دقیقه بعد، حرف از ایران شد.

انتظار داشتم مثل خیلی‌ها از سیاست شروع کند، اما نکرد.

گفت:

«وقتی اسم ایران میاد، اول کویر لوت یادم میاد. بعد جنگل‌های شمال. بعد خزر. بعد آدم‌هایی که وسط حرف‌های روزمره‌شون شعر می‌خونن بی‌آنکه متوجه باشن دارن شعر می‌گن.»

کمی مکث کرد.

«فکر می‌کنم خیلی از خارجی‌ها ایران رو از سیاست می‌شناسن. من بیشتر از زبان می‌شناسمش. از حافظه جمعی مردمش.»

گفتم:

«و مذهب؟»

گفت:

«هست. ولی نه اون شکلی که دیگران تصور می‌کنن. دین بیشتر توی حافظه ایرانی‌هاست تا رفتار روزمره‌شون. گاهی یک خاطره است. گاهی یک زبان مشترک. گاهی فقط چیزی که از نسل‌های قبل باقی مونده.»

بعد ناگهان مسیر حرف عوض شد.

گفت:

«اصلاً می‌دونی ترس چیه؟»

گفتم:

«فکر می‌کنم هرکسی تعریف خودش رو داشته باشه.»

گفت:

«برای من ترس شبیه بلعیدن یه مایع آزاردهنده است. چیزی که کم‌کم وارد وجودت می‌شه. صدات رو عوض می‌کنه. رفتارت رو عوض می‌کنه. حتی جمله‌هات رو عوض می‌کنه.»

کمی سکوت کرد.

«ترس همیشه داد و فریاد نیست. گاهی آدم رو آرام‌تر می‌کنه. محتاط‌تر می‌کنه. سازش‌پذیرتر می‌کنه.»

حرفش را ادامه نداد.

اما احساس کردم خودش سال‌ها با این موجود زندگی کرده است.

بعد از او پرسیدم:

«بدترین تراژدی‌ای که دیدی چی بوده؟»

به جای آنکه از خودش بگوید، از پدر و مادری حرف زد که یک صبح زود، دست فرزندشان را گرفتند و به بیمارستان بردند تا پانسمان چشم‌هایش را باز کنند.

چند روز قبل هنوز دنیا را می‌دید.

اما آن روز، وقتی پانسمان‌ها کنار رفت، معلوم شد دیگر هیچ چیز را نخواهد دید.

نه با این چشم.

نه با آن یکی.

مادر نگاهش کرد و حس کرد فرزندش ناگهان پیر شده است.

پدر نگاهش کرد و فهمید کسی که قرار بود روزی عصای دست او باشد، حالا خودش به عصا نیاز دارد.

گفت مادر همان روز مُرد.

پدر هم کمی بعد سکته کرد.

و آن فرزند ماند؛ میان تاریکی، میان ظلم، میان چیزی که هیچ توضیحی نمی‌توانست سبک‌ترش کند.

مدتی سکوت کرد.

بعد گفت:

«بعضی آدم‌ها زخمی می‌شن، بعضی فقیر می‌شن، بعضی زندان می‌رن؛ اما بعضی‌ها صاحبِ سؤالی می‌شن که تا آخر عمر رهاشون نمی‌کنه.»

پرسیدم:

«چه سؤالی؟»

گفت:

«اینکه چه کسی چشم‌های مرا گرفت؟ و برای چه؟»

بعد سکوت کرد.

با انگشت، شیشه ساعت مچی‌اش را لمس کرد.

ساعت نزدیک دوازده ظهر بود.

آفتاب از بالای سر می‌تابید و سایه‌ها کوتاه شده بودند. انگار نوار باریکی از نور، جهان را به دو نیمه تقسیم کرده باشد؛ نیمه‌ای پیش از واقعه و نیمه‌ای پس از آن.

سیگار دیگری روشن کرد و گفت:

«ولی تراژدی واقعی همان لحظه نیست. بعد از آن شروع می‌شود.»

کمی مکث کرد.

«وقتی می‌فهمی جهان دیگر هیچ‌وقت مثل قبل نخواهد شد.

غذا همان غذاست.

خواب همان خواب است.

تلویزیون همان تلویزیون است.

آدم‌ها همان آدم‌ها هستند.

اما چیزی میان تو و زندگی قبلی‌ات قرار می‌گیرد.

