
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر // کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند "یافت مینشود، جُستهایم ما" // گفت "آن چه یافت مینَشوَد، آنم آرزوست"
دو تصویر در یک قاب!
تصویر نخست نه بر دیوارِ بیمارستانهای پایین شهر، که بر دیوارِ بیمارستان یکی از نقاط شمال شهر تهران -بیمارستان فرهیختگان- نصب شده است...
فروپاشی تدریجی امنیت اقتصادی و کرامت انسانی تا جایی که بدن انسان به آخرین دارایی قابل فروش تبدیل میشود.
روزگاری نفت میفروختیم تا کشور را بسازیم؛ امروز فرزندان این سرزمین اندامهای تن خویش را میفروشند تا روزگار بگذرانند.
فاصله میان تصویر نخست با تصویر نمادین تفکر یک "روشنفکر"، فاصله یک سیاست یا یک دولت نیست؛ فاصله فروپاشی دردناک رؤیای یک ملت و شهامت روشنفکری است.
فروش مو، تخمک و آگهیهای فروش اعضای بدن، صرفاً پدیدههای پزشکی یا اقتصادی نیست؛ اینها نشانههای اجتماعیاند. نشانههایی که از شکاف میان سطح انتظارات زندگی و امکانات واقعی زیستن حکایت میکنند.
چگونه کشوری که روزگاری در رؤیای توسعه و رفاه بود، به جایی میرسد که جوانانش بدن خود را سرمایه معاش کنند؟ چه کسانی در شکلگیری این وضعیت سهم داشتهاند؟ آیا نسلهایی که در ساختن وضعیت کنونی نقش داشتهاند، نباید دستکم سهم خود را در این سرنوشت بازشناسند؟ و مهمتر از همه، آیا هنوز میتوان از این چرخه بیرون آمد؟
اینکه برخی از این چهرهها در مقام نویسنده، روشنفکر، هنرمند، فیلسوف، فعال سیاسی و مدعی دموکراسی، خود را در کنار مردم تعریف میکنند، البته ادعایی بیش نیست؛ اما معیار این همراهی و مصداق آن چیست؟ همراهی با مردم تنها در همدردیهای لفظی یا موضعگیریهای موسمی خلاصه نمیشود. در کنار مردم ایستادن، پیش از هر چیز، مستلزم آن است که رنج آنان دیده و مسئولیت تاریخی پذیرفته شود و حقیقت، هرچند تلخ، فدای تعلقات سیاسی و ایدئولوژیک نگردد.
از کسانی که روزگاری در شکلگیری یکی از بزرگترین گسستهای تاریخ معاصر ایران نقش فکری، سیاسی و عملی داشتهاند، انتظار میرود به جای طعنه و لطیفه، پس از گذشت نزدیک به نیم قرن، دستکم لحظهای در برابر کارنامه این دوران درنگ کنند؛ دورانی که در آن نه تنها بسیاری از آرزوهای یک ملت بر باد رفت، بلکه سرمایههای انسانی، اقتصادی، فرهنگی و زیستمحیطی کشور نیز آسیبهایی عمیق و گاه جبرانناپذیر دید. انتظار میرفت این همه رنج انباشته، این همه فرصت از دسترفته و این همه زخم بر پیکر جامعه، مجالی برای تأمل و بازنگری باشد.
اما آنچه گاه شگفتی میآفریند، نه صرفاً دفاع از یک گذشته سیاسی، بلکه فقدان هرگونه بازاندیشی در قبال نتایج آن است. گویی برای جنس بخش مهمی از روشنفکر ایرانی، تاریخ در همان نقطه متوقف شده است؛ همچنان خود را قهرمانان روایتی میدانند که پایان آن را میلیونها انسان با مرگ، کاهش کیفیت زندگی، مهاجرت، فقر، سرخوردگی و محرومیت پرداختهاند. حال آنکه ارزش هر کنش سیاسی را نه با شور و هیجان در لحظه آغازین، بلکه با نتایج تاریخی آن میسنجند.
پرسش نیز دقیقاً از همینجا آغاز میشود: اگر حاصل یک مبارزه، پس از دههها، جامعهای گرفتار بحرانهای عمیق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی باشد، آیا نباید در درستی آن مسیر بازاندیشی کرد؟ آیا شجاعت تنها در به چالش کشیدن نظم موجود است، یا در پذیرش مسئولیت سهمی که داشتهام؟
فضیلت در مخالفت بودن نیست؛ فضیلت در آن است که انسان بتواند پس از گذشت سالیان، با شهامت اخلاقی به گذشته خود بنگرد و اگر خطایی رخ داده، آن را به رسمیت بشناسد. تاریخ ملتها بیش از آنکه از اشتباهات آسیب ببیند، از ناتوانی در اعتراف به اشتباهات زخم میخورد.
