در تاریخ باستان، شهر اسپارت در یونان یک پادگانشهر نظامی بود. در این ساختار، یک اقلیت بسیار کوچک تا دندان مسلح (اسپارتیها) تمام منابع، قدرت و رفاه را در انحصار داشتند و اکثریت مطلق جامعه (هیلوتها یا بردهها) را در فقر و گرسنگی نگه میداشتند. کار اسپارتیها فقط جنگیدن، سرکوب هرگونه قیام احتمالی گرسنگان و زندگی در یک دژ ایزوله بود.
دژ اسپارتی در این تحلیل، حکومتی است که فارغ از دغدغه توسعه، اقتصاد عمومی یا رضایت اکثریت، صرفاً به یک اقلیت مسلح وفادار مواهب میدهد تا اکثریت خسته و فقیر را به عنوان گروگان و نیروی کار کنترل کنند.
پس از عبور از جنگ ویرانگر چهلروزه با ائتلاف غربی ـ عبری، تغییر فاز آن به جنگ فرسایشی و محاصره شدید دریایی و سرکوب خونین قیام دهها هزار نفری دیماه پارسال، ایران در نقطهای ایستاده است که نظریات کلاسیک فروپاشی را به چالش میکشد.
کشوری با اقتصادی بهشدت آسیبخورده، تورمی افسارگسیخته و فقدان رأس هرم قدرت، که با این حال، ماشین بوروکراسی نظامی ـ امنیتی رژیم کماکان، هرچند با اصطکاک بالا، کار میکند.
درک این بنبست خونین نیازمند عبور از تحلیلهای آرزواندیشانه و فهم دقیق مکانیزمهایی است که حاکمیت (ائتلاف سپاه و جبهه پایداری) برای ساختن یک دژ اسپارتی به کار بسته است.
این یادداشت، کالبدشکافی دلایل عدم سقوط، استراتژیهای بقا و فرجام نهایی این ساختار است.
پروژه سایهساز: الهیات غیبت به مثابه استتار امنیتی
خطای استراتژیک برخی ناظران، انتظار فروپاشی سیستم در پی کشته شدن رهبر پیشین بود.
ساختار سیاسی مستقر در تهران، برخلاف پیشبینیهای تقلیلگرایانه، نهتنها دچار فروپاشی زنجیرهای نشد، بلکه توانست با تکیه بر یک انضباط آهنین و بهرهگیری از شکافهای محاسباتی دشمنانش، وضعیت را مدیریت کند.
درک این تابآوری در گرو فهم دقیق استراتژی کلان حاکمیت است: دکترین بیثباتی پایدار؛ سیاستی که بقای خود را نه در استقرار صلح، بلکه در حفظ وضعیت «نه جنگ کامل، نه صلح کامل» و مهندسی مداوم بحران جستوجو میکند.
حکومت ابتدا در جهت حل بحران جانشینی کوشید.
وقتی یک حاکمیت توتالیتر توانایی محافظت فیزیکی از رهبر خود را در برابر چشم جامعه از دست میدهد، یا باید ضعف خود را بپذیرد (که مساوی با فروپاشی اتوریته است)، یا باید آن ضعف را به یک فضیلت فراطبیعی تبدیل کند.
ساختار در مواجهه با یک رهبر نامرئی که هیچ تصویر و صدایی از او منتشر نمیشود، بزرگترین ضعف امنیتی خود را به یک دُگمای مقدس تبدیل کرد.
پروپاگاندای سیستم با شبیهسازی غیبت رهبر فعلی با غیبت امام دوازدهم شیعیان، خالق الهیات استتار شد و با این شبیهسازی، یک جهش ایدئولوژیک اجباری رخ داد.
تئوریسینهای هسته سخت به پایگاه اجتماعی خود گفتند ندیدن رهبر، نشانه ضعف سیستم نیست، بلکه یک امتحان الهی برای سنجش عیار وفاداری شما در دوران فتنه و جنگ است و با این ترفند، پرسشگری بدنه حامیان را فلج کردند.
حالا هرگونه درخواست برای دیدن رهبر یا شنیدن صدای او، نه یک مطالبه سیاسی، بلکه به عنوان ضعف ایمان و شک در مشروعیت الهی تعریف میشود.
این شبیهسازیِ به ظاهر بینقص، آخرین سنگر ایدئولوژیک سیستمی است که در عالم واقعیت، خلع سلاح مفهومی شده است.
رژیم با این کار دارد از ذخیره استراتژیک و هزارساله اعتقادات شیعه خرج میکند، به توهم خرید چند سال زمان بیشتر برای یک حکومت پادگانی.
