لینک به اپیزود اول: عدالتخواهی یک پسر روستایی
لینک به اپیزود دوم: رفراندوم، مشت عباسشاه و انقلابی که داخل مشت بسته بود
جرقه اولیه نگارش این نوشته، مطالعه مقاله «ناسیونالیسم معکوس» نوشته آقای ابراهیم روشندل و نقد آقای آریا کنگرلو بر آن بود. پرسشی که آن گفتوگو در ذهن من برانگیخت این بود که آیا اختلاف دیدگاههای موجود درباره ناسیونالیسم ایرانی الزاماً به معنای وارونگی این مفهوم است، یا آنکه ریشه در تفاوت تهدیدهایی دارد که گروههای مختلف برای ایران تشخیص میدهند.
برای بررسی این پرسش، از چارچوب نظری «کمبود قدرت» (Shortage of Power Theory) که پیشتر توسط نگارنده تدوین و منتشر شده است استفاده میکنم. شرح تفصیلی این مفاهیم را پیشتر در تحلیل «تراژدی حماسی دیماه خونین» آوردهام و در اینجا تنها به اندازهای از آن بهره میگیرم که برای فهم بحث ناسیونالیسم ایرانی ضروری است.
مقدمه
در این نظریه، تهدید، ترس و واکنش سه حلقه یک فرایند واحد به شمار میآیند. هرگاه یک جامعه خطری را متوجه خود بداند، ترسی جمعی شکل میگیرد و آن ترس میتواند به واکنشی مشترک منجر شود.
به گمان من، اختلاف اصلی میان دیدگاههای مطرحشده در بحث ناسیونالیسم ایران بر سر میزان ایراندوستی نیست. تقریباً همه خود را مدافع منافع ملی میدانند. اختلاف اصلی در تشخیص تهدید و تعریف راه نجات ایران است.
از همین رو، پرسش محوری این نوشته آن نیست که چه کسی وطنپرستتر است، بلکه این است که ایرانیان در دورههای مختلف تاریخ معاصر چه چیزی را بزرگترین تهدید علیه ایران دانستهاند و چگونه در برابر آن واکنش نشان دادهاند.
فرضیه اصلی این نوشته چنین است:
«ناسیونالیسم ایرانی بیش از آنکه یک ایدئولوژی ثابت باشد، نوعی فراخوان جمعی در برابر تهدیدهای بزرگ ملی است. این فراخوان در دورههای مختلف با زبانها و صورتهای متفاوتی ظهور کرده و همین تفاوت ظاهری گاه سبب شده است که صورتهای گوناگون ناسیونالیسم را متضاد با یکدیگر تصور کنیم.»
هر زمان ایرانیان با خطری فراگیر روبهرو شدهاند، احساس تعلق به ایران افراد پراکنده را به یک «ما» تبدیل کرده و آنان را به کنش جمعی فراخوانده است. اما چون ماهیت تهدیدها در طول زمان تغییر کرده، زبان ناسیونالیسم ایرانی نیز دگرگون شده است.
گاهی زبان بقا بوده است.
گاهی زبان امنیت.
گاهی زبان استقلال.
گاهی زبان توسعه.
گاهی زبان آزادی.
و امروز شاید بیش از هر زمان دیگر، زبان آینده.
بنابراین برای فهم ناسیونالیسم ایرانی باید این پرسش را مطرح کرد:
در هر دوره، ایرانیان از چه چیزی برای ایران میترسیدند و چه چیزی را در معرض از دست رفتن میدیدند؟
عصر بقا؛ وقتی مسئله فقط زنده ماندن بود
پیش از آنکه ناسیونالیسم ایرانی به زبان سیاست سخن بگوید، به زبان بقا سخن گفت.
در سالهای جنگ جهانی دوم، اشغال ایران، بحران توزیع مواد غذایی، قحطی و گرسنگی گسترده، تجربهای عمیق در حافظه جمعی ایرانیان برجای گذاشت. در آن دوران نه آزادی سیاسی مسئله اصلی بود، نه توسعه اقتصادی و نه حتی استقلال ملی؛ مسئله نخست، زنده ماندن بود.
در چنین شرایطی، مفهوم ایران به صورت یک سرنوشت مشترک ظاهر شد. مردم دریافتند که رنج آنان فردی نیست و همگی درگیر بحرانی مشترکاند.
ناسیونالیسم در این مرحله، بیش از آنکه یک نظریه سیاسی باشد، نوعی همبستگی برای بقا بود.
عصر امنیت؛ خانهای که امنیت نداشته باشد وطن نیست
پس از سقوط رضاشاه، ضعف دولت مرکزی، ناامنی، آشفتگی سیاسی و ظهور جنبشهای تجزیهطلب، تهدید تازهای را پیش روی جامعه قرار داد.
اگر در دوره پیشین مسئله زنده ماندن بود، اکنون مسئله داشتن کشوری امن بود.
برای بسیاری از ایرانیان، وطن صرفاً قطعهای از خاک نبود؛ وطن باید امنیت میداشت. خانهای که امنیت نداشته باشد، هرچند خانه باشد، محل آرامش و تعلق نخواهد بود.
در این دوره، ناسیونالیسم ایرانی خود را در قالب مطالبه نظم، اقتدار دولت مرکزی و حفظ تمامیت ارضی نشان داد.
عصر استقلال؛ زخمی که از حافظه تاریخی پاک نشد
شاید هیچ مفهومی به اندازه استقلال در ذهن ایرانیان قرن بیستم جای نگرفته باشد.
برای درک این حساسیت باید به حافظه تاریخی جامعه بازگشت.
نسلهایی از ایرانیان اشغال کشور را دیده بودند. داستان امتیازهای استعماری را شنیده بودند. تجربه کودتا را در حافظه خود داشتند. اما در میان همه این رویدادها، تبعید رضاشاه تأثیر روانی ویژهای بر ذهن جامعه گذاشت.
فارغ از ارزیابی عملکرد رضاشاه، او در ذهن بسیاری از مردم نماد اقتدار دولت مرکزی و بازسازی ایران بود. هنگامی که چنین شخصیتی در جریان جنگ جهانی دوم به سادگی از قدرت کنار گذاشته شد، این پرسش در ذهن بسیاری از ایرانیان شکل گرفت:
اگر قدرتهای خارجی بتوانند سرنوشت قدرتمندترین فرد کشور را چنین آسان رقم بزنند، آیا سرنوشت خود کشور نیز از اختیار ایرانیان خارج نخواهد شد؟
این نگرانی بعدها در ماجرای ملی شدن نفت و کودتای ۲۸ مرداد شدت بیشتری یافت.
به همین دلیل، استقلال برای بخش بزرگی از جامعه صرفاً یک شعار سیاسی نبود، بلکه پاسخی به یک ترس تاریخی به شمار میرفت.
در چنین فضایی، بخشی از نیروهای ملی، مذهبی و روشنفکری که بعدها به انقلاب ۱۳۵۷ پیوستند، بیش از آنکه به دنبال حکومت مذهبی باشند، در جستجوی تضمینی برای استقلال کشور بودند.
من هیچگاه نتوانستهام رفتار نیروهایی چون جبهه ملی، نهضت آزادی و بسیاری از روشنفکران آن دوران را صرفاً با مفاهیمی چون «فریبخوردگی»، «نادانی نسبت به نیات روحانیت» یا «خیانت به آرمانهای ملی» توضیح دهم. به گمان من، در پس بسیاری از این انتخابها، یک نگرانی عمیق تاریخی نهفته بود: نگرانی از وابستگی و از دست رفتن استقلال کشور.
ممکن است امروز درباره درستی یا نادرستی آن تشخیص، قضاوتهای متفاوتی وجود داشته باشد، اما نمیتوان انکار کرد که برای بخش مهمی از جامعه آن دوران، استقلال ملی یکی از اصلیترین انگیزههای سیاسی بود.
عصر موجودیت؛ جنگ و بازگشت مسئله ایران
با آغاز جنگ ایران و عراق، ناسیونالیسم ایرانی بار دیگر به یکی از کهنترین ترسهای خود بازگشت: ترس از گسسته شدن تداوم تاریخی ایران.
تهدید فقط اشغال چند شهر یا از دست رفتن بخشی از خاک کشور نبود. در ذهن بسیاری از ایرانیان، خطر اصلی از دست رفتن تمامیت ارضی، تحقیر ملی و گسسته شدن تداوم تاریخی کشوری بود که خود را وارث چند هزار سال تاریخ میدانستند.
پرسش اصلی آن دوران این نبود که ایران چگونه اداره میشود؛ پرسش این بود که آیا ایران، بهعنوان یک واحد تاریخی، فرهنگی و جغرافیایی، باقی خواهد ماند یا نه.
به همین دلیل، دفاع از ایران برای بسیاری از مردم صرفاً دفاع از یک حکومت یا یک نظام سیاسی نبود؛ دفاع از خانهای مشترک، حافظهای مشترک و موجودیتی تاریخی بود که نام آن ایران بود.
ناسیونالیسم این دوره به زبان مقاومت سخن میگفت. شدت این احساس را میتوان در رفتار نیروهایی با گرایشهای سیاسی کاملاً متفاوت مشاهده کرد. حتی رضا پهلوی، که خود را وارث نظام سیاسی سرنگونشده میدانست، آمادگی خود را برای حضور در جنگ بهعنوان خلبان اعلام کرد. صرفنظر از داوری درباره انگیزهها یا امکان عملی شدن این درخواست، اهمیت این نمونه در آن است که نشان میدهد تهدید متوجه تمامیت ارضی ایران، برای بخشی از نیروهای سیاسی فراتر از اختلاف آنان با حکومت وقت تلقی میشد.
عصر توسعه؛ ایران چگونه باید زندگی کند؟
پس از پایان جنگ، جامعه با پرسشی تازه روبهرو شد.
اگر همه آن هزینهها برای حفظ ایران پرداخت شده است، اکنون ایران چگونه باید زندگی کند؟
در این مرحله، تهدید اصلی دیگر اشغال یا تجزیه نبود؛ تهدید اصلی عقبماندگی بود.
زیرساخت، دانشگاه، صنعت، رفاه، توسعه اقتصادی و بازسازی کشور به بخشی از تعریف منافع ملی تبدیل شدند.
ناسیونالیسم این دوره دیگر صرفاً دفاع از خاک نبود؛ تلاشی بود برای ساختن کشوری که ارزش ماندن و زندگی کردن داشته باشد.
عصر آزادی؛ ترس از بسته شدن راه اصلاح
در دوران اصلاحات، تهدید اصلی در ذهن بخش مهمی از جامعه نه جنگ بود و نه اشغال.
تهدید اصلی، بسته شدن مسیر اصلاح مسالمتآمیز بود.
منطق «بد و بدتر» نیز در چنین فضایی شکل گرفت.
بسیاری از شهروندان نه از سر رضایت کامل، بلکه از بیم آنکه آخرین روزنههای اصلاح بسته شود، از گزینههایی حمایت میکردند که هزینه کمتری برای کشور ایجاد میکردند.
از نگاه این بخش از جامعه، منافع ملی در جلوگیری از انباشت بحران، کاهش تنشهای داخلی و حرکت تدریجی به سوی اصلاحات تعریف میشد.
در اینجا ناسیونالیسم ایرانی خود را در قالب تلاش برای جلوگیری از ورود کشور به چرخههای پرهزینهتر بحران نشان میداد.
عصر مقایسه؛ اینترنت و بازتعریف استقلال
ورود اینترنت فقط یک تحول فناورانه نبود.
برای نخستین بار، میلیونها ایرانی توانستند زندگی خود را بهطور روزانه با دیگر جوامع مقایسه کنند.
از اینجا مفهوم استقلال نیز دچار تحول شد.
برای نسلهای پیشین، استقلال بیشتر به معنای مصونیت از سلطه خارجی بود.
اما برای نسل جدید، پرسش دیگری نیز مطرح شد:
اگر کشوری مستقل است، آیا نباید بتواند رفاه، آزادی، توسعه و کیفیت زندگی قابل رقابت با جهان فراهم کند؟
مقایسههای روزمره، تصویری تازه از منافع ملی ایجاد کرد. شهروندان بیش از گذشته، عملکرد کشور را نه با گذشته خود، بلکه با تجربه و دستاورد کشورهای دیگر میسنجیدند.
در نتیجه، مفهوم منافع ملی پیچیدهتر شد و روایتهای متفاوتی از ایراندوستی شکل گرفت.
