Wednesday, Jun 10, 2026

صفحه نخست » مجاهدین؛ گزارشی از درون، ، امیر دها

Amir_Daha.jpgسه خاطره درباره آرمان، قدرت و ترس از نقد

سال‌ها از آن دوران گذشته است، اما بعضی صحنه‌ها همچنان با جزئیات در حافظه انسان باقی مانده‌اند؛ صحنه‌هایی که بعدها معنایی فراتر از یک خاطره شخصی پیدا می‌کنند و به کلیدی برای فهم یک جریان سیاسی بدل می‌شوند.

من در سال ۱۳۵۸، در فضای پرالتهاب پس از انقلاب، به سازمان مجاهدین خلق پیوستم. مانند بسیاری از جوانان نسل ما، با آرمان آزادی، عدالت و مبارزه با استبداد جذب فعالیت سیاسی شده بودم. برای بسیاری از ما، مجاهدین فقط یک سازمان سیاسی نبودند؛ ترکیبی بودند از آرمان‌خواهی، فداکاری، عدالت‌طلبی و مقاومت در برابر استبداد دینی جمهوری اسلامی.

اما سال‌ها حضور در درون سازمان، به‌تدریج مرا به این نتیجه رساند که میان آرمان‌های اولیه و واقعیت درونی تشکیلات، فاصله‌ای عمیق وجود دارد.

این تغیییرات یکباره اتفاق نمی‌افتاد. ساختار بسته، آرام‌آرام و در طول سال‌ها شکل می‌گرفت؛ تا جایی که نقد جای خود را به اطاعت می‌داد و رهبری، کم‌کم از جایگاهی سیاسی به جایگاهی مقدس ارتقا پیدا می‌کرد.

آنچه در ادامه می‌آید، نه ادعای روایت تمام حقیقت است و نه تسویه‌حساب سیاسی. تنها سه خاطره است؛ سه تجربه که برای من به سه نشانه از تحول تدریجی یک سازمان سیاسی به ساختاری ایدئولوژیک، رهبرمحور و هراس‌زده از نقد تبدیل شد.

خاطره اول: آینده در نگاه رجوی

فکر می‌کنم جنگ ایران و عراق پایان نیافته بود.

ما در بخش تبلیغات سازمان کار می‌کردیم؛ تحریریه رادیو و نشریه مجاهد. ساعات کارمان معمولاً از نیمه‌شب تا صبح ادامه داشت.

یکی از شبهای ماه رمضان بود، که ناگهان و بدون اطلاع قبلی، مسعود و مریم رجوی وارد ستاد ما شدند. ستادهای تبلیغات و دیپلماسی در همان پایگاهی قرار داشت که محل اقامت رجوی بود (پایگاه بدیع زادکان) و او نظارت مستقیمی بر فعالیت این دو بخش داشت. لباس راحتی به تن داشت و کلاه سیاه‌رنگی بر سرش بود. خبر حضورش به‌سرعت در اتاق‌ها پیچید و بچه‌ها خود را به اتاق بزرگی که برای تایپ و صفحه‌بندی نشریه استفاده می‌شد رساندند. فضای گفتگو، برخلاف نشست‌های رسمی، کاملاً غیرمنتظره و خودمانی بود.

رجوی طبق معمول کمی از اوضاع و احوال سیاسی و بن بست جنگ و صلح گفت و در میان صحبت‌هایش پرسید:

«فرض کنید به هر دلیلی رژیم در آینده‌ای نزدیک سقوط کند؛ به نظر شما آلترناتیو جمهوری اسلامی چه کسی خواهد بود؟»

جواب برای همه ما روشن بود:

«معلوم است، مجاهدین.»

اما رجوی پاسخ دیگری داد:

«نه. آلترناتیو رژیم، پسر شاه است. چون مردم حکومت پدرش را تجربه کرده‌اند و آن را با جمهوری اسلامی مقایسه می‌کنند و به طرف پسرش خواهند رفت.»

آن سال‌ها حتی تصور اینکه روزی در خیابان‌های ایران شعار «رضا شاه، روحت شاد» شنیده شود، دور از ذهن بود؛ چه برسد به اینکه به جایی برسیم که در شهرهای مختلف ایران شعار دهند:

«این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده.»

امروز که به آن شب فکر می‌کنم، به نظرم می‌رسد رجوی زودتر از بسیاری از نیروهای اپوزیسیون فهمیده بود که جمهوری اسلامی، ناخواسته در حال بازسازی تصویر حکومت پهلوی در ذهن بخشی از جامعه ایران است.

این سخن، در تضاد آشکار با تبلیغات رسمی سازمان بود، اما احتمالاً تحلیل واقعی او از جامعه ایران را نشان می‌داد؛ تحلیلی که در محافل عمومی هرگز به آن اعتراف نمی‌شد.

خاطره دوم: ایران = رجوی

پس از ازدواج مسعود رجوی با مریم، همسر سابق مهدی ابریشمچی ــ اتفاقی که سازمان از آن با عنوان «انقلاب ایدئولوژیک» یاد می‌کرد ــ شعار تازه‌ای به محور تبلیغات سازمان تبدیل شد:

«ایران، رجوی -- رجوی، ایران»

این شعار در برنامه‌ها، نشست‌ها و تظاهرات هواداران سازمان در خارج کشور تکرار می‌شد.

اما برای من، پیش از آنکه این شعار به بحثی سیاسی تبدیل شود، پرسشی ساده‌تر و انسانی‌تر مطرح بود: چگونه می‌شود جدا شدن یک زن از شوهرش و ازدواج با مردی دیگر را «انقلاب ایدئولوژیک» نامید؟

این نامگذاری، برای من اولین شکاف جدی بود. نه یک اختلاف سیاسی یا تاکتیکی، بلکه این احساس ساده که وقتی یک امر کاملاً شخصی و انسانی با زبان ایدئولوژیک بازتعریف می‌شود، دیگر هیچ حریمی باقی نمی‌ماند؛ نه برای زندگی خصوصی و نه برای قضاوت مستقل.

شاید از همان لحظه بود که بخشی از ذهنم، آرام و بی‌سروصدا، شروع کرد به فاصله گرفتن از جهانی که همه‌چیز را با زبان ایدئولوژی توضیح می‌داد.

تقریبا همه نیروهای اپوزیسیون و حتی برخی چهره های دانشگاهی، شعار «ایران، رجوی ـ رجوی، ایران» را نوعی شخصیت‌پرستی و حتی شعاری با گرایش‌های فاشیستی می‌دانستند و به‌شدت از آن انتقاد می‌کردند.

در یکی از نشست‌های عمومی سازمان در عراق، مهدی ابریشمچی که درباره اهمیت «رهبری عقیدتی» و درست بودن این شعار سخن می‌گفت، در پاسخ به این انتقادها با حالتی برافروخته گفت: ما هزاران شهید داده‌ایم و این شعار تجسم خواسته‌های شهدای ماست.

اما جمله‌ای که همچنان بعد از سال‌ها در ذهن من مانده، ادامه سخنان او بود:

«ما ایرانی را که این را نخواهد، نمی‌خواهیم.»

و سپس افزود: «دیگی که برای ما نجوشد، بگذار سر سگ توش بجوشه

سنگینی آن جمله چنان بود که پس از سی و‌ اندی سال، هنوز از ذهنم پاک نشده است.

امروز وقتی به آن سخنان فکر می‌کنم، بیش از هر چیز شباهت ذهنی و ایدئولوژیک این نوع نگاه با افراطی‌ترین جناح‌های جمهوری اسلامی توجهم را جلب می‌کند.

چراکه آنها نیز بارها برای توجیه ادامه سیاست‌های خود می گویند:

«برای انقلابمان صدها هزار شهید داده‌ایم و به خون آنها خیانت نمی‌کنیم.»

در هر دو نگاه، یک منطق مشترک دیده می‌شود:

• ما قربانی داده‌ایم،

• پس حقانیت تاریخی داریم،

• و بنابراین موجودیت و عملکرد ما نباید مورد تردید قرار گیرد.

در چنین ساختاری، «خون شهدا» که می‌توانست الهام‌بخش آزادی و مسئولیت‌پذیری باشد، به ابزاری برای مصونیت سیاسی و جلوگیری از نقد تبدیل می‌شود.

به‌تدریج، دیگر نه کشور و نه منافع ملی، هدف اصلی نبود؛ بلکه حفظ ایدئولوژی و بقای تشکیلات یا نظام، به «اوجب واجبات» تبدیل می‌شد.

شاید به همین دلیل است که بخشی از جامعه ایران، با وجود تضادهای ظاهری میان جمهوری اسلامی و مجاهدین، نوعی شباهت روانی و ساختاری میان آنها احساس می‌کند:

• رهبرمحوری،

• تقدس ایدئولوژی،

• نفی منتقد،

• و آمادگی برای پرداخت هزینه‌های سنگین ملی برای حفظ «حقیقت» تشکیلات یا نظام.

در چنین ذهنیتی، این خطر شکل می‌گیرد که:

«اگر قرار باشد که ما نباشیم، حتی زمین سوخته و ویرانی کشور نیز توجیه‌پذیر است.»

و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که آرمان سیاسی می‌تواند به تمامیت‌خواهی ایدئولوژیک تبدیل شود.

خاطره سوم: ترس از یک سؤال ساده؛ آیا اشتباه کرده‌ایم؟

من سال‌ها پیش از جدایی، به این نتیجه رسیده بودم که سازمان دیگر آن چیزی نیست که روزی برایش به آن پیوسته بودم. من در پی آزادی و شکل‌گیری حکومتی لیبرال-دموکرات بودم، اما ساختار سازمان هر روز بسته‌تر و ایدئولوژیک‌تر می‌شد.

مشکل فقط ماندن در سازمان نبود؛ مشکل، خروج از آن بود. و این دشواری، صرفاً به محدودیت‌های فیزیکی یا تشکیلاتی مربوط نمی‌شد. پیش از آن، فرد باید می‌توانست خود را از مجموعه‌ای از حصارهای تودرتوی ذهنی و عاطفی رها کند.

نخست، حصارهای ایدئولوژیک؛ زیرا سال‌ها به انسان گفته می‌شد که سازمان تجسم حقیقت و تنها آلترناتیو ممکن است و فاصله گرفتن از آن، به‌معنای «بریدن از مبارزه» یا «خیانت» است.

دوم، حصارهای اخلاقی و عاطفی؛ احساس دِین نسبت به همرزمانی که در کنار تو زندان رفته، شکنجه شده یا جان باخته بودند. برای بسیاری، خروج از سازمان فقط یک جدایی سیاسی نبود، بلکه احساسی شبیه پشت کردن به خاطره و خون کسانی بود که دوستشان داشتند.

سوم، تعهد وجدانی به مبارزه با جمهوری اسلامی. بسیاری از ما صادقانه باور داشتیم که در حال مبارزه با استبداد هستیم و همین باور، جدا شدن را از نظر اخلاقی دشوارتر می‌کرد.

پس از همه اینها، تازه فرد به حصارهای تشکیلاتی و سپس محدودیت‌های واقعی فیزیکی می‌رسید؛ جایی که خروج، عملاً به معنای ورود به خلأ، بی‌پناهی و آینده‌ای نامعلوم بود.

شاید به همین دلیل است که جدا شدن از چنین ساختارهایی، بیش از آنکه یک «خروج فیزیکی» باشد، نوعی رهایی تدریجی ذهن و بازسازی دوباره فردیت انسان است.

پس از انتخاب خانم مریم رجوی بعنوان «رییس جمهور مقاومت» در سال ۱۳۷۲ و سپس انتقال او و تعدادی از کادرهای سازمان از عراق به فرانسه، فرصتی پیدا کردم تا آنچه را که سالها در ذهن داشتم عملی کنم: خدا حافظی با سازمان و پایان دادن به تناقضات ذهنی کهنه. فضای فرانسه دیگر عراق نبود و سازمان نمی‌توانست همان برخوردهای توأم با تحقیر و تهدید را که در عراق در نشستهای جمعی با منتقدان داخلی می‌کرد، اعمال کند.

گزارش انتقادی مفصلی برای خانم مهوش سپهری (معاون مریم رجوی) نوشتم و در آن توضیح دادم که سازمان در تاکتیک‌های مبارزاتی و مناسبات تشکیلاتی خود دچار اشتباهات جدی شده و باید بتواند این اشتباهات را بپذیرد و از خود انتقاد کند.

مهوش سپهری (نسرین) خیلی زود به گزارش من واکنش نشان داد، و بر خلاف انتظارم که خود را آمادهٔ شنیدن سخنان تندی کرده بودم، در یک‌نشست دو نفره با صدایی آرام و گلایه آمیز گفت: حیدر (اسم تشکیلاتی من) تو دیگه چرا!؟

بعدتر فهمیدم که چند نفر پیش از من از سازمان جدا شده بودند؛ از جمله ابراهیم آل اسحاق مسؤل بخش سیاسی رادیو، و مسعود بنی صدر از مسؤلان بخش دیپلماسی.

نسرین نه گفت انتقادهایم نادرست است و نه حتی تلاشی برای رد آنها کرد، بلکه گفت:

«یقین بدان اگر ما کوچک‌ترین انتقادی را از خودمان بپذیریم، رژیم و مخالفانمان دیگر رهایمان نخواهند کرد. همه کارهایمان را از اول تا امروز زیر سؤال می‌برند و دستشان را بیخ گلوی ما می‌گذارند تا خفه‌مان کنند.»

آن لحظه برای من روشن شد که مسئله فقط یک اشتباه سیاسی نیست. مشکل اصلی این بود که سازمان ظرفیت پذیرش نقد را از دست داده بود؛ زیرا می‌ترسید با پذیرفتن حتی یک خطا، کل بنای ایدئولوژیک و تشکیلاتی‌اش فرو بریزد.

در ساختارهای دموکراتیک، نقد وسیله اصلاح است. اما در ساختارهای فرقه‌ای، نقد تهدیدی وجودی تلقی می‌شود.

در نگاه رهبری سازمان، تعداد بالای قربانیان نه هشداری برای بازنگری در سیاست‌ها، بلکه به‌تدریج به نشانه‌ای از حقانیت همان سیاست‌ها تبدیل شده بود. گویی هرچه خون بیشتری ریخته می‌شد، «درستی مسیر» نیز بیشتر اثبات می‌گردید. و این‌چنین بود که شعار زیر با نواری سرخ‌رنگ زیر همه صفحات نشریه سازمان نقش بست:

«رود خروشان خون شهدا، ضامن پیروزی محتوم خلق ماست.»

در حالی‌که از نظر منطقی و تاریخی، فداکاری و از جان گذشتگی انسان‌ها الزاماً به معنای درست بودن همه تصمیمات و استراتژی‌های رهبری نیست. بسیاری از آن جوانان، صادقانه و آرمان‌خواهانه وارد مبارزه شده بودند؛ اما این پرسش همچنان باقی می‌مانْد که آیا همه آن هزینه‌های سنگین اجتناب‌ناپذیر بود؟ و آیا بخشی از آن قربانیان، نتیجه خطاهای سیاسی و تاکتیک‌های شتاب‌زده و پرهزینه نبودند؟

مشکل دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شد. زیرا اگر رهبری سازمان می‌پذیرفت که در برخی مقاطع دچار اشتباهات جدی شده است، بلافاصله پرسش‌های دردناک‌تری سر برمی‌آورد:

• پس چرا آن همه جوان جان باختند؟

• چرا آن همه انسان زندگی و آینده خود را فدای مسیری کردند که ممکن بود بخشی از آن خطا بوده باشد؟

• و آیا می‌شد دست‌کم بخشی از آن جان‌ها را حفظ کرد؟

به‌نظر می‌رسید رهبری سازمان نه می‌خواست و نه شاید می‌توانست با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو شود. زیرا در آن صورت، دیگر فقط یک خطای سیاسی زیر سؤال نمی‌رفت، بلکه کل روایت تاریخی و اخلاقی سازمان دچار بحران می‌شد.

به همین دلیل، «خون شهدا» به‌تدریج از یک یاد و خاطره انسانی، به نوعی سرمایه ایدئولوژیک و سپر سیاسی تبدیل می‌شد؛ سپری که هم برای تثبیت حقانیت رهبری به‌کار می‌رفت و هم هرگونه نقد و بازنگری را از نظر عاطفی و اخلاقی دشوار می‌کرد.

و شاید یکی از تلخ‌ترین تراژدی‌های سازمان‌های ایدئولوژیک همین باشد:

اینکه فداکاری‌های صادقانه انسان‌ها، به‌جای آنکه زمینه‌ساز مسئولیت‌پذیری و بازاندیشی بیشتر شود، گاه به عاملی برای مصونیت رهبری از نقد و بسته‌تر شدن ساختار قدرت تبدیل می‌شود.

حکایت همچنان باقی

امروز، پس از گذشت دهه‌ها، هنوز معتقدم بسیاری از جوانانی که جذب مجاهدین شدند، با نیت‌هایی صادقانه و آرمان‌خواهانه وارد آن شدند. نسل ما آزادی می‌خواست، عدالت می‌خواست و رؤیای ساختن ایرانی بهتر را در سر داشت.

اما تاریخ بارها نشان داده است که جنبش‌های سیاسی، اگر نتوانند نقد، تکثر و پاسخگویی را بپذیرند، ممکن است به‌تدریج از آرمان‌های اولیه خود فاصله بگیرند و حفظ تشکیلات را بر حقیقت و منافع جامعه مقدم بدانند.

شاید مهم‌ترین درس این تجربه آن باشد که هیچ آرمانی ، هر چند مقدس خوانده هم شود، نباید جایگزین آزادی اندیشه، حق نقد و کرامت انسان شود. زیرا جنبش‌هایی که با وعده آزادی آغاز می‌شوند، اگر نقد و پاسخگویی را کنار بگذارند، ممکن است خود به بازتولید همان استبدادی تبدیل شوند که روزی علیه آن برخاسته بودند.

لازم است صادقانه بگویم که از زمان جدایی من از سازمان بیش از سی سال می‌گذرد. در این سال‌ها روایت‌های هولناکی درباره مناسبات درونی سازمان شنیده‌ام؛ روایت‌هایی از برنامه‌هایی هدفمند برای زدودن آخرین ذرات هویت فردی و انسانی اعضای سازمان. اما چون تجربه مستقیمی از آن دوران ندارم، قضاوت را به کسانی واگذار می‌کنم که آن را از نزدیک زیسته‌اند یا اکنون در حال تجربه کردن آن هستند.

آنچه نوشتم، تنها روایت تجربه‌ای بود که خود زیسته‌ام. شاید بعضی‌ها بپرسند چرا این حرف‌ها را امروز، بعد از بیش از سی سال، می‌نویسم؟

شاید چون بعضی تجربه‌ها آن‌قدر سنگین و پیچیده‌اند که انسان سال‌ها زمان نیاز دارد تا بتواند بدون خشم، بدون کینه و بدون هیجانِ لحظه، به آنها نگاه کند و درباره‌شان بنویسد.

و شاید چون احساس می‌کنم نسل ما بخشی از تاریخ معاصر ایران را نه در کتاب‌ها، بلکه با زندگی و سرنوشت خود تجربه کرد. اگر کسانی که آن دوران را از درون زیسته‌اند سکوت کنند، روایت آن یا فراموش می‌شود یا دیگران آن را به‌جای آنان بازنویسی خواهند کرد.

اگر امروز می نویسم، نه برای تسویه‌حساب با گذشته، بلکه برای ادای دِینی به حقیقتِ تجربه‌ایست که خود زیسته‌ام.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy