Wednesday, Jun 10, 2026

صفحه نخست » جنگ با چراغ، وقتی حقیقتِ انحصاری در برابر ارادهٔ یک ملت می‌ایستد، هوشنگ رشدیه

estebdad.jpgدر سال‌های دور، در سرزمینی که بادهایش بوی زندان می‌دادند و درختانش نام اعدام‌شدگان را در حلقه‌های تنهٔ خود پنهان کرده بودند، قلعه‌ای سیاه بر فراز کوهی نشسته بود.

سال‌ها بود که مردم آن سرزمین با آن قلعه می‌جنگیدند.

برخی در خیابان. برخی در زندان. برخی در تبعید. و برخی تنها با زنده ماندن.

قلعه هر روز از جان مردم تغذیه می‌کرد. از جوانی‌شان. از امیدشان. از نان سفره‌هایشان.

و از رؤیاهایی که شب‌ها زیر سقف خانه‌های فقیرانه شکل می‌گرفت.

اما عجیب آن بود که در بیرون قلعه نیز گروهی زندگی می‌کردند که خود را دشمن قلعه می‌نامیدند.

سال‌ها از آزادی سخن گفته بودند.

از عدالت. از رهایی. از فردایی روشن.

اما هرچه زمان می‌گذشت، راز دیگری آشکار می‌شد.

گویی برخی از آنان بیش از آنکه از خود قلعه نفرت داشته باشند، از هر صدایی می‌ترسیدند که بدون اجازهٔ آنان در میان مردم شنیده شود.

روزی در افق سرزمین، چراغی روشن شد.

نه ارتشی داشت. نه زندانی. نه دستگاه تبلیغاتی حکومتی. تنها سخنی ساده را تکرار می‌کرد:

"اجازه دهید مردم تصمیم بگیرند".

سخنی به ظاهر ساده.

اما برای آنان که سال‌ها خود را مالک حقیقت می‌دانستند، خطرناک‌تر از هر ارتشی بود.

زیرا تمام عمرشان بر این باور گذشته بود که مردم باید به حقیقتی بپیوندند که از پیش تعیین شده است.

اما این چراغ چیز دیگری می‌گفت:

می‌گفت حقیقت را مردم باید در صندوق رأی جست‌وجو کنند. می‌گفت هیچ فردی مالک ایران نیست. می‌گفت هیچ جریان سیاسی حق ندارد خود را قیم ملت بداند. می‌گفت آینده را نه ایدئولوژی‌ها، بلکه شهروندان آزاد باید تعیین کنند.

و درست از همان لحظه، دشمنی آغاز شد.

نه دشمنی با یک فرد. بلکه دشمنی با یک اصل. اصل حق انتخاب.

در آن سال‌ها، هر بار که طنابی بر گردن جوانی فرود می‌آمد، مردم انتظار داشتند همهٔ مخالفان استبداد در کنار هم بایستند.

اما در میدان‌های دوردست اتفاق دیگری رخ می‌داد. برخی به نام قربانیان گرد می‌آمدند.

از زندانیان سخن می‌گفتند. از اعدام‌ها. از سرکوب. اما ناگهان نگاه‌ها از زندان به سوی دیگری می‌چرخید. از جلاد به سوی رقیب. از عامل جنایت به سوی کسی که از همبستگی ملی سخن می‌گفت.

و مردم با شگفتی می‌پرسیدند:

چگونه ممکن است در روزگاری که جوانان در زیر چوبه‌های دار جان می‌دهند، بزرگ‌ترین خشم برخی مدعیان آزادی نه متوجه زندانبان، بلکه متوجه دیگر مخالفان زندانبان باشد؟

پیرمردی که سال‌ها تاریخ را از نزدیک دیده بود، روزی گفت:

"فرزندانم، تمامیت‌خواهی را از شعارهایش نشناسید. از دشمنانش بشناسید"

جوانی پرسید: یعنی چه؟

پیرمرد پاسخ داد: "اگر کسی مدام از آزادی سخن بگوید اما بیش از همه از رأی آزاد مردم بترسد، باید در حرف‌هایش دوباره تأمل کرد".