در تاریخ ملتها، خطا کردن چندان عجیب نیست؛ هیچ نسلی از اشتباه مصون نبوده و هیچ جامعهای راه خود را بیلغزش نپیموده. آنچه ملتها را از یکدیگر متمایز میکند، نه فقدان خطا، بلکه توانایی آنان در مواجهه صادقانه با خطاهای خویش است. تراژدی از آنجا آغاز میشود که اشتباهات تاریخی، به جای آنکه موضوع تأمل و بازنگری قرار گیرند، به اسطوره بدل شوند و نسلهایی که در پدید آمدن آنها سهم داشتهاند، به جای پرسش از نتایج، همچنان به روایت قهرمانانه گذشته پناه ببرند.
نزدیک به نیم قرن از یکی از بزرگترین گسستهای تاریخ معاصر ایران میگذرد. نیم قرنی که در آن، نسلهایی چشم به جهان گشودند، بالیدند، پیر شدند و بسیاری نیز چشم از جهان فروبستند؛ بیآنکه طعم آن آیندهای را بچشند که وعده داده شده بود. در این سالها، آنچه از دست رفت تنها ثروت یا توسعه اقتصادی نبود؛ بخشی از اعتماد یک ملت، بخشی از امید یک جامعه و بخشی از رؤیای تاریخی ایرانیان بود.
از همین رو، پرسش امروز نه درباره نیتهای دیروز، بلکه درباره نتایج امروز است. تاریخ با آرزوها داوری نمیکند؛ با حاصل کار داوری میکند. ممکن است بسیاری از کسانی که روزگاری در صفوف اعتراض و انقلاب ایستادند، از سر خیرخواهی، عدالتطلبی یا آرمانخواهی گام برداشته باشند، اما ارزش هر کنش سیاسی را نه انگیزه آغازین آن، بلکه سرانجام تاریخی آن تعیین میکند. در عرصه سیاست، حسن نیت هرگز جایگزین مسئولیت نمیشود.
آنچه مایه شگفتی است، نه وقوع خطا، بلکه امتناع از بازاندیشی درباره آن است. چگونه میتوان پس از دههها، در برابر این حجم از رنج انباشته، مهاجرتهای گسترده، فرسایش سرمایه اجتماعی، تهیشدن افقهای امید و گسترش فقر و ناامنی، همچنان از موضع پیروزی بر یک حکومت مدرن و مترقی کشتار دهها هزار انسان را دستمایه لطیفهگویی ساخت؟ چگونه میتوان به گذشته نگریست و هیچ پرسشی از خود نداشت؟ هیچ تردیدی؟ هیچ اندوهی؟ ذرهای عذاب وجدان؟
بزرگی انسان نه در آن است که هرگز اشتباه نکند؛ در آن است که بتواند در لحظهای از عمر خویش در برابر آینه تاریخ بایستد و سهم خود را در آنچه رخ داده ببیند. ملتها نیز از همین مسیر بالغ میشوند. هیچ جامعهای با تقدیس گذشته نجات نیافته؛ اما بسیاری از جوامع با شهامتِ نقد گذشته توانستهاند راهی استوار و درست به سوی آینده بگشایند.
نسلی که روزی خود را وجدان بیدار جامعه میدانست، امروز بیش از هر زمان دیگری در برابر یک پرسش اخلاقی قرار دارد: آیا حاضر است میان آرزوهای دیروز و نتایج امروز پلی از صداقت بزند؟ آیا میتواند به جای تکرار روایتهای کهنه، اندکی در برابر رنجی که بر این سرزمین گذشته درنگ کند؟
تاریخ، دیر یا زود، از همه ما تنها یک پرسش خواهد داشت: هنگامی که حقیقت آشکار شد، آیا آنقدر شهامت داشتید که در باورهای خود تجدیدنظر کنید؟
و شاید پاسخ به همین پرسش باشد که جایگاه واقعی هر نسل را در حافظه یک ملت تعیین میکند.

یهودستیزی در لباس جدید، ناصر اعتمادی















