Sunday, Jun 7, 2026

صفحه نخست » بسته آزادی که هرگز نرسید، روایتی از انتظار، وعده و واقعیت، فرامرز پارسا

parsa.jpgروزش را به خاطر ندارم. مهمان دوستی در طبقه ششم آپارتمانی بودم. پنجره دوجداره بسته بود، اما موجِ بم و مبهمی از یک هیاهوی دوردست، شیشه‌ها را به لرزه درمی‌آورد. ناگهان دوستم فنجانش را روی میز گذاشت، ایستاد و گفت:

-صداها را می‌شنوی؟

گفتم:

-نه، مگر چه شده؟

پرده را کنار زد و با دست به پایین اشاره کرد:

-بیا از پشت پنجره نگاه کن، ببین ایرانی‌های لس‌آنجلس چه عظمتی به پا کرده‌اند!

بلند شدم. از آن بالا، آدم‌ها مثل نقطه‌های پرتحرکی در پیاده‌روها موج می‌زدند. پرچم‌ها در باد تکان می‌خوردند و انعکاس صدای بلندگوها میان برج‌ها می‌پیچید.

پرسیدم:

-برای چه جمع شده‌اند؟

با تعجب نگاهم کرد،انگار از سیاره دیگری آمده‌ام:

-یعنی خبر نداری؟

-نه، بگو.

نفس عمیقی کشید و با چشمانی که از هیجان برق می‌زد، ادامه داد:

-برای آزادی. مردم ایران بلند شده‌اند و حکومت هم دارد آن‌ها را می‌کشد. ترامپ گفته می‌آید و ملت ایران را از شر حکومت آزاد می‌کند. این بار با همیشه فرق دارد!

لبخندی زدم، راستش دلم برای همه ایرانی‌ها سوخت؛ چه آن‌هایی که داخل کشور زیر باران گلوله بودند و چه آن‌هایی که اینجا، فرسنگ‌ها دورتر، پیاده‌روها را بند آورده بودند و به یک سراب امید بسته بودند.

پرسیدم:

-تو چرا این‌قدر مطمئنی؟

دستش را به شیشه کوبید:

-چون این بار کار حکومت تمام است!

گفتم:

-بودن من یا نبودن من در این جمعیت چه تأثیری دارد؟ این همه ایرانی اینجا هستند.

با ناراحتی و برافروختگی دستش را تکان داد:

-تو انگار اصلاً دلسوز مردم نیستی!

تکیه‌ام را از دیواره پنجره برداشتم و گفتم:

اتفاقاً به همین دلیل اینجا نیستم. نمی‌خواهم در کشتن جوانان کشورم، هرچند ناخواسته، شریک باشم. خشکش زد:

-یعنی چه؟

گفتم:

-وقتی حمایت خارجی به عنوان راه نجات معرفی می‌شود، دست حکومت برای سرکوب بازتر می‌شود. هر معترضی می‌شود جاسوس، هر مخالفی می‌شود عامل بیگانه. بعد هم اعدام‌ها شروع می‌شود و صدای مردم در نطفه خفه می‌شود.

سکوت سنگینی میان ما برقرار شد. صدای بوق ماشین‌ها از پایین می‌آمد. ادامه دادم:

-اگر قرار است تغییری رخ بدهد، مردم داخل کشور باید آن را رقم بزنند.

خنده بلندی کرد، از آن خنده‌ها که برای پنهان کردن عصبانیت است:

-چه استدلال عجیبی داری!

کمی مکث کردم، نگاهش کردم و گفتم:

تا وقتی درد مردم داخل ایران را مثل خودشان حس نکنید و از هزاران کیلومتر دورتر، توی اتاق‌های مجهز به تهویه مطبوع برایشان نسخه نپیچید، ناخواسته همان برگ برنده‌ای را به حکومت می‌دهید که به آن نیاز دارد.

سمت جاکفشی رفتم تا کفش‌هایم را بپوشم. بند اول را که گره زدم، بالای سرم ایستاد:

-عجله نکن. تازه اول راه است. این فریادها حکومت را می‌لرزاند. ترامپ آزادی را با خودش می‌آورد. این بار دیگر تمام است...

کفش‌هایم را پوشیدم. ایستادم و موقع خروج، نگاهی به چهره‌اش انداختم. لبخند پیروزی روی لب‌هایش نشسته بود؛ لبخندی ناشی از یک یقین کاذب. گفتم:

-تا وقتی شما هستید، حکومت نگرانی چندانی ندارد. شما از دور، دیواری نامرئی جلوی گلوله‌هایش می‌سازید.

در را باز کردم و پیش از رفتن اضافه کردم:

-و البته آلت دست این طرفی‌ها هم هستید؛ همان‌هایی که از رنج واقعی مردم خبر چندانی ندارند.

در را بستم و صدای شعارها در راهروی تاریک ساختمان فروکش کرد.

مدتی است که از آن روزها گذشته است. پنجره‌های دوجداره هنوز بسته‌اند و خیابان‌های لس‌آنجلس به روال عادی خود برگشته‌اند. نه آن آزادی رسید و نه آن وعده‌های با شکوه و جلال واقعیت به خود گرفت.

آن جمعیت‌های پرشمار پراکنده شدند، شعارها در هیاهوی باد گم شدند و «بسته آزادی» که قرار بود هواپیماهای مهاجم یا معاهدات بین‌المللی آن را پست کنند، هرگز به مقصد نرسید.

حالا در محافل سیاسی، هر کسی روایتی برای این گم‌شدن دارد؛ بعضی‌ها می‌گویند دزدانِ شب‌رو بسته را در مرز ربودند، بعضی‌ها می‌گویند در تاریکیِ پستوهای معامله و پشت میزهای غبارگرفته گم شد، و فرستنده هم مدام با بیانیه‌های توخالی ادعا می‌کند که مرسوله خیلی وقت پیش ارسال شده است.

اما واقعیت، عریان‌تر از این حرف‌هاست. مردم درپیاده‌روهای تهران و کوچه‌های خسته شهرها، هرگز این بسته را تحویل نگرفتند؛ چون اصولاً پستچیِ بیگانه، هیچ‌وقت آدرس خانه‌هایِ به ستوه آمده را بلد نبوده است. آن بسته از همان ابتدا خالی بود.

----------

۲۰۲۶/۵/۴



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy