معمولاً در داوری حکومتها، نگاهها به خزانه دوخته است؛ به درآمدها و هزینهها، به بودجهها و ترازنامهها، به ارقامی که هر سال نوشته میشوند و سالی دیگر جای خود را به ارقامی تازه میدهند. گویی سرنوشت ملتها را میتوان در ستونهای حسابداری خلاصه کرد.
اما تاریخ زبان دیگری دارد. تاریخ با پول داوری نمیکند؛ با زمان داوری میکند. پول را میتوان دوباره به دست آورد. ثروتی که امروز از میان میرود، فردا ممکن است در شکلی دیگر بازگردد. شهرهای ویران را میتوان از نو ساخت. کارخانههای خاموش را میتوان دوباره روشن کرد. ملتهایی بودهاند که از دل سهمگینترین جنگها و خرابیها برخاستهاند و شکوهی تازه آفریدهاند.
اما زمان چنین نیست. زمان رودخانهای است که تنها یکبار از کنار هر ملت عبور میکند. آبی که گذشت، دیگر به سرچشمه باز نمیگردد. از همین رو، مهمترین پرسش درباره هر پروژه سیاسی، میزان پولی نیست که در آن هزینه شده؛ بلکه میزان عمری است که در پای آن ریخته شد. ملتها نیز همچون انسانها، فصلهای تکرارناپذیر دارند. هر نسل فقط یکبار جوان میشود. هر جامعه تنها یکبار در برابر فرصتهای یک عصر تاریخی قرار میگیرد. هیچ ملتی دوباره به آغاز یک قرن بازنمیگردد و هیچ کشوری دوباره همان شرایط، همان فرصتها و همان بادهای موافق توسعه و خوشبختی را تجربه نمیکند.
زمان، برخلاف ثروت، جایگزین ندارد. آنچه از عمر یک ملت میگذرد، برای همیشه از دست رفته است. از این منظر، آنچه طی دهههای گذشته در سیاست منطقهای جمهوری اسلامی رخ داده، صرفاً مجموعهای از تصمیمهای دیپلماتیک یا نظامی نبوده است. این سیاست را میتوان نوعی سرمایهگذاری بزرگ تاریخی دانست؛ سرمایهگذاری که بخش مهمی از منابع مادی، سیاسی، انسانی و ذهنی کشور را به خود اختصاص داد.
این پروژه بر یک تصور بنیادین استوار بود؛ این باور که امنیت ایران نه در درون مرزهایش، بلکه در گسترش عمق راهبردی فراتر از مرزها تضمین میشود. در چنین نگاهی، بغداد و دمشق و بیروت و صنعا صرفاً نام چند پایتخت نبودند؛ حلقههایی از زنجیرههایی تلقی شدند که قرار بود امنیت و بقای نظام سیاسی را تضمین کند.
درباره درستی یا نادرستی این فرض میتوان بسیار سخن گفت، اما حتی اگر آن را اجمالاً بپذیریم، پرسشی عمیقتر همچنان باقی میماند: بهای این انتخاب چه بوده است؟
زیرا هیچ جامعهای از منابع نامحدود برخوردار نیست. هر انتخاب، همزمان چشم پوشیدن از انتخابی دیگر است. هر راهی که برگزیده میشود، راههای بیشماری را پشت سر جا میگذارد. هر سرمایهگذاری، انصرافی خاموش از سرمایهگذاریهای دیگر است. اقتصاددانان این واقعیت را «هزینه فرصت» مینامند، اما در مقیاس تاریخ، شاید بتوان نام دیگری بر آن نهاد: آیندههای نزیسته.
هزینه واقعی یک تصمیم بزرگ، فقط آن چیزی نیست که خرج میشود؛ آن چیزی نیز هست که دیگر فرصت تحقق پیدا نمیکند. تاریخ تنها دفتر ثبت وقایع نیست؛ گورستان امکانها نیز هست.
از همین رو، مسئله اصلی فقط هزاران میلیارد دلار هدررفت نیست. حتی اگر همه این ارقام را کنار بگذاریم، پرسش همچنان پابرجاست: ایران در ازای این نیمقرن چه میتوانست باشد؟ این پرسشی است که هیچ ترازنامهای قادر به پاسخ دادن نیست. زیرا موضوع بر سر واقعیتهای موجود نیست؛ بر سر واقعیتهای ممکن است. بر سر دانشگاههایی که میتوانستند در شمار مراکز علمی برجسته جهان قرار گیرند؛ بر سر صنایع پیشرفتهای که میتوانستند شکل بگیرند؛ بر سر شهرهای هوشمندی که میتوانستند به کانونهای نوآوری و فناوری بدل شوند؛ بر سر سرمایه اجتماعیای که میتوانست انباشته شود؛ بر سر توسعه پایدار با حفظ زیست-بوم ایران؛ دریای خزر و بیکران زیباییِ سواحل آن، بر سر نسلی که میتوانست امید بیشتری به آینده داشته باشد و آینده خود را در جغرافیایی دیگر جستوجو نکند.