در تاریخ شیعه، زمانی که امام دوازدهم غایب شد، شبکهای از نمایندگان (نواب اربعه) به نام او خمس میگرفتند، فرمان میدادند و جامعه را کنترل میکردند، بدون اینکه کسی بتواند صحت ادعای آنها را از خود امام بپرسد.
اکنون، فرماندهان ارشد سپاه و تئوریسینهای جبهه پایداری دقیقاً در حال بازی در نقش نواب اربعه مدرن هستند.
غیبت مجتبی خامنهای برای این حلقه یک موهبت مطلق است.
در غیاب یک رهبر فیزیکی و سخنور که بتواند بین جناحها داوری کند و حرفش فصلالخطاب باشد، رهبر غایب یک «مُهر لاستیکی» و یک چک سفیدامضای مقدس در دست نامبردگان است.
هر جنایتی، هر سرکوب خونینی و هر غارت اقتصادی با نام فرمان رهبر نادیده میتواند توجیه شود.
در این ساختار، فرماندهان دیگر پاسخگوی هیچکس نیستند، چون تنها اتصال فرضی به آن شبح مقدس، در انحصار خود آنهاست.
این اتفاق بزرگی است که در ساختار قدرت رخ داده است: تبدیل تئوکراسی (حکومت مذهبی) به یک خونتای نظامی با روکش ماورایی؛ که برای یک سیستم سرکوبگر در کوتاهمدت عالی است، چرا که نظامیان بدون نیاز به توجیهات پیچیده فقهی، با منطق خشک پادگانی حکومت میکنند.
اما در بلندمدت، توجیه ایدئولوژیک رژیم نابود میشود.
وقتی رهبری وجود ندارد که نیروهای ارزشی و مذهبی پاییندست بتوانند با او ارتباط عاطفی/عقیدتی برقرار کنند، وفاداری آنها از وفاداری به عقیده، به وفاداری به دستمزد تقلیل مییابد.
تاریخ انقضای رهبر شبح و گسل قم
این استراتژی حکومتگران در پروپاگاندا، دو پاشنه آشیل مرگبار در کف میدان دارد:
نخست، شکاف با روحانیت سنتی.
مقایسه یک سیاستمدار پنهانشده با امام دوازدهم، برای روحانیت سنتی و لایههای عمیقاً مذهبی مستقل در قم، یک بدعت آشکار است.
در شرایطی که اقتصاد هم فروپاشیده، این مصادره گستاخانه مفاهیم مذهبی میتواند آخرین رشتههای اتصال حوزههای علمیه سنتی با حکومت نظامی مستقر را پاره کند.
دوم، زمانی که تورم به مرحله ابرتورم برسد و سرعت ذوب شدن ارزش پول از سرعت چاپ آن پیشی گیرد.
تفنگها زمانی که دستمزد تفنگدار ارزشی کمتر از کاغذ آن داشته باشد و قدرت خرید ماشین سرکوب هم منهدم شود، از کار میافتند.
الهیات غیبت میتواند یک نیروی بسیجی را متقاعد کند که در خیابان، بدون دیدن رهبرش باتوم بزند، اما نمیتواند شکم خانواده همان بسیجی را در تورم هزاردرصدی سیر کند.
اسطورهسازی تا زمانی کار میکند که پایههای مادی حیات کاملاً ویران نشده باشد.
وقتی نیروی کف خیابان رژیم در فقر دستوپا بزند، اسطوره نایب غایب امام غایب در ذهن همان نیروی وفادار هم فرو میریزد.
آپارتاید معیشتی و سیستم انتخاب منفی در ماشین سرکوب
سیستمهای توتالیتر، نیروهای ضدشورش و کادرهای امنیتی خود را بر اساس هوش، قدرت تحلیل یا استقلال فکری جذب نمیکنند.
پدیدهای که در جامعهشناسی سیاسی نظامهای توتالیتر با عنوان «انتخاب منفی» شناخته میشود.
ماشین سرکوب از افرادی تشکیل شده که عامدانه به دلیل فقدان قدرت تحلیل و بلاهت سیستماتیک انتخاب شدهاند تا بدون طرح هیچ پرسشی، صرفاً دستورات را اجرا کنند.
معیار ارتقا در این بوروکراسی، بلاهت وفادارانه و اطاعت ماشینوار است.
کسی که توانایی زیر سؤال بردن تناقضات (مثل رهبر نامرئی) را داشته باشد، اساساً از فیلترهای گزینش اولیه رد نمیشود.
درست به همین دلیل، انتظار انشقاق فکری یا شورش بر اساس بیداری وجدان از سیستمی که ساختار ژنتیکیاش برای اطاعت کورکورانه مهندسی شده، یک خطای محاسباتی و توهم سیاسی است.
حاکمیت با درک فروپاشی اقتصاد، جامعه نیروهای مسلح خود را از دریای فقر عمومی بیرون کشیده و در یک جزیره رفاه پادگانی ایزوله کرده است.
پاداش این وفاداری کورکورانه، برخورداری از امکانات در کشوری است که مردم عادی در تأمین مایحتاج روزانه ناتوانند.
وقتی نیروی سرکوبگر میبیند که به وفاداریاش پاداش درخور داده میشود، در حالی که بیرون از پادگان، مردم در تنگنای معیشت با خفگی دستوپنجه نرم میکنند، با تمام وجود از سیستم دفاع میکند.
در این حالت، نیروی امنیتی در خیابان برای دفاع از مجتبی خامنهای نامرئی یا ایدئولوژی، تیر شلیک نمیکند؛ او دارد از محتویات یخچال خانهاش، از امنیت خانوادهاش و امتیازات زیستیاش دفاع میکند.
در اقتصادی که غذا و دارو هم به کالای لوکس تبدیل شده، حاکمیت با انحصار این مواهب، وفاداری را به غریزیترین شکل ممکن (بقای بیولوژیک) میخرد.
هزینه این پولپاشیها از کجا تأمین میشود؟
با چاپ پول بیپشتوانه.
حکومت، تمام داراییهای ثابت و قدرت خرید طبقه متوسط و فرودست را ذوب میکند و آن را به جیب ماشین سرکوب خود میریزد.
آوار کردن تمام هزینه جنگ بر سر مردم درمانده، در اقتصاد سیاسی «مالیات تورمی» نامیده میشود.
این مکانیسم، محدودیت فیزیکی دارد؛ چون در نهایت، سیستم از یک دولت متمرکز سرکوبگر به سمت یک فروپاشی درونی و جنگ قدرت مسلحانه بر سر بقایای منابع حرکت میکند.
نتانیاهو و استراتژیستهای غربی نیز دقیقاً روی همین نقطه حساب باز کردهاند: آنها احتمالاً حمله نظامی فراگیر نمیکنند، چون میخواهند حکومت ایران با دستان خودش و زیر بار هزینههای سرکوب و تورم، ماشین بوروکراتیک خود را متلاشی کند.
حمله نظامی همهجانبه، انسجام پادگانی رژیم را تقویت میکند؛ بنابراین به حفظ دکترین محاصره ادامه میدهند.
در این میان، چین در ازای غارت سیستماتیک و ارزان منابع استراتژیک ایران، فروپاشی رژیم را به تأخیر میاندازد و اجازه نمیدهد جمهوری اسلامی بر اثر خفگی تکنولوژیک سقوط کند؛ زیرا حفظ یک حاکمیت ضدآمریکایی در خاورمیانه، تمرکز غرب را از شرق آسیا دور نگه میدارد.
حکومت سپاهیان به یک دولت حائل و انگلگونه تقلیل خواهد یافت که سرزمین خود را به ثمن بخس واگذار میکند.
مطالعه موردی از خطای محاسباتی غرب: شکست استراتژی تزریق آنتروپی
ژنرال تامیر هیمن، از مقامات ارشد اطلاعات نظامی اسرائیل، در گفتوگو با یک شبکه تلویزیونی آمریکایی تأیید کرد که ایالات متحده و اسرائیل قصد داشتند در جریان حملات مشترک اخیر خود به ایران، بار دیگر احمدینژاد را به قدرت برسانند.
انتخاب یک یهودستیز منکر هولوکاست توسط موساد و سیا برای رهبری ایران، در منطق بیرحم ژئوپلیتیک، یک انتخاب بسیار هوشمندانه، گرچه شیطانی است.
آمریکا و اسرائیل میدانند که اپوزیسیون کلاسیک، تکنوکراتها یا پادشاهیخواهان، نفوذ تعیینکنندهای در بدنه سپاه، بسیج و لایههای فقیر و حاشیهنشین طرفدار رژیم ندارند.
تنها کسی که پتانسیل شکستن این هسته سخت را از درون دارد و میتواند وفاداری بدنه را به چالش بکشد، احمدینژاد است.
او یک پوپولیست با پایگاه اجتماعی در همان نقاطی است که پایگاه سنتی حکومت محسوب میشود.
واشنگتن و تلآویو، احمدینژاد را به عنوان متحد استراتژیک نمیخواستند؛ آنها او را به عنوان عامل کاتالیزور برای فروپاشی کامل و کنترلشده میخواستند.
آوردن او به قدرت، شیرازه بوروکراسی نظامی و اداری کشور را متلاشی میکرد.
هدف، استقرار یک دولت باثبات همسو نبود، بلکه ایجاد یک جنگ داخلی تمامعیار میان جناح احمدینژاد و هسته سخت قدرت بود تا حکومت از درون فرو بپاشد.
حسب گفتههای او، این طرح با مخالفت اردوغان ملغی شد.
صرفنظر از آنکه دلیل بیان این سخنان فرافکنی و مقصریابی باشد تا تقصیر شکست تغییر رژیم را به گردن حماقت/تکبر ترامپ و مخالفت اردوغان بیندازد، برای تبرئه ارتش اسرائیل، یا یک نشت اطلاعاتی مهندسیشده باشد (حتی با همکاری غیرمستقیم اطلاعاتی میان دستگاههای امنیتی) برای سوزاندن همیشگی احمدینژاد به عنوان یک مهره خائن و عامل موساد که پرونده حیات سیاسی او را در داخل ایران مهر و موم میکند و بهانه لازم برای حصر یا حذف کاملش را به سیستم میدهد، خواست آمریکا و اسرائیل این است که رژیم ایران را در وضعیت بیثباتی پایدار خودش غرق کنند تا زمانی که آنتروپی داخلی، سیستم را متلاشی کند.
عدم تعیین زمان مشخص برای سقوط در سخنان اخیر نتانیاهو، نشانه همین موضوع است.
آنها متوجه شکست دکترین تغییر رژیم از طریق ابزار نظامی خالص شدهاند و استراتژی آنها به سمت «مرگ با هزار چاقو» شیفت کرده است.
این منطق جنگ فرسایشیِ طولانیمدت است؛ وقتی نمیتوانند یا نمیخواهند هزینه یک جنگ زمینی برای اشغال ایران و تغییر رژیم کلاسیک (مدل عراق ۲۰۰۳) را بپردازند.
از مهندسی سوپاپ اطمینان تا بازدارندگی نامتقارن و زیستن در شکاف نادانی دشمنان
حاکمیت میداند که برای حفظ بیثباتی پایدار، باید تنش داخلی را زیر نقطه انفجار نگه دارد.
خفگی مطلق طبقه متوسط، به انفجار اجتماعی میانجامد، اما باز گذاشتن یک روزنه تنفس، بحران را کنترلشده نگه میدارد.
به همین دلیل از انسداد اینترنت کاست.
در بعد خارجی هم به دلیل ضعف اقتصادی و نظامی، هیچگاه وارد یک جنگ تمامعیار و متقارن نمیشود.
استراتژی سپاه در اینجا، پناه بردن به پارادوکس ثبات ـ بیثباتی است.
با انتقال زمین بازی به مناطق خاکستری، تحرکات نیابتی و ایجاد ناامنی در آبراههای استراتژیک، یک پیام روشن به جهان مخابره میکند:
«هزینه مهار من، از هزینه تحمل من برای اقتصاد جهانی بیشتر است.»
در این دکترین، ایجاد تنش در مدارهای تجاری جهان، نه برای پیروزی نظامی، بلکه صرفاً برای تولید اهرم فشار و تضمین بقاست.
حکومت با آگاهی از آسیبپذیری خود، به سراغ «سیاست لبه پرتگاه» میرود؛ بازی خطرناکی که هدفش خاموش کردن بحران نیست، بلکه ملتهب نگه داشتن کنترلشده آن برای فرسوده کردن اراده دشمن است.
موفقیت نسبی دکترین بیثباتی پایدار (به شهادت بقای فعلی سیستم)، مدیون خطاهای استراتژیک، تضاد منافع و فقدان استراتژی منسجم در ائتلاف غربی ـ عبری است.
سخنان ژنرال هیمن نشان میدهد که ائتلاف متخاصم فاقد فهم عمیق از پیچیدگیهای حکومت ایران است.
توهم ترامپ در شبیهسازی ایران با ونزوئلا و فقدان یک نقشه راه مشخص در اسرائیل، به سپاه اجازه داد تا در شکاف این تضاد منافع و تکبر محاسباتی تنفس کند.
گرچه در کوتاهمدت این استراتژی در ایجاد بازدارندگی و خرید زمان موفق بوده است، اما در تحلیل کلان و بلندمدت، این دکترین یک شمشیر دولبه انتحاری است و در بطن خود، نطفه نابودیاش را میپروراند.
سیستمی که استراتژی بقای خود را بر ایجاد شبکهای از دشمنان، بیاعتمادی مطلق بینالمللی و فرسایش اقتصاد داخلی بنا میکند، در حال معماری محیطی برای فنای قطعی خویش است.
تاریخ به ما نشان میدهد که سیاست لبه پرتگاه، تنها تا زمانی کار میکند که پای کسی نلغزد؛ و در منطقهای که بر روی گسلهای فعال قرار دارد، لغزش یک خطای احتمالی نیست، یک «حتمیت زماندار» است.
بازی دائمی با بیثباتی، در نهایت به موازنه تهدید منجر میشود.
وقتی یک بازیگر به طور مستمر همسایگان و محیط بینالملل را در وضعیت تنش و غیرقابلپیشبینی بودن نگه میدارد، بهتدریج هزینه تحمل بیثباتی برای جهان، از هزینه اقدام نظامی گسترده و ریشهکنکننده بیشتر میشود.
این همان نقطهای است که کشورهای همسایه و قدرتهای جهانی را، علیرغم تمام تضاد منافعشان، برای دفع دائمی تهدید به یک ائتلاف بیسابقه وادار میکند.
وضعیت جامعه: بنبست تودهها
شوک سوگ دهها هزار جانفدای میهن در انقلاب شیر و خورشید، جامعه را وارد یک «فاز انجماد حرکتی ناشی از تروما» کرده و آگاه شده است که با یک دولت عادی روبهرو نیست، بلکه با یک دژ اسپارتی طرف است که هیچ خط قرمزی در کشتار ندارد.
تودههای مردم اکنون گروگانهایی در خانههای خود هستند که میان گرسنگی در خانه و گلوله در خیابان، گیر افتادهاند.
اما ثبات گورستانی فعلی پایدار نیست.
ابزار تظاهرات خیابانی تودهای به دلیل آمادگی رژیم برای کشتار بیمحابا، کارایی خود را موقتاً از دست داده، اما گسل معیشت دور نیست که زلزلهای دیگر را موجب شود.
این بنبست زمانی میشکند که هزینه سکوت و گرسنگی در خانه با هزینه گلوله خوردن در خیابان برابر شود.
نقطه عطف زمانی خواهد بود که آنتروپی اقتصادی به لایههای اصلی بوروکراسی امنیتی برسد و تفنگداران حکومت متوجه شوند که دیگر پولی برای حفظ آنها و خانوادههایشان وجود ندارد.
وقتی اقتصاد به طور کامل به صفر میل کند و کیک منابع آنقدر کوچک شود که نتواند شکم تمام مافیاهای دور میز را سیر کند، تضاد منافع در تاریکی غیبت یک رهبر زنده و مقتدر که بتواند سهم هر جناح را مشخص و آنها را ساکت کند، شروع میشود و مجموعهای از «مافیاهای مسلح خودمختار» بر سر کنترل منابع کمیاب با یکدیگر وارد جنگ باندهای مافیایی خواهند شد.
این جنگ و ملوکالطوایفی شدن ماشین نظامی، مکانیزم نهایی فروپاشی است و انسجام لوله تفنگها را میشکند.
در آن نقطه، ماشینی که جامعه را به گروگان گرفته بود، از درون خود متلاشی میشود و جامعه منفجرشده از تورم و خشم، از شکاف ایجادشده در دیوار دژ عبور خواهد کرد.
و اگر جامعه از قبل سازماندهی پنهان نداشته باشد، کشور به جای آزادی، به سمت سومالی شدن و جنگ داخلی میرود.
مگر آنکه جامعه در این فاز انجماد، بهجای انتظار منفعلانه، مسیر اعتصابهای نامتقارن، نافرمانی مدنی خاموش، تسریع آنتروپی اقتصادی سیستم (مثل خروج سرمایه از بانکها) و از همه مهمتر، حفظ و گسترش شبکههای زیرزمینی و محلی را در پیش بگیرد تا در لحظه گسست، خلأ قدرت را با ساختارهای مدنی پر کند.
دکترین بیثباتی پایدار تا زمانی کار میکند که حاکمیت بتواند هزینه بوروکراسی خود را بپردازد؛ روزی که جیب این بوروکراسی خالی شود، نامرئیترین رهبران هم نخواهند توانست مانع از ریزش بهمن شوند.
سروش سرخوش
تحلیلگر استراتژیک و روانکاو فرهنگی
آرشیو تحلیلها در توییتر:
https://x.com/sarkhosh1341
















