( بخش پنجم )
پیش از آنکه آتش جنگ به قلب فرانسه و بریتانیا برسد، هیتلر ابتدا در آوریل ۱۹۴۰ به دانمارک و نروژ حمله کرد و آنها را به تصرف خود درآورد. انگیزه اصلی این لشکرکشی، نیاز حیاتی ارتش آلمان به سنگ آهن و فولاد کشورهمسایه یعنی سوئد بود.
قلب تپندهِ ماشینِ جنگیِ هیتلر سنگ آهن بود و بدون آن عملاً ادامه جنگ برای آلمان امکانپذیر نبود زیرا آلمان به این ماده برای تولید فولاد و ساخت تانک و تسلیحات شدیداً نیاز داشت . این سنگ آهن از کشور سوئد تامین میشد که در جنگ اعلام بیطرفی کرده بود اما آن را به آلمان میفروخت. هیتلر هراس داشت که ارتش بریتانیا مسیر انتقال این محمولهها را مسدود کند؛ به همین دلیل کشورهای نروژ و دانمارک قربانی و اشغال شدند تا هیتلر مطمئن شود شاهراه ورود سنگ آهن سوئد به کارخانههای فولادسازی آلمان هرگز قطع نخواهد شد.
همانطور که در شماره قبل اشاره شد، بمباران اشتباهی لندن به دست یک بمبافکن آلمانی، بهانهای شد تا چرچیل با بمباران برلین دست به قماری هولناک بزند. این اقدام، خشم هیتلر را برانگیخت تا در تصمیمی احساسی، مسیر آتش خود را از فرودگاههای نظامی به سمت شهر لندن تغییر دهد؛ تصمیمی که اگرچه پایتخت را سپر بلا کرد، اما فرصتی طلایی به ارتش انگلیس داد تا پنهانی نفس تازه کند و فرودگاههای خود را بازسازی کند.
در این میان، هیتلر و فرمانده هواییاش "هرمان گورینگ" دچار یک خطای استراتژیک و بنیادین شده بودند؛ آنها تصور میکردند کار نیروی هوایی انگلیس تمام شده و بمباران پایتخت، آخرین ضربه برای تسلیم این جزیره است. اما روز پانزدهم سپتامبر ۱۹۴۰ که به روز نبرد بریتانیا معروف شد، خط بطلانی بر این توهم کشید.
در این روز تاریخی، ارتش آلمان یک حمله همهجانبه را با صدها بمبافکن و جنگنده آغاز کرد، اما در آسمان با غافلگیری تمامعیار مواجه شد. آلمانیها به جای آسمانی بیدفاع، با دیواری آهنین از جنگندههای تازهنفس روبرو شدند که با هدایت دقیق اتاقهای عملیات زیرزمینی و رادارهای ساحلی بریتانیا، مستقیماً به قلب ناوگان آنها زدند. آسمان انگلستان به جهنمی از آتش و دود تبدیل شد و نیروی هوایی آلمان در این روز متحمل تلفاتی چنان سنگین و کمرشکن شد که کمر ماشین جنگی آنها را در این جبهه شکست.
تصمیم هیتلر برای آغاز این حملات ویرانگر که به "جنگ صاعقهای" معروف شد تنها به لندن محدود نماند. اگرچه لندن به عنوان پایتخت سیاسی و قلب تپنده بریتانیا هدف اصلی این خشم شبانه بود و بیشترین آمار ویرانی را متحمل شد، اما ماشین جنگی نازی برای به زانو درآوردن این جزیره، چنگال خود را به سمت تمام شهرهای حیاتی و صنعتی انگلستان دراز کرد.
آلمانیها به خوبی میدانستند که رگ حیات اقتصادی و نظامی انگلیس در شهرهای بندری و کارخانههای تسلیحاتی آن میتپد، به هِمین دلیل، شهرهای بزرگی چون" منچستر و لیورپول" که بنادر اصلی ورود کمکهای تسلیحاتی و غذایی از سوی آمریکا بودند، هدف بمبارانهای سهمگین قرار گرفتند.
شهرهای صنعتی مانند" بیرمینگام و گلاسگو" که مراکز اصلی ساخت تانک و تسلیحات به شمار میرفتند نیز دچار خسارات شدیدی شدند . در این میان، شهر صنعتی "کاونتری" به قدری شدید و بیرحمانه زیر آتش بمبافکنهای آلمان ویران و با خاک یکسان شد که نازیها پس از آن، اصطلاح و فعل جدیدی به نام "کاونترییرن" (به معنای کاونتری کردن یا با خاک یکسان کردن) را وارد ادبیات جنگی خود کردند که معنای آن نابودی کامل و محو یک شهر از روی نقشه بود. این هجوم همهجانبه به تمام نقاط کلیدی بریتانیا نشان میداد که هیتلر دیگر تنها به دنبال یک پیروزی نظامی در خط مقدم نبود، بلکه قصد داشت کل جغرافیا، اقتصاد و اراده ملت بریتانیا را زیر باران این صاعقههای آتشین ذوب کند.
اگر بخواهیم به تاروپود این نبرد حساس نگاه کنیم و ببینیم چرا آلمانِ که تا آن زمان شکستناپذیر بود پشت دیوار انگلستان متوقف شد، باید به چند نکته کلیدی و بسیار حساس اشاره کنیم:
اولین نکته بحران سوخت و زمان برای جنگندههای آلمانی بود. جنگندههای برتر آلمان با وجود قدرت بالایی که داشتند، از یک ضعف ساختاری رنج میبردند که همان مخزن سوخت کوچک بود. این هواپیماها وقتی از پایگاههای خود در فرانسه که ارتش نازی بدون مقاومت آن را تسخیر کردند به آسمان بریتانیا میرسیدند، تنها حدود ده تا بیست دقیقه سوخت برای درگیری و مانور نظامی داشتند.
خلبانان آلمانی مدام باید به عقربه سوخت نگاه میکردند ؛ اگر درگیری ها کمی طولانی میشد هواپیما در راه بازگشت روی کانال مانش سقوط میکرد ولی درمقابل، خلبانان انگلیسی در خانه خود میجنگیدند و تا قطره آخر سوخت امکان مانور داشتند.
نکته حیاتی دیگر، تفاوت سرنوشت خلبانان سقوطکرده بود. در جنگهای هوایی، هواپیما را میتوان جایگزین کرد اما خلبان باتجربه قابل جایگزین نیست. وقتی یک هواپیمای انگلیسی سقوط میکرد، خلبان با چتر نجات در مزارع خودی فرود میآمد، یک فنجان چای مینوشید و چند ساعت بعد با یک هواپیمای جدید به آسمان برمیگشت. اما وقتی هواپیمای آلمانی آسیب میدید یا سقوط میکرد، خلبان زبده آلمانی یا در کانال مانش غرق میشد و یا به اسارت بریتانیاییها درمیآمد که این به معنی فرسایش تدریجی و جبرانناپذیر کادر پروازی آلمان بود.
از سوی دیگر، بمبافکنهای آلمانی اساساً برای یک جنگ قارهای و پشتیبانی از نیروی زمینی یعنی همان استراتژی جنگ برقآسا برنامهریزی شده بودند. این هواپیماها برای مسافتهای کوتاه و حملات تاکتیکی عالی بودند اما توانایی حمل بمبهای سنگینِ استراتژیک برای نابودی زیرساختهای یک کشور بزرگ را نداشتند/ بمبهای آنها خرابی ایجاد میکرد اما نمیتوانست صنایع سنگین انگلیس را به کلی فلج کند.
در کنار این ضعفها، بریتانیا به یک سلاح مخفی و فوقمحرمانه دیگر مجهز بود.
این موفقیت بینظیر که با نام" کد اولترا " که بالاتر از مافوق سری بود شناخته میشد به چرچیل و فرماندهانش اجازه میداد که در بسیاری از مواقع، نقشهها، زمان حملات و حتی تعداد هواپیماهای اعزامی گورینگ را پیش از پرواز آنها از روی زمین بخوانند و برای آن کمین بگذارند.
همانطور که قبلا اشاره شد دانشمندان انگلیسی موفق شده بودند ماشین رمزنگاری معروف ارتش آلمان یعنی "انیگما" را بشکنند؛ ماجرایی که در فیلم " بازی تقلید
The Imitation Game "
به تصویر کشیده شده است که لازم است بخاطر اهمیتش در جنگ توضیخ بیشتری در این باره داده شود:
ماشین "انیگما" یا همان تولیدکننده رمز توسط یک مهندس آلمانی اختراع شد و ارتش آلمان از آن برای قفل کردن و رمزگذاری پیامهای محرمانه خود استفاده میکرد.
در مقابل، ماشینهای رمزگشا یعنی" بومب" را لهستانیها و انگلیسیها ساختند. کار این ماشینها تولید رمز نبود، بلکه کارشان شکستن قفل انیگما بود .
در یک کلام، آلمانیها ماشین انیگما را ساختند تا پیامها را قفل کنند و لهستانیها و سپس انگلیسیها به رهبری آلن تورینگ" ماشینهای بومب" را ساختند تا آن قفل را باز کنند.
شایان ذکر است که این دستگاههای رمزگشایی بعدها سنگ بنای کامپیوتر و بعدها پیدایش هوش مصنوعی شدند.
انتخاب مکانی دور از لندن بنام" بلچلی" در این برهه تاریخی برای این کار، یک شاهکار استراتژیک از سوی سازمان اطلاعات بریتانیا بود؛ چرا که این مرکز دقیقاً در میانه راه دو دانشگاه بزرگ آکسفورد و کمبریج قرار داشت. این موقعیت جغرافیایی به ارتش بریتانیا اجازه میداد تا نابغههای ریاضی، اساتید زبانشناسی و حتی قهرمانان شطرنج را به سرعت و به دور از چشم جاسوسان به این قرارگاه مخفی هدایت کند. علاوه بر این، فاصله هشتاد کیلومتری بلچلی از لندن باعث میشد که این مغزهای متفکر از بمبارانهای سهمگین و کور شبانه پایتخت در امان بمانند و در آرامش بر روی شکستن کدهای انیگما تمرکز کنند.
شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسد که چرا برای یک کار کاملاً ریاضی و فنی مثل شکستن کدهای انیگما، به اساتید زبانشناسی نیاز بود -
پاسخ اینست که این افراد در واقع یکی از کلیدیترین مهرهها بودند/ دلیلش این بود که ماشین انیگما پیامها را به زبان آلمانی رمزگذاری میکرد و ریاضیات به تنهایی نمیتوانست راز این پیامها را فاش کند - حضور زبانشناسان به چند دلیل حیاتی بود:
شناخت ساختار و عادتهای زبانی دشمن: زبانشناسان به خوبی با ساختار زبان آلمانی، اصطلاحات نظامی، قواعد گرامری و حتی تکیهکلامهای افسران آلمانی آشنا بودند. آنها میدانستند که پیامهای نظامی آلمان معمولاً با چه عباراتی شروع میشوند؛ مثلاً پیشبینی میکردند که گزارشهای هواشناسی روزانه همیشه با کلمات مشخصی درباره وضعیت جوی آغاز میشود- یا بسیاری از پیامها با عبارت معروف ارادت به پیشوا به پایان میرسند. این حدسهای زبانی به ریاضیدانها نقطه شروع میداد تا بفهمند ماشین "بومب" کدام حروف را باید به هم وصل کند.
تشخیص پیامهای واقعی از پیامهای بی معنی : آلمانیها برای گمراه کردن شنود بریتانیا، کدهای کاذب و پیامهای بیمعنی زیادی مخابره میکردند. این کارِِ زبانشناسان برجسته بود که به محض باز شدن یک کد، کلمات آلمانی را تشخیص دهند و به سرعت بفهمند که آیا این یک پیام نظامی واقعی و مهم است یا یک فریب اطلاعاتی.
ترجمه دقیق اصطلاحات و کنایهها: کدهای نظامی فقط حروف بههمریخته نبودند، بلکه اغلب از اصطلاحات استعاری یا مخففهای خاص ارتش آلمان استفاده میکردند. یک زبانشناس مسلط میتوانست فوراً معنای دقیق و استراتژیک پیام ترجمهشده را به فرماندهان جنگی بریتانیا منتقل کند تا بر اساس آن تصمیمگیری کنند.
در واقع ریاضیدانانی مثل آلن تورینگ، قفل سختافزاری و ریاضی ماشین را باز میکردند، اما این زبانشناسان بودند که به آن حروف بیمعنی جان میبخشیدند و پیام واقعی هیتلر و ارتشش را استخراج میکردند.
آلن تورینگ با طراحی این ماشینها (به ویژه ماشینی بنام بومب) برای اولین بار در تاریخ نشان داد که یک دستگاه مکانیکی و دیجیتال میتواند فرآیندهایی را انجام دهد که تا پیش از آن فقط کار ذهن و هوش انسان (یعنی حل مسائل پیچیدهٔ منطقی و رمزگشایی) دانسته میشد. این گام، خط بطلانی بود بر این نظریه که ماشینها هرگز نمیتوانند مانند انسان فکر کنند.
درباره اینکه چرا آلن تورینگ و همکارانش اسم بومب را روی دستگاه گذاشتند دو روایت اصلی و بسیار جالب وجود دارد:
روایت اول که بیشتر مورد تایید تاریخنگاران است به کار ریاضیدانان لهستانی بازمیگردد. سه ریاضیدان نابغه لهستانی پیش از جنگ موفق شده بودند مدلهای اولیه و بسیار سادهتری از این ماشین را برای رمزگشایی انیگما بسازند و نام آن را" بومبا" گذاشته بودند. وقتی تورینگ طرح آنها را توسعه داد و این غول الکترومکانیکی را ساخت، همان نام لهستانی را به زبان انگلیسی ترجمه کرد و روی دستگاه خود گذاشت که شد بومب.
اما چرا لهستانیها اسمش را بومبا گذاشتند؟
در این مورد نیز دو داستان متفاوت نقل شده است:
داستان اول به صدای بمب ساعتی معروف است؛ این دستگاه در هنگام کار کردن و چرخیدن غلتکهایش، صدای تیکتیک مداوم، سریع و بلندی تولید میکرد که برای مهندسان مرکز یادآور صدای یک بمب ساعتی در حال انفجار بود. داستان دوم به یک دسرِ بستنی اشاره دارد؛ بر اساس این روایت، یکی از ریاضیدانان لهستانی به نام ماریان ریفسکی، درست در لحظهای که ایده ساخت این ماشین به ذهنش رسید، در یک کافه مشغول خوردن یک دسر بستنی معروف شکلاتی و کروی شکل به نام بومبا بود و به همین خاطر این نام روی دستگاه ماند.
گرچه نامگذاری این دستگاه هیچ ارتباطی به شکل ظاهری خود ماشینها که ابعاد بزرگتری داشت ندارد ولی در همین حین بود که ناگهان راه حل ریاضی برای شکستن قفل انیگما به ذهنش رسید - او هم به شوخی و برای زنده نگه داشتن یاد آن لحظه، اسم طرحش را بومبا گذاشت. سالها بعد وقتی آلن تورینگ این ایده را توسعه داد و غول الکترومکانیکی خود را ساخت، صرفاً همان نام لهستانی را حفظ کرد و با ترجمه به زبان انگلیسی، نام بومب را روی آن گذاشت که در عکس مشاهده میکنید.
بطور قاطع میتوان گفت اختراغ این ماشین بومب یکی از حیاتیترین کلیدهای نجات بریتانیا و شکست استراتژیک هیتلر در این جبهه بود، اما این پیروزی دو بال اصلی داشت که مکمل یکدیگر بودند: قدرت نظامی در آسمان و اشراف اطلاعاتی در زمین-
در نبرد بریتانیا، نیروی هوایی انگلیس از نظر تعداد جنگندهها بسیار ضعیفتر از آلمان بود / ماشین بومب با شکستن کدهای انیگما مانند یک چشم بینا برای چرچیل و فرماندهانش عمل کرد. انگلیسیها پیش از پرواز بمبافکنهای آلمانی، از زمان دقیق حمله، مسیر حرکت و حتی تعداد هواپیماهای آنها باخبر میشدند. این اشراف اطلاعاتی به آنها اجازه میداد تا جنگندههای محدود خود را بیهوده در آسمان هدر ندهند و دقیقاً در زمان و مکان مناسب برای آلمانیها کمین بگذارند.
گفته بودیم که نبرد بریتانیا زمانی تغییر جهت داد که هیتلر خشمگین شد و دستور داد آتش بمبافکنها از روی فرودگاههای نظامی انگلیس به سمت مناطق مسکونی لندن تغییر کند. اطلاعاتی که ماشین بومب از پیامهای رمزنگاریشده آلمانیها استخراج کرد به چرچیل ثابت کرد که این قمار هولناک جواب داده است زیرا ماشین بومب تایید کرد که آلمانیها واقعاً فرودگاهها را رها کردهاند، و این به انگلیسیها اطمینان داد که میتوانند با خیال راحت و به طور پنهانی، تمام توان خود را روی بازسازی فرودگاههای نظامی متمرکز کنند.