بزرگترین تراژدی تاریخ، همیشه در ویرانیها نیست. گاه در شکوفههایی است که هرگز فرصت شکفتن پیدا نکردند. در این میان، هیچ پدیدهای به اندازه مهاجرت نخبگان این حقیقت را آشکار نمیکند. مهاجرت صرفاً جابهجایی افراد نیست؛ جابهجایی آینده است. هنگامی که یک پزشک، پژوهشگر، مهندس، کارآفرین و یا حتی یک شهروند معمولیِ خوب، کشور را ترک میکند، تنها یک عدد از جغرافیا خارج نمیشود؛ بخشی از فردا نیز همراه او کوچ میکند. فرودگاهها گاه از هر کتاب تاریخی گویاترند. هر پرواز خروجی، تنها مسافر حمل نمیکند؛ بخشی از رؤیاهای تحققنیافته یک سرزمین را نیز با خود میبرد.
در اقتصاد از فرار سرمایه سخن گفته میشود، اما بزرگترین فرار سرمایه، خروج پول نیست؛ خروج انسان است. پول را میتوان بازگرداند. سرمایهگذاری را میتوان جذب کرد. اما جوانی ازدسترفته یک نسل را نمیتوان دوباره به وطن بازگرداند.
از این منظر، مسئله را نمیتوان صرفاً در قالب موفقیت یا شکست یک سیاست منطقهای فهمید. موضوع، نسبت میان قدرت و آبادانی است. نسبت میان امنیت و توسعه. نسبت میان بقای ساختارهای سیاسی و شکوفایی جامعه. زیرا قدرت پایدار از لوله تفنگ آغاز نمیشود. قدرت از مدرسه، دانشگاه، آزمایشگاه، کارخانه، اعتماد عمومی و امید جمعی زاده میشود.
کشوری که شهروندانش آینده را در وطن خود باور داشته باشند، حتی با منابعی اندک میتواند راهی بلند را طی کند. اما کشوری که امید را از دست بدهد، فراوانترین منابع نیز نمیتوانند خلأ آن را پر کنند.
در نهایت، تاریخ پرسشی ساده اما بیرحم میپرسد: مردمانی که در آغاز این مسیر زندگی میکردند، در پایان آن چه به دست آوردند و چه از دست دادند؟ تاریخ به گستره نفوذ روی نقشهها خیره نمیشود. به تعداد بیانیهها و شعارها نیز اعتنایی ندارد. آنچه برای تاریخ اهمیت دارد، کیفیت زندگی انسانهایی است که زیر سایه آن تصمیمها زیستهاند.
آیا زندگی آنان امنتر، آزادتر (از منظر آزادیهای فردی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی)، آبادتر و امیدوارانهتر شده است؟
و شاید ژرفترین درس تاریخ نیز همین باشد که ملتها بیش از آنکه از فقرِ منابع آسیب ببینند، از اتلاف فرصتها آسیب میبینند. زیرا نفت پایان مییابد و دوباره کشف میشود. ثروت از میان میرود و دوباره به دست میآید. ویرانهها فرو میریزند و دوباره قد میکشند. اما هیچ ملتی دوباره جوان نمیشود.
زمان، تنها سرمایهای است که نه میتوان آن را وام گرفت، نه ذخیره کرد و نه بازخرید. سرنوشت ملتها در نهایت نه با آنچه در اختیار دارند، بلکه با آنچه از عمر خویش میسازند رقم میخورد. و چه بسا تلخترین لحظه تاریخ، آن لحظه باشد که ملتی به پشت سر بنگرد و دریابد بزرگترین داراییاش نه نفت بوده، نه طلا و نه قدرت؛ بلکه سالهایی بودهاند که بیصدا گذشتند، بیمعنا شدند، بیآنکه به اندازه عظمتشان به آینده تبدیل شوند.

مجاهدین؛ گزارشی از درون، ، امیر دها















