(پاره سوم)
نویسنده کتاب «از شهریاری..........» در بخش پایانی کتاب، صفحه ۱۹۴ چنین مینویسد:
«ضعف جهانبینی زردتشت در آن بود که تضاد و ثنویت را، به شیوهای خام و ناپخته مطرح نموده بود، و ضعف تحلیل در آن آشکار مشاهده میگردید. همین نارسایی باعث گردید که پیروان زردتشت، درگیر با بحث و تفرقه شوند، و جهانبینی ایرانی نتواند مانند جهانبینی یونانی، از مرحله جهانبینی مذهبی عبور نماید، و به مرحله جهانبینی فلسفی گام بگذارد.»
این سخن، هر چند بهدرستی بر نقش برجسته ثنویت در دین زرتشتی اشاره میکند، اما در سطح فلسفی و تاریخی قابل جمع نیست و باید در همان ذات دینیاش نگریسته شود.
نخست باید به این نکته توجه کرد که جهانبینی زرتشتی، برخلاف آنچه از عبارت نویسنده ممکن است برداشت شود، یک نظام دینی کامل و ساختیافته است که در آن مفاهیمی چون نبوت (در قالب پیامبری زرتشت)، معاد (فرشوکرتی: پالایش نهایی و بازسازی کیهان)، داوری پس از مرگ (پل چینوت و سنجش روان در برابر داوران الاهی مانند وُهومن)، و نیز پیوند مستحکم با نظام سیاسی دوره ساسانی حضور دارد.
این دین نه تنها اخلاق و کیهانشناسی را تبیین میکرد، بلکه شالوده نظم اجتماعی و «مشروعیت» سیاسی را نیز شکل میداد. این یک دین کامل است و بالحاظ دین بودن هیچ کم و کسری ندارد.
در نقطه مقابل، آنچه در یونان باستان پدید آمد، ماهیتی کاملاً متفاوت داشت. در یونان، برخلاف ایران، دین نهادینه، وحیمحور و پیامبرمحور هرگز شکل نگرفت.
آنچه تحت عنوان دین یونانی میشناسیم، بیشتر مجموعهای از اسطورههای شاعرانه و آیینهای سنتی بود که در متون هومری و هزیودی بازتاب یافتهاند.
خدایان یونانی، همچون زئوس، آتنا، آپولون، نه نازلکننده وحی بودند، نه واضع شریعت و نه حامل وعده نجات اخروی.
در نتیجه، آنچه در یونان وجود داشت، اسطوره بود نه دین نهادینهشده به معنای زرتشتی یا ابراهیمی آن.
از همینرو، برخلاف آنچه نویسنده میگوید، نمیتوان ادعا کرد که جهانبینی یونانی «از مرحله جهانبینی مذهبی عبور» کرده است؛ زیرا اصولاً چنین مرحلهای در یونان، بهمعنای دقیق کلمه، وجود نداشت.
فلسفه یونانی نه پس از دین، بلکه پس از اسطوره شکل گرفت.
عبور از میتوس به لوگوس بود، نه عبور از دین به فلسفه.
با ظهور فلسفه در قرن ششم پیش از میلاد، جهانبینی یونانی از حالت اسطورهای (میتوس) به تفکر عقلانی (لوگوس) تغییر مسیر داد.
در این فرآیند، فلاسفه پیشاسقراطی (چون طالس، آناکسیمنس، هراکلیتوس و پارمنیدس) تلاش کردند تا بهجای روایتهای تخیلی و شاعرانه، تبیینهایی عقلانی از منشأ و ساختار جهان ارائه دهند.
در ایران اما، شرایط بهگونهای دیگر بود.
دین زرتشتی، بهویژه در دوره ساسانی، نهتنها تفسیر جهان را در دست داشت، بلکه خود بنیان قدرت سیاسی نیز بود.
این پیوند تنگاتنگ میان دین و قدرت، موجب شد که عقل مستقل مجال بروز نیابد و مفاهیم دینی در همان قالبهای الاهیاتی تثبیت شوند.
بههمین سبب، برخلاف سنت یونانی که عقل فلسفی توانست خود را از اسطوره جدا کرده و صورتبندی مستقلی از هستی ارائه دهد، در ایران عقل درون دین باقی ماند و ایرانیان به فلسفهای خودبنیاد و مستقل دست نیافتند.
از این منظر، سخن نویسنده که میگوید:
«جهانبینی ایرانی نتوانست مانند جهانبینی یونانی، از مرحله جهانبینی مذهبی عبور نماید»،
بیمقدار است.
واقعیت این است که یونان چیزی شبیه به دین زرتشتی نداشت تا بخواهد از آن عبور کند و جهانبینی زرتشتی نیز نه به سبب صرفاً خام بودن ثنویت، بلکه به دلیل ساختار پیچیده و منسجم دینی ـ سیاسیاش، اساساً نمیتوانست مبدل به فلسفه مستقل گردد.
و اگر نیازمندی فلسفه و فکر فلسفی احساس میشد، الزاماً دین را دور میزد.
به بیان دیگر، تفاوت اصلی میان این دو سنت در این است که در یونان عقل بدیل اسطوره شد، اما در ایران عقل تابع دین باقی ماند.
این تمایز نه صرفاً ناشی از سطح مفاهیم، بلکه حاصل تفاوت در بسترهای معرفتی و تاریخی است.
نیکروز اعظمی

