عصر آینده؛ جایی که منازعه امروز شکل گرفته است
امروز ناسیونالیسم ایرانی بیش از هر زمان دیگری در حال بازتعریف است.
گروهی که بدنه حاکمیت کنونی را تشکیل میدهند و ابزار ثروت و قدرت را در اختیار دارند، میکوشند چه از مسیر مذاکره و چه در دل بحرانها، موقعیت خود را حفظ کنند. آنان معتقدند اگر حکومت ــ که در تعریف آنان تا حد زیادی با «ما» یکی شده است ــ فروبپاشد، چیزی از کشور نیز باقی نخواهد ماند. البته این تقسیمبندیها کلیاند و در سطح افراد شدت و ضعف فراوان دارند.
برای گروهی دیگر، مهمترین تهدید همچنان مداخله خارجی است و آن را عامل تضعیف استقلال کشور میدانند. مصداق این بخش را میتوان در میان کسانی دید که بدون چشمداشت مادی در تجمعها و صحنههای سیاسی حاضر میشوند. این گروه خواستار استقلالی هستند که برای آنان تعریف شده است؛ استقلالی که در قالب حق غنیسازی، توان موشکی و حمایت از متحدان منطقهای معنا میشود و معتقدند این موضوعات نباید به قدرتهای خارجی مربوط باشد.
برای برخی دیگر، مهمترین تهدید، فرسایش سرمایه انسانی، مهاجرت گسترده و از میان رفتن ظرفیتهای باقیمانده برای توسعه کشور است. آنان راه برونرفت را در مخالفت با جنگ و استقبال از مذاکره میبینند و معتقدند که در آیندهای نهچندان دور، اعتراضات اجتماعی بار دیگر گسترش خواهد یافت. مصداق این نگاه را میتوان در بخشی از اپوزیسیون کنونی مشاهده کرد. این گروه، شیوه رسیدن به هدف را به اندازه خود هدف مهم میدانند و یا تنها این مسیر را مؤثرترین راه دستیابی به مقصود تلقی میکنند.
برای گروهی دیگر، مسئله اصلی ایجاد تغییرات سیاسی فوری و گشودن افقهای تازه برای آینده کشور است، اما این هدف را تنها از مسیر عبور از حکومت ممکن میدانند. این گروه هدف را در اولویت قرار میدهند و استدلال میکنند که هزینههای سنگین چند دهه گذشته چنان گسترده بوده که دستیابی به آن هدف، بسیاری از هزینههای مسیر را توجیهپذیر میکند. آنان، چه از مسیر مذاکره و چه از مسیر حمله خارجی، تنها نسخه نجات ایران را عبور از حکومت میدانند.
اکنون پرسش این است که آن تهدید مشترکی که در گذشته ناسیونالیسم ایرانی را به فراخوانی فراگیر وادار میکرد و ملت را زیر نام «ما» گرد هم میآورد، چیست؟
گفتیم که ناسیونالیسم ایرانی همواره در برابر یک تهدید بزرگ ملی از خواب برمیخاست و فراخوان میداد؛ یک بار برای بقا، بار دیگر برای استقلال، و زمانی دیگر هنگامی که با گسترش اینترنت دریافتیم که برخلاف بسیاری از روایتهای رسمی، در شاخصهای متعدد از کشورهای همتراز خود عقب ماندهایم. اکنون پرسش این است که تهدید امروز چیست که ناسیونالیسم باید در برابر آن واکنش نشان دهد؟ و اگر این تهدید وجود دارد، چرا آنگونه که انتظار میرود عمل نمیکند؟
ممکن است بسیاری با این سخن مخالفت کنند، اما من باور دارم که خواب سنگین ناسیونالیسم ایرانی از آن روست که نیمی از تهدید را حکومت علیه ما شکل میدهد و نیم دیگر را خودِ ما علیه خودِ ما.
ناسیونالیسم ایرانی را کسی بیدار نمیکند. هرگاه در یک سو تهدیدی بزرگ و در سوی دیگر مردمی گرفتار آن تهدید را ببیند، خود بیدار میشود و رسالتش را ــ که همان فراخوان به همبستگی است ــ بیسروصدا انجام میدهد.