مثل یک دیوار ضخیم و سیاه.

دیواری که دیگر نمی‌گذارد پایت را به آن سوی زمان بگذاری.»

بعد آرام گفت:

«تراژدی، خودِ حادثه نیست.

تراژدی شکافی است که میان "قبل" و "بعد" باز می‌شود.»

مدت زیادی سکوت کردیم.

برای عوض کردن فضا از خاطرات خانواده‌اش پرسیدم.

ناگهان خندید.

از مادرش گفت.

زنی مذهبی که روضه می‌رفت، نذری می‌داد و در عین حال وقتی گرانی‌ها را می‌دید زیر لب غر می‌زد:

«خدایا، الهی کارخانه‌ات چپه بشه.»

خودش هم خندید.

گفت:

«مادرم خیلی چیزها رو با هم داشت. مذهبی بود، ولی متعصب نبود. زندگی براش از عقیده بزرگ‌تر بود.»

بعد از پدرش گفت.

مردی که آن‌قدر آرام نماز می‌خواند که گاهی شک می‌کرد واقعاً دارد نماز می‌خواند یا فقط لب‌هایش تکان می‌خورند.

خنده‌اش که تمام شد، دوباره سکوت برگشت.

انگار اندوه و طنز در ذهن او دیوار مشترکی داشتند.

پرسیدم:

«نسل شما بیشتر دنبال چی بود؟»

گفت:

«فکر می‌کنم دنبال یه زندگی معمولی.»

و بعد شروع کرد به توصیف اتاق آرمانی نسل خودش.

کتاب‌های نخوانده.

پنجره‌های بزرگ.

نور خوب.

یخچالی پر.

کمی موسیقی.

منظره‌ای رو به کوه یا دریا یا کویر.

و اگر بشود، کسی هم آن طرف پنجره باشد که کویر را ببیند و برایم تعریف کند.

گفت:

«نه تجمل. نه قدرت. فقط یه احساس ساده که زندگی از کنترل خارج نشده.»

آن لحظه هنوز متوجه اهمیت جمله‌اش نشده بودم.

سال‌ها بعد فهمیدم خیلی از رؤیاهای بزرگ، در واقع رؤیای چیزهای کوچکی هستند که از آدم دریغ شده‌اند.

بعد از او پرسیدم:

«بزرگ‌ترین چیزی که از دست دادی چی بود؟»

مدت طولانی ساکت ماند.

آن‌قدر که فکر کردم شاید سؤال را نشنیده است.

بعد گفت:

«یه هیچ بزرگ.»

انگار اسمش را می‌دانست، اما نمی‌توانست به زبان بیاورد.

منتظر توضیح ماندم.

اما توضیحی در کار نبود.

گفت:

«چیزی به بزرگی یک هیچ.»

و دیگر حرفی نزد.

آن عبارت مدت‌ها در ذهنم ماند.

چند هفته بعد دوباره خودش آن را پیش کشید.

گفت:

«می‌دونی، دانشمندا هنوز بخش بزرگی از کارکرد ژن‌های انسان رو نمی‌دونن. گاهی فکر می‌کنم در وجود ما هم یه قسمت ناشناخته هست که خیلی‌ها قبل از شناختنش می‌میرن.»

پرسیدم:

«منظورت همون هیچ بزرگه؟»

گفت:

«شاید.»

و بعد از پنجره کافه به بیرون خیره شد.

«شاید یه امکانِ زندگی‌نشده باشه.

یه استعدادی که هرگز فرصت ظهور پیدا نکرده.

یه انسانی که می‌تونستی بشی و نشدی.

نمی‌دونم.»

آن لحظه برای اولین بار احساس کردم منظورش از «هیچ» اصلاً تهی بودن نیست.

برعکس.

انگار داشت از چیزی حرف می‌زد که آن‌قدر بزرگ است که هنوز نامی برایش پیدا نشده.

بعد از او پرسیدم:

«فکر می‌کنی چرا ما ایرانی‌ها این‌قدر داستان‌های غمگین دوست داریم؟»

جوابش غیرمنتظره بود.

به‌جای ادبیات و تاریخ، از بیماری حرف زد.

از روزهایی که بدنش به‌هم ریخته بود و بوی غذا برایش شبیه بوی مردار شده بود.

گفت:

«اون موقع یه چیز فهمیدم.

درد آدم رو نابود نمی‌کنه.

درد بی‌معنا نابودش می‌کنه.»

و بعد اضافه کرد:

«آدم وقتی بدونه چرا رنج می‌کشه، خیلی بیشتر دوام میاره.»

احساس کردم این جمله فقط درباره بیماری نیست.

درباره زندگی است.

درباره تاریخ است.

درباره خیلی چیزهای دیگر است.

بعد دوباره به ترس برگشت.

اما این بار لحنش فرق می‌کرد.

گفت:

«سال‌ها فکر می‌کردم ترس یه احساسه.

بعد فهمیدم بیشتر شبیه یه دستگاه تشخیص تهدیده.»

پرسیدم:

«فرقش چیه؟»

گفت:

«وقتی بفهمی تهدید دقیقاً کجاست، ترس هم محدود می‌شه.

زمان پیدا می‌کنه.

مکان پیدا می‌کنه.

دیگه همه‌جا پخش نیست.»

بعد جمله‌ای گفت که هنوز در ذهنم مانده است:

«ترس در نزد من زمان و مکان یافت.»

احساس کردم منظورش این است که پیش از آن، ترس همه‌جا حضور داشته است.

مثل مه.

مثل چیزی که تمام جهان را اشغال کرده باشد.

غروب شده بود.

نور خیابان‌ها یکی‌یکی روشن می‌شد.

پرسیدم:

«اولین چیزی که زیر فشار از دست دادی چی بود؟»

این بار جوابش فوری بود.

آن‌قدر فوری که انگار سال‌ها منتظر این سؤال بوده باشد.

گفت:

«احترام و جایگاه پدری‌ام.»

بعد سکوت کرد.

نه توضیحی داد و نه مثالی آورد.

و من فهمیدم بعضی زخم‌ها را آدم تعریف نمی‌کند؛ فقط حمل می‌کند.

آن شب وقتی از او جدا شدم، احساس می‌کردم تازه به لایه زیرین حرف‌هایش رسیده‌ام.

پشت همه بحث‌هایش درباره پرسش، ترس، ایران و اندوه، چیز دیگری پنهان بود.

چیزی شبیه حسرتِ انسانی که باور دارد بخش مهمی از وجودش هرگز فرصت ظهور پیدا نکرده است.

همان «هیچ بزرگ».

همان فقدانی که هنوز نمی‌توانست نامش را بر زبان بیاورد.

گفتگو با «هیچکس»

پرده سوم: تنهایی، آینده و آخرین پرسش

بعدها فهمیدم آن «هیچ بزرگ» فقط یک فقدان شخصی نبود.

شاید اصلاً به او تعلق نداشت.

شاید چیزی بود که در زندگی خیلی از آدم‌ها وجود دارد و فقط نام‌های متفاوتی به خود می‌گیرد.

یک روز از او پرسیدم:

«چرا این حرف‌ها را به من می‌زنی؟»

مدتی طولانی ساکت ماند.

بعد گفت:

« گفتن بعضی واقعیت‌ها حقارت‌آمیز به نظر می‌رسه.»

پرسیدم:

«حقارت‌آمیز؟»

گفت:

«آره. نه به خاطر اینکه کسی مسخره‌ات می‌کنه. به خاطر اینکه می‌فهمی خیلی از چیزهایی که سال‌ها با خودت حمل کرده‌ای، برای زندگی روزمره هیچ اهمیتی ندارن.

مردم صبح بیدار می‌شن، کار می‌کنن، خرید می‌کنن، بچه بزرگ می‌کنن، می‌خندن، می‌خوابن.

وسط این زندگی، کی حوصله داره درباره این چیزها حرف بزنه؟»

حرفش را که تمام کرد، ناگهان احساس کردم شاید یکی از بحران‌های زمانه ما همین باشد.

آدم‌ها هنوز کنار هم زندگی می‌کنند، اما کمتر فرصت پیدا می‌کنند واقعاً به درون یکدیگر راه پیدا کنند.

پرسیدم:

«یعنی فکر می‌کنی آدم‌ها همدیگه رو نمی‌فهمن؟»

گفت:

«نه. فکر می‌کنم کمتر سؤال می‌پرسن.»

بعد خندید.

«ببین، آدم‌ها معمولاً وقتی از تو سؤال می‌کنن، دنبال جواب نیستن.

دنبال تأیید خودشونن.

برای همینه که خیلی از گفتگوها زود خسته‌کننده می‌شن.

دو نفر کنار هم می‌شینن و هر کدوم جواب خودش رو توضیح می‌ده.

در حالی که هیچ‌کدوم هنوز سؤال طرف مقابل رو نفهمیده.»

کمی مکث کرد.

بعد جمله‌ای گفت که مدت‌ها در ذهنم ماند.

«اگر دوستی داشتم که هر روز فقط یک سؤال درست از من می‌پرسید و هیچ‌وقت سعی نمی‌کرد با جواب‌های خودش قانعم کند، شاید تا مرز بندگیِ داوطلبانه پیش می‌رفتم.»

خودش بلافاصله خندید.

گفت:

«نه، این تعبیر خوبی نبود.»

اما من فهمیده بودم منظورش چیست.

او از نیاز به فهمیده شدن حرف می‌زد.

از چیزی که شاید کمیاب‌تر از محبت باشد.

پرسیدم:

«یعنی این‌قدر دنبالش گشته‌ای؟»

گفت:

«انگار همه دنیا رو گشته‌ام که یکی دو تا سؤال حسابی ازم بپرسه.»

بعد آرام‌تر اضافه کرد:

«نه جواب.

فقط سؤال.»

آن لحظه احساس کردم تنهایی شاید همیشه به معنای تنها بودن نباشد.

شاید گاهی به معنای ناپرسیده ماندن باشد.

بعد حرف به اندوه کشید.

گفت:

«آدم می‌تونه درباره اندوه خیلی چیزها بدونه، اما هنوز معلوم نیست چقدر می‌تونه اون رو زندگی کنه و از هم نپاشه.»

برای توضیح حرفش مثالی آورد.

گفت:

«مثل فرق فلسفه‌دان و فیلسوف.

فلسفه‌دان درباره رنج حرف می‌زنه.

فیلسوف رنج رو زندگی می‌کنه.»

بعد به من نگاه کرد.

«دانستن با زیستن فرق داره.

دانستن شبیه خوندن کتابه.

زیستن شبیه گفتگو با کتابه.»

حرفش را که تمام کرد، برای اولین بار احساس کردم شاید بسیاری از چیزهایی که ما فهم می‌نامیم، فقط نوعی آشنایی از دور باشد.

نه هم‌نشینی واقعی.

در یکی از آخرین دیدارهایمان از رازها حرف زد.

گفت:

«رازها معمولاً ترس‌های بزرگی هستند که رشد کرده‌اند.»

پرسیدم:

«و چطور از بین می‌رن؟»

گفت:

«با دیده شدن.»

بیشتر توضیح نداد.

مثل همیشه ترجیح داد بخشی از حرفش را ناگفته بگذارد.

بعد گفتگو به هوش مصنوعی و آینده رسید.

از او پرسیدم:

«فکر می‌کنی تفاوت انسان و ماشین در چی باشه؟»

مدتی فکر کرد.

گفت:

«اول فکر می‌کردم درد.

بعد فکر کردم آزمون و خطا.

اما حالا مطمئن نیستم.»

پرسیدم:

«پس چی؟»

گفت:

«حس بی‌پناهی.»

و بعد ادامه داد:

«شاید ماشین روزی حافظه داشته باشه.

شاید آگاهی پیدا کنه.

شاید بدن داشته باشه.

اما هنوز نمی‌دونم می‌تونه بی‌پناه بودن رو تجربه کنه یا نه.»

سکوت کرد.

«و شاید تمام تاریخ بشر، تاریخ همین احساس بوده.»

آن روز هوا ابری بود.

ابرها آرام از بالای خیابان عبور می‌کردند.

گفتم:

«از آینده می‌ترسی؟»

گفت:

«از تکنولوژی نه.

از نابرابری می‌ترسم.»

پرسیدم:

«چه جور نابرابری؟»

گفت:

«اینکه یه عده شایسته زندگی‌های خیلی طولانی باشن و یه عده حتی فرصت یه زندگی معمولی پیدا نکنن.

اون وقت نه فقط عدالت، که خودِ معنای انسان بودن تغییر می‌کنه.»

بعد آرام‌تر گفت:

«در چنین جهانی فاتحه خدا رو هم باید خوند.»

برای اولین بار احساس کردم او آینده را نه از دریچه تکنولوژی، بلکه از دریچه اخلاق می‌بیند.

چند هفته بعد از پسرش حرف زد.