در روز سرنوشتساز نبرد بریتانیا یعنی پانزدهم سپتامبر، هیتلر و گورینگ تصور میکردند نیروی هوایی انگلیس نابود شده است. اما اطلاعات به دست آمده از رمزگشاییهای بومب و هماهنگی آن با رادارهای ساحلی باعث شد بریتانیا یک دیوار آهنین از جنگندههای تازهنفس را دقیقاً در مسیر ناوگان آلمان مستقر کند. تلفات آلمان در این روز چنان سنگین بود که هیتلر فهمید نقشه تصرف و غلبه بر این جزیره عملاً غیرممکن است و مجبور شد طرح حمله زمینی به بریتانیا را برای همیشه لغو کند.
بدون ماشین بومبِ آلن تورینگ، بریتانیا کورکورانه میجنگید و جنگندههای محدودش در همان هفتههای اول نابود میشدند. ماشین بومب به بریتانیا کمک کرد تا از نیروی نظامی کوچک خود، بیشترین و دقیقترین استفاده را ببرد و کمر ماشین جنگی هیتلر را در آسمان بشکند. بسیاری از تاریخنگاران معتقدند که پروژه رمزگشایی بومب، جنگ جهانی دوم را حداقل دو سال کوتاهتر کرد.
با فرارسیدن اواخر سپتامبر و اوایل اکتبر ۱۹۴۰، وضعیت آبوهوای کانال مانش رو به وخامت گذاشت. طوفانهای پاییزه دریا، پیاده کردن نیرو بر روی زمین را بدون تسلط کامل هوایی عملاً به یک خودکشی نظامی برای هیتلر تبدیل میکرد. وی که تا پیش از این طعم هیچ شکستی را نچشیده بود، با سقوط صدها فروند از هواپیماهای جنگی نازیها در لابلای امواج دریا و مزارع بریتانیا، متوجه شد که استراتژی جنگی آلمان در جبهه غرب رسماً به بنبست رسیده است.
نبرد حماسی ۱۵ سپتامبر به هیتلر ثابت کرد که آسمان این جزیره فتحشدنی نیست و نیروی هوایی او توانایی نابودی مدافعان سرسخت انگلیسی را ندارد. وقتی هیتلر دید به خاطر پنهانکاری انگلیس در بازسازی فرودگاهها و همچنین به خاطر لو رفتن تاکتیکهایش توسط رادار، توان نابودی نیروی هوایی انگلیس را ندارد، در اثر این ناکامیهای پیدرپی و فشار زمان، سرانجام در هفدهم سپتامبر ۱۹۴۰ به ناچار دستور تعلیق نامحدود عملیات شیر دریایی (طرح حمله زمینی و اشغال انگلستان) را صادر کرد.
با این حال هیتلر بمباران بریتانیا را متوقف نکرد؛ او که از پیاده کردن ارتش خود ناامید شده بود، برای تلافی و تسلیم کردن آنها استراتژیاش را تغییر داد و دستور داد تا جنگ صاعقهای و بمبارانهای کور و وحشتناک شبانه بر روی شهرها با شدت بیشتری ادامه یابد /
هدف او این بود که حالا که از راه نظامی حریف جزیره نشده، با به خاک و خون کشیدن غیرنظامیان و نابودی اقتصاد، اراده ملت و دولت چرچیل را از درون درهم بشکند و آنها را به پای میز تسلیم بکشاند. این باران آتش شبانه تا ماهها بعد یعنی تا مه ۱۹۴۱ همچنان بر سر شهرهای انگلستان میبارید، اما رویای فتح نظامی جزیره برای همیشه از دست رفته بود و این اولین بار بود که ماشین جنگی رایش سوم در برابر سدی محکم متوقف میشد.
چرچیل در یکی از مشهورترین سخنرانیهای خود پس از این حماسه، در توصیف جانفشانی خلبانان کشورش جملهای تاریخی به زبان آورد که : « در تاریخ نبردهای بشری هرگز چنین تودههای انبوه، مدیون گروهی چنین اندک نبودهاند.»
هیتلر که حالا در جبهه غرب با یک بنبست فرساینده و جزیرهای سرسخت مواجه شده بود و میدید بمبارانها هم انگلیس را تسلیم نمیکند، کمکم نگاه استراتژیک خود را از بریتانیا برگرداند و نگاهش را به سمت شرق و دشتهای وسیع روسیه چرخاند ؛ تصمیمی بزرگ و هولناک که مسیر جنگ جهانی دوم را وارد مرحلهای کاملاً جدید و خونینتر کرد.

دموکراسی وزندار، محمدعلی میرباقری
