شاید هیچ موضوعی به اندازه مسئله جنگ یا توافق، شکافهای درونی ناسیونالیسم ایرانی امروز را آشکار نکرده باشد. بخشی از جامعه جلوگیری از جنگ و کاهش تنشهای خارجی را مهمترین منفعت ملی میداند، زیرا معتقد است ادامه جنگ و ویرانی، دیگر فرصتی برای توسعه و حتی رفاه حداقلی باقی نخواهد گذاشت.
در سوی دیگر، کسانی قرار دارند که هر توافقی را به بهای از بین رفتن آخرین فرصت جامعه برای گذار به دموکراسی میدانند.
گروهی نیز معتقدند تا زمانی که امکان مشارکت مؤثر شهروندان در تعیین سرنوشت سیاسی کشور فراهم نشود، نه توافق و نه تقابل، هیچیک قادر به حل مسائل بنیادین ایران نخواهند بود.
این نگرشها همپوشانیهای فراوانی دارند و گاه یک مضمون مشترک را با زبانی نرمتر یا تندتر بیان میکنند.
دقیقاً در همین نقطه است که مقاله «ناسیونالیسم معکوس» و نقد آن به یکدیگر میرسند.
هر دو از ایران سخن میگویند.
هر دو نگران آینده ایراناند.
اما هر یک تهدید اصلی را در جای دیگری میبینند.
نتیجهگیری
شاید ناسیونالیسم ایرانی را نتوان صرفاً با واژههایی چون بقا، امنیت، استقلال، موجودیت، توسعه، آزادی و آینده تعریف کرد.
ناسیونالیسم ایرانی در واقع تاریخ پاسخهای متفاوت یک ملت به تهدیدهای متفاوت بوده است.
هر نسل، ایران را از زاویه خطری که بیشتر احساس میکرده تعریف کرده است.
گاهی خطر گرسنگی.
گاهی ناامنی.
گاهی وابستگی.
گاهی از دست رفتن موجودیت تاریخی.
گاهی عقبماندگی.
گاهی انسداد سیاسی.
و امروز، شاید بیش از همه، نگرانی درباره آینده.
از این منظر، اختلاف کنونی میان ایرانیان نه نشانه فقدان ایراندوستی است و نه لزوماً نشانه وارونگی مفهوم ناسیونالیسم؛ بلکه بیش از هر چیز نشانه اختلاف در تشخیص مهمترین تهدید و مناسبترین راه برای نجات ایران است.
میگویید چگونه «نیمی از تهدید، خودِ ما علیه خودِ ماست»؟
نمیخواهم با کسی دعوا کنم یا دشنام بشنوم. کافی است نگاهی به وضعیت امروز اپوزیسیون بیندازیم.
دردناک است که ما ایرانیان از برنامهها و تصمیمهای کییر استارمر، مکرون، صدراعظم آلمان، ترامپ، پوتین، زلنسکی، رئیس اتحادیه اروپا و حتی وضعیت مرزهای آمریکا و مکزیک باخبریم، اما از برنامهها، تحولات و آرایش نیروهای اپوزیسیون خود تقریباً هیچ نمیدانیم. اپوزیسون برای مردم انشا صادر می کند تا گزارش وضعیت راستین. مردم را یا محرم نمی دانند و یا اساسا چیزی برای گزارش به مردم ندارند. بعنی احتمالا نه ضعفی در کار است و نه نقاط قوتی. به همین دلیل جای تعجب ندارد اگر ناسیونالیسم ایرانی میلی به فراخوان خودکار ندارد. این نشانه خوبی نیست. نه برای مردم ایران که بسته به توان و طاقت خود، در خدمت آرمان های کشورشان هستند، بلکه برای اپوزیسیون نشانه خوبی نیست.
تنها میدانیم که اسنادی نوشته شده، بیانیههایی منتشر شده و ائتلافهایی بر روی کاغذ شکل گرفتهاند؛ اما کمتر نشانی از گفتوگویی فراگیر، شفاف و مستمر با جامعه دیده میشود.
شاید همین نیز بخشی از همان تهدیدی باشد که از درون ما برمیخیزد؛ تهدیدی که نه از بیرون مرزها، بلکه از ناتوانی ما در شناخت یکدیگر، گفتوگو با یکدیگر و ساختن یک «ما»ی مشترک سرچشمه میگیرد.
ماشالله با سوزنی در پا
