سپس ادامه داد: "بعضی جریان‌ها با استبداد می‌جنگند، اما نه برای آنکه مردم آزاد شوند؛ برای آنکه خود جای استبداد بنشینند".

در آن سرزمین، بیماری قدیمی‌ای وجود داشت.

بیماری‌ای که نامش "انحصار حقیقت" بود. مبتلایان تصور می‌کردند تنها آنان آینده را می‌شناسند. تنها آنان مردم را می‌فهمند. تنها آنان حق دارند سخن بگویند.

و هرکس بیرون از دایرهٔ آنان قرار گیرد، دیر یا زود باید حذف شود.

نه لزوماً حذف فیزیکی. گاهی حذف سیاسی. گاهی حذف اخلاقی. گاهی حذف شخصیتی.

و گاهی حذف از حافظهٔ جمعی.

این بیماری، همان بیماری‌ای بود که بارها در تاریخ ایران لباس عوض کرده بود.

یک بار در جامهٔ حکومت. بار دیگر در جامهٔ اپوزیسیون. اما ماهیتش هرگز تغییر نکرده بود.

امروز بزرگ‌ترین نیاز ایران نه یک حقیقت تازه، بلکه پایان دادن به انحصار حقیقت است.

مردم ایران پس از دهه‌ها رنج، بیش از هر چیز حق انتخاب می‌خواهند.

نه رهبر مادام‌العمر. نه مرجع حقیقت. نه قیم سیاسی. بلکه نظامی که در آن هیچ فرد و هیچ سازمانی نتواند خود را بالاتر از رأی ملت قرار دهد.

به همین دلیل است که هر طرحی که بر انتخابات آزاد، حاکمیت ملی، سکولاریسم، تفکیک قوا و مراجعه به آرای مردم تأکید کند، برای جریان‌های تمامیت‌خواه تهدیدی جدی محسوب می‌شود.

زیرا در جهان آنان، مشروعیت از مردم نمی‌آید. از ایمان به سازمان می‌آید. از وفاداری به رهبران می‌آید. از تسلیم در برابر حقیقتی می‌آید که از پیش تعیین شده است.

و اینجاست که تراژدی بزرگ رخ می‌دهد.

در حالی که قلعهٔ سیاه همچنان بر فراز کوه ایستاده است؛ در حالی که زندان‌ها هنوز پر هستند؛ در حالی که مادران هنوز بر مزار فرزندانشان اشک می‌ریزند؛ در حالی که فقر و سرکوب همچنان زندگی میلیون‌ها ایرانی را می‌فشارد؛ برخی از مدعیان مبارزه، بخش بزرگی از توان خود را صرف جنگ با کسانی می‌کنند که خواهان اتحاد، همبستگی و مراجعه به رأی مردم هستند.

نتیجه هرچه باشد، یک واقعیت روشن است:

هر روزی که مخالفان استبداد به جان یکدیگر بیفتند، عمر استبداد طولانی‌تر می‌شود. هر روزی که نفرت از رقیب جای مبارزه با سرکوب را بگیرد، زندانبان آسوده‌تر می‌خوابد.

و هر روزی که حقیقت یک سازمان بر حق انتخاب یک ملت ترجیح داده شود، آزادی یک گام دیگر عقب می‌نشیند.

شاید نسل جوان ایران مهم‌ترین درس تاریخ معاصر را همین‌جا بیاموزد:

استبداد فقط آن نیست که بر تخت حکومت نشسته است.

استبداد گاه در ذهن کسانی نیز زندگی می‌کند که خود را دشمن آن معرفی می‌کنند.

و آزادی، از روزی آغاز می‌شود که مردم تصمیم بگیرند میان پرستش حقیقت‌های آماده و اعتماد به رأی خویش، دومی را انتخاب کنند.

زیرا هیچ سازمانی بزرگ‌تر از ایران نیست.

هیچ رهبر و هیچ ایدئولوژی‌ای بزرگ‌تر از ملت نیست.

و هیچ آرمانی ارزش آن را ندارد که به نام آن، حق انتخاب مردم قربانی شود.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy