اظهارنظر اخیر سعید لیلاز مبنی بر اینکه "با مرگ خامنهای قلب من حفره پیدا کرده است" بار دیگر یک پرسش قدیمی را زنده کرد: چگونه در ساختاری سیاسی که در آن افراد بارها بازداشت، زندانی و حتی از قدرت کنار گذاشته میشوند، همچنان نوعی وفاداری عمیق به هسته مرکزی قدرت باقی میماند؟
این تناقض ظاهری، اگر صرفاً با معیارهای فردی تحلیل شود، غیرقابل فهم به نظر میرسد. اما اگر از سطح افراد عبور کنیم، به مفهومی میرسیم که میتوان آن را "دیانای سیاسی جمهوری اسلامی" نامید؛ یعنی مجموعهای از سازوکارهای تربیتی، نهادی و ایدئولوژیک که در طول زمان، نوع خاصی از نخبگان را تولید و بازتولید میکند.
دیانای سیاسی چیست؟
در علوم سیاسی، هیچ نظام پایداری صرفاً با ابزار امنیتی یا اقتصادی دوام نمیآورد. هر نظام نیازمند تولید "انسان سیاسیِ سازگار" است؛ انسانی که هم تخصص داشته باشد و هم وفاداریاش به چارچوب کلان قدرت تعریف شده باشد. این همان جایی است که نهادهای آموزشی و تربیتی نقش حیاتی پیدا میکنند.
در بسیاری از کشورها، دانشگاههای نخبهساز نقش "خط تولید نخبگان سیاسی" را دارند؛ همانطور که در ایالات متحده، نهادهایی ماننددانشگاه هاروارد در کنار دیگر دانشگاههای طراز اول، بخش مهمی از شبکه تولید مدیران و تصمیمسازان را شکل میدهند.
مدل جمهوری اسلامی: کادرسازی ایدئولوژیک
در جمهوری اسلامی، این نقش به شکل متمرکزتر و ایدئولوژیکتری طراحی شده است. یکی از نمونههای برجسته آن، دانشگاه امام صادق است؛ نهادی که از سالهای ابتدایی پس از انقلاب به عنوان یکی از مراکز اصلی تربیت مدیران نظام شناخته میشود.
ریاست و نقش محوری این دانشگاه در سالهای طولانی بر عهده چهرههایی چون محمدرضا مهدوی کنی بود و در ادامه نیز این مسیر به شکل نهادی ادامه پیدا کرد. خروجی این دانشگاه صرفاً متخصصان علوم انسانی نیستند، بلکه مدیرانی هستند که همزمان باید در چارچوب فکری نظام تعریف شوند.
نکته مهم اینجاست که این نوع نهادها، صرفاً آموزش نمیدهند؛ بلکه "وفاداری تولید میکنند". وفاداریای که الزاماً به معنای اطاعت فردی نیست، بلکه نوعی همسرنوشتی با کلیت نظام است حتی در لحظات اختلاف، بحران یا حتی زندان.
فهم رفتار نخبگان؛ فراتر از تجربه شخصی
با چنین نگاهی، رفتار افرادی مانند لیلاز دیگر صرفاً یک تناقض فردی نیست. او و بسیاری از چهرههای مشابه، محصول یک شبکه پیچیده از آموزش، ارتقا، حذف، بازگشت و بازتعریف جایگاه در درون ساختار قدرت هستند. در چنین سیستمی، حتی منتقدان درونی نیز اغلب خارج از "حلقه هویتی نظام" تعریف نمیشوند.
این همان نقطهای است که تحلیلهای سطحی سیاسی دچار خطا میشوند: تصور اینکه زندان، فشار یا اختلاف سیاسی الزاماً به گسست هویتی منجر میشود. در حالی که در بسیاری از نظامهای ایدئولوژیک، این تجربهها گاهی حتی میتوانند پیوند هویتی را پیچیدهتر و عمیقتر کنند.
اپوزیسیون و خطای تمرکز بر افراد
یکی از ضعفهای تاریخی اپوزیسیون ایرانی، تمرکز بیش از حد بر افراد و چهرهها و غفلت از "ماشین تولید نخبگان" است. در حالی که قدرت واقعی نه فقط در رأس، بلکه در شبکهای از مدیران، کارشناسان و فارغالتحصیلان نهادهای خاص نهفته است که استمرار ساختار را تضمین میکنند.
در این میان، جریانهای سیاسی مخالف، از جمله طیفهای پیرامون شاهزاده رضا پهلوی، اگر بخواهند تحلیل دقیقی از ساخت قدرت در جمهوری اسلامی داشته باشند، ناچارند به جای تمرکز صرف بر تغییر رهبر یا رأس هرم، به فهم عمیقتر این شبکه تولید وفاداری بپردازند.
جمعبندی
"دیانای جمهوری اسلامی" را باید در جایی جستوجو کرد که انسان سیاسی تولید میشود، نه صرفاً در جایی که تصمیم سیاسی گرفته میشود. تا زمانی که این شبکه تولید و بازتولید نخبگان وجود دارد، تغییر افراد در رأس قدرت لزوماً به تغییر ماهیت ساختار منجر نخواهد شد.
درک این واقعیت، شرط لازم برای هر تحلیل جدی از آینده ایران است؛ چه برای موافقان نظام، چه برای منتقدان آن، و چه برای اپوزیسیونی که هنوز میان تغییر فرد و تغییر ساختار، تفاوتی عمیق قائل نشده است.
