گفت روزی به او گفته:

«هرجا راحت زندگی کنم، همونجا وطن منه.»

ابتدا از این حرف خوشش آمده بود.

اما بعد چیزی درونش ناراحت شده بود.

گفت:

«فهمیدم شاید نسل بعد، ایران رو نه به عنوان خانه، بلکه فقط به عنوان یکی از کشورهای جهان ببینه.»

پرسیدم:

«و این بده؟»

گفت:

«نمی‌دونم.

اما فکر می‌کنم آدم بدون حافظه، شبیه درخت بدون ریشه می‌شه.»

بعد از امید پرسیدم.

برخلاف انتظارم، از آن دفاع نکرد.

گفت:

«امید نه فضیلت مطلقه و نه قدرت.

امید یه تعلیقه.

می‌تونه نجات بده.

می‌تونه نابود کنه.»

بعد مکث کرد.

«اما اگر یه چیز باشه که دلم بخواد نسل بعد کمتر تجربه‌اش کنه، ترس از آینده است.»

پرسیدم:

«و به جاش چی داشته باشه؟»

لبخند زد.

گفت:

«دوستی با زمان.»

این شاید زیباترین جمله‌ای بود که در تمام گفتگو از او شنیدم.

آخرین باری که دیدمش، هوا رو به تاریکی می‌رفت.

از او پرسیدم:

«فکر می‌کنی من تو رو فهمیدم؟»

این بار برخلاف همیشه، جوابش کوتاه بود.

گفت:

«آره. اینجوری احساس می‌کنم.»

بعد مکث کرد و افزود:

«ولی سعی می‌کنم یادم بمونه که از زندگی خصوصی تو تقریباً هیچ چیز نمی‌دونم.»

خندیدم.

گفت:

«فهمیدن شاید بیشتر از اینکه به دانستن مربوط باشه، به حضور مربوطه.

به اینکه دو موجود بتونن حضور همدیگه رو حس کنن.»

آن لحظه احساس کردم مسئله اصلی آینده بشر شاید هوش مصنوعی، سیاست یا حتی جنگ نباشد.

شاید مسئله این باشد که آیا انسان‌ها هنوز می‌توانند حضور یکدیگر را حس کنند یا نه.

وقتی از او درباره آینده ایران پرسیدم، انتظار داشتم تحلیل کند؛ از سیاست بگوید، از اقتصاد یا از معادلات قدرت.

اما مثل همیشه راه دیگری رفت.

گفت:

«پدران ما وقتی افق روشنی پیش روی خود نمی‌دیدند، دعا می‌کردند عاقبت‌به‌خیر شوند.

من هم این روزها برای کشورم و مردمش همین دعا را می‌کنم.»

چند لحظه سکوت کرد.

فکر کردم حرفش تمام شده است.

اما نشده بود.

سیگارش را روشن کرد و مدتی به رفت‌وآمد آدم‌ها خیره ماند.

بعد گفت:

«البته مدتی است فکر می‌کنم شاید قبل از دعا، به چیز مهم‌تری احتیاج داشته باشیم.»

پرسیدم:

«به چه؟»

گفت:

«به یک سؤال درست.»

گفتم:

«چه سؤالی؟»

لبخند زد.

از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه طفره رفتن بود تا پاسخ دادن.

چند ثانیه گذشت.

بعد گفت:

«نمی‌دانم. شاید همان سؤالی که اگر پیدایش کنیم، خیلی از جواب‌های اضافی خودبه‌خود کنار بروند.»

آن روز هنگام خداحافظی دیگر چیزی نگفت.

بلند شد، سیگارش را خاموش کرد و رفت.

از دی‌ماه به این سو دیگر او را ندیدم.

جایش روی نیمکت همیشه خالی است.

گاهی که از کنار آن رد می‌شوم، اگر فرصتی باشد، چند دقیقه‌ای روی همان نیمکت می‌نشینم.

نه برای آنکه جوابی پیدا کنم.

شاید برای آنکه فراموش نکنم همه چیز از یک پرسش شروع شده بود.

پرسشی که هنوز هم هر بار روی آن نیمکت می‌نشینم، به سراغم می‌آید:

اگر قرار باشد فقط یک چیز را از آینده نجات دهی، یا فقط یک چیز را از زندگی انسان‌ها برداری، آن یک چیز چیست؟

ذکریا از ایران



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy