Friday, Jun 12, 2026

صفحه نخست » فرآیند آگاهی، ماتریس تحول و توهم فروپاشی فست‌فودی، ی. صفایی

saf.jpgبرای واکاوی ریشه‌های یک ساختار سیاسی جنایت‌کار و تمامیت‌خواه، پیش از هر چیز به نگاهی عمیق، واقع‌بینانه، منسجم و دیالکتیکی نیاز داریم. تحولات اجتماعی و نظام‌های سیاسی هرگز در خلأ شکل نمی‌گیرند؛ بلکه حاصل تعامل پیچیده و مداومِ عواملی چون ناکارآمدی ساختاری، اراده و همبستگی ملی و موازنه قدرت در عرصه بین‌المللی هستند.

شناخت این لایه‌های پیچیده و تاریک نباید به انفعال و ناامیدی منجر شود. تجربه تاریخ نشان داده است که امید، نه یک احساس صرف، بلکه ضرورتی راهبردی برای هر جنبش اجتماعی است. انفعال، تسلیم و شکل‌گیری جامعه‌ای خاکستری و مأیوس، دقیقاً همان وضعیت مطلوبی است که نظام‌های تمامیت‌خواه برای تداوم حیات خود به آن نیاز دارند. از همین رو، وظیفه فعالان سیاسی و فرهنگی، برهم زدن این زمین بازی و شکستن چرخه بازتولید ناامیدی است.

در این نوشتار، سه محور اساسی مورد بررسی قرار می‌گیرد: نقد توهم فروپاشی زودهنگام، افشای ماهیت واقعی حکومت تحت عنوان «به نام دین، به کام غارت» و در نهایت تبیین راهکارهای دیالکتیکی برای عبور از وضعیت کنونی.

مرحله نخست: نقد ساده‌انگاری سیاسی و توهم سرنگونی زودهنگام

بخش قابل توجهی از اپوزیسیون و برخی جریان‌های سیاسی گرفتار نوعی «راه‌حل فست‌فودی» و نگاه رمانتیک به تغییر شده‌اند. این دیدگاه بر این تصور استوار است که ساختاری تمامیت‌خواه که بیش از چهار دهه تمامی شریان‌های اقتصادی، امنیتی، نظامی و اداری کشور را در اختیار گرفته و در آن‌ها ریشه دوانده است، می‌تواند با یک تکانه ناگهانی، صدور چند بیانیه سیاسی یا حتی از طریق مداخله خارجی فروبپاشد.

اما تجربه معاصر کشورهایی مانند عراق، افغانستان و لیبی به روشنی نشان داده است که مداخله نظامی قدرت‌های خارجی نه به دموکراسی منتهی می‌شود و نه به آزادی. جنگ، زیرساخت‌های ملی را ویران می‌کند، جامعه مدنی را از میان می‌برد و زمینه را برای ظهور گروه‌های افراطی، گسترش خشونت و جنگ داخلی فراهم می‌سازد.

از سوی دیگر، تهدید یا وقوع جنگ خارجی، بزرگ‌ترین فرصت را در اختیار هسته سخت قدرت قرار می‌دهد تا با تکیه بر فضای امنیتی و شعار «دفاع از وطن»، هرگونه صدای منتقد و معترض داخلی را سرکوب کند. این همان سازوکاری است که حکومت هم‌اکنون نیز برای محدود کردن جامعه و خاموش کردن مطالبات مردمی از آن بهره می‌گیرد.

تغییر در نظام‌های ایدئولوژیک نه یک پروژه آماده و از پیش طراحی‌شده، بلکه یک فرآیند تدریجی دگرگونی است؛ فرآیندی که از پایین جامعه آغاز می‌شود، در بستر آگاهی عمومی رشد می‌کند و از طریق پیوندهای اجتماعی گسترش می‌یابد. این مسیر، نیازمند روشنگری مستمر و همچنین نقد شجاعانه و بنیادین تفسیر‌های دگماتیک از دین، به‌ویژه اسلام سیاسی است.

مرحله دوم: ایدئولوژی به مثابه نقاب، غارت به مثابه هدف

ماهیت واقعی این ساختار سیاسی را می‌توان در پیوند میان «کاسبی» و «قساوت» مشاهده کرد. در چنین سیستمی، مفاهیمی مانند مهدویت، انتظار، جهاد و سایر مقدسات، برای بخش بزرگی از کارگزاران و هسته سخت قدرت نه یک باور دینی اصیل، بلکه ابزاری برای تولید ثروت و حفظ قدرت سیاسی محسوب می‌شوند. همین مسئله را می‌توان یکی از مهم‌ترین نقاط آسیب‌پذیر این ساختار دانست.

حکومت از دین به عنوان سپری برای فرار از پاسخگویی بهره می‌برد. هر زمان که فساد گسترده، اختلاس، ناکارآمدی یا بحرانی ساختاری آشکار می‌شود، پشت مفاهیم مقدس پنهان می‌شود تا نقد حکومت را معادل نقد دین جلوه دهد. در مقابل، هنگامی که شهروندان معترض به خیابان می‌آیند، با برچسب‌هایی نظیر «محاربه» تلاش می‌شود شدیدترین اشکال سرکوب، توجیه و مشروع‌سازی شود؛ روشی که در اعتراضات مختلف سال‌های اخیر بارها مورد استفاده قرار گرفته است.

در همین چارچوب، با پدیده‌ای مواجه هستیم که می‌توان آن را «کاسبان بحران» و سیاست مماشات بین‌المللی نامید. برای قدرت‌های بزرگ و ساختار سرمایه‌داری جهانی، دموکراسی غالباً بیش از آنکه یک راهبرد عملی باشد، یک شعار ویترینی است. تا زمانی که یک حکومت بتواند از طریق بحران‌آفرینی‌های کنترل‌شده، بازار تسلیحات را فعال نگه دارد، بر معادلات انرژی اثر بگذارد و از ثروت ملی خود به عنوان ابزار چانه‌زنی استفاده کند، بسیاری از دولت‌های مدعی حقوق بشر حاضر به ادامه سیاست‌های مصالحه‌جویانه خواهند بود.

نمونه‌های متعدد نشان داده‌اند که حساسیت قدرت‌های جهانی نسبت به نقض حقوق بشر، اغلب تابعی از منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکی آن‌هاست. هرگاه منافع تجاری‌شان به خطر می‌افتد، واکنش‌های سیاسی و رسانه‌ای شدت می‌گیرد؛ اما هنگامی که توافقات و منافع اقتصادی تأمین می‌شود، موضوعاتی چون سرکوب، اعدام، محدودیت‌های مدنی و نقض آزادی‌های اساسی به حاشیه رانده می‌شوند. از این منظر، ایدئولوژی رسمی حکومت در عرصه بین‌المللی نیز به ابزاری برای باج‌گیری سیاسی و تنظیم مناسبات با قدرت‌های جهانی تبدیل شده است.

مرحله سوم: راهکارهای دیالکتیکی برای عبور از بن‌بست

در منطق دیالکتیک، هر پدیده‌ای در درون خود عوامل نفی و فرسایش خویش را نیز پرورش می‌دهد. تناقض بنیادین نظام‌های تمامیت‌خواه مذهبی دقیقاً در همین نقطه نهفته است؛ آن‌ها برای بقا به سرکوب نیاز دارند، اما هر اقدام سرکوبگرانه بخشی از مشروعیت سیاسی و ایدئولوژیک آن‌ها را از میان می‌برد و دیوار ترس را در ذهن جامعه کوتاه‌تر می‌کند.

بر این اساس، می‌توان راهکارهای عملی و دیالکتیکی را در سه سطح مورد توجه قرار داد:

الف) گذار از تغییر سیاسی صرف به ساختارسازی اجتماعی

تا زمانی که جامعه از مجموعه‌ای از افراد و گروه‌های پراکنده تشکیل شده باشد، سرکوب آن آسان خواهد بود. راهکار اساسی، ایجاد و تقویت نهادهای واسط و پیونددهنده اجتماعی است؛ از جمله سندیکاهای مستقل، تشکل‌های کارگری، انجمن‌های معلمان، بازنشستگان و شبکه‌های همبستگی محلی.

قدرت واقعی در عرصه اجتماعی، محصول سازمان‌دهی افقی و پیوندهای درونی جامعه است، نه صرفاً حاصل فعالیت چهره‌های سیاسی خارج از کشور. این نهادها هستند که می‌توانند در شرایط مناسب، اعتصاب‌های فراگیر و مؤثر را به عنوان یکی از کارآمدترین ابزارهای مبارزه مدنی سازمان‌دهی کنند. در این میان، نقش نیروها و فعالان سیاسی خارج از کشور، حمایت بین‌المللی و کمک به شکل‌گیری همبستگی ملی در هماهنگی با نیروهای فعال داخل کشور است.

ب) فرسایش دستگاه سرکوب و ایجاد شکاف در بدنه خاکستری

ساختار نیروهای نظامی و شبه‌نظامی یکپارچه و همگن نیست. بخش قابل توجهی از نیروهای رده پایین، خود از دل همین جامعه برخاسته‌اند و با مشکلات اقتصادی، تورم و فشارهای معیشتی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

از منظر دیالکتیکی، ضروری است میان هسته سخت و ذی‌نفع قدرت با بدنه‌ای که عمدتاً از سر اجبار یا معیشت در این ساختار حضور دارد، تمایز قائل شد. هدف، ایجاد شکاف پایدار میان این دو بخش است.

شکستن دیوار ترس الزاماً به معنای ورود به تقابل خشونت‌آمیز نیست؛ بلکه می‌تواند از طریق نافرمانی‌های مدنی گسترده، مستمر و کم‌هزینه تحقق یابد. هنگامی که هزینه اخلاقی، اجتماعی و روانی سرکوب برای نیروهای اجرایی از منافع احتمالی آن بیشتر شود، روند فرسایش دستگاه سرکوب آغاز خواهد شد.

ج) مقابله با خاکستری شدن جامعه از طریق حفظ سنگر آگاهی

شاید مهم‌ترین وظیفه فعالان سیاسی، روشنفکران، پژوهشگران تاریخ و تولیدکنندگان آثار فرهنگی، پاسداری از حافظه تاریخی جامعه باشد. حکومت با اتکا به تبلیغات ایدئولوژیک و تولید یأس می‌کوشد حافظه جمعی را تضعیف کند و مردم را نسبت به امکان تغییر بی‌اعتقاد سازد.

در برابر این روند، تولید آگاهی، بازخوانی انتقادی تاریخ و زنده نگه داشتن روایت‌های مقاومت، مهم‌ترین ابزار مقابله با ناامیدی است. امید در این معنا، یک خوش‌بینی منفعلانه یا انتظار برای وقوع معجزه نیست؛ بلکه شکلی از پایداری آگاهانه، سازمان‌یافته و فعال است.

برای تأکید بر این نکته، کافی است به تاریخ قرن بیستم بنگریم. تمامی نظام‌های توتالیتر، از فاشیسم تا کمونیسم استالینی، در اوج قدرت خود ابدی، مستحکم و شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسیدند؛ اما در واقع از درون دچار فرسایش شده بودند، زیرا قادر به پاسخگویی به نیازهای بنیادین انسان، یعنی نان، آزادی و کرامت انسانی نبودند. هنگامی که موازنه ذهنی جامعه تغییر کرد و ترس فرو ریخت، آن سازه‌های عظیم و به ظاهر نفوذناپذیر در زمانی کوتاه فروپاشیدند.

حکومت‌های متکی بر اقتدارگرایی مذهبی نیز از این قاعده مستثنا نیستند. حقیقت، آزادی و عدالت نه با معجزه و نه از مسیر جنگ، بلکه از طریق تفکر، روشنگری، سازمان‌یافتگی و همبستگی اجتماعی گام‌به‌گام ساخته می‌شوند.

پرچم امید همواره برافراشته باد، ذهن‌های روشنگر پایدار و گام‌ها در مسیر آزادی استوار

ی. صفایی

کانال شعرها، نوشتارها و مقالات:

https://t.me/j_safaei



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy