Wednesday, Jun 17, 2026

صفحه نخست » سناریوهای مذاکرات شصت‌روزه دوم: سه بازیگر اصلی، سه راهبرد و خطر جنگ مستقل، احمد علوی

Ahmad_Alavi.jpgمقدمه

تجربه شکست مذاکرات پیشین و گذار بحران هسته‌ای رژیم ایران به درگیری نظامی محدود، اهمیت بررسی پویایی‌های دور جدید مذاکرات را دوچندان کرده است. در ادبیات روابط بین‌الملل، مذاکرات هسته‌ای ایران غالباً به‌عنوان نمونه‌ای از تعامل میان اجبار (Coercion)، بازدارندگی (Deterrence) و چانه‌زنی استراتژیک (Strategic Bargaining) مورد مطالعه قرار گرفته‌اند (Schelling, 1966; Fearon, 1995).

بر پایه آموزه های نظری، مذاکرات جدید صرفاً یک فرآیند دیپلماتیک نیست، بلکه عرصه‌ای برای رقابت سه رویکرد راهبردی متفاوت است: رویکرد معامله‌گرانه ایالات متحده، رویکرد بقا و مقاومت جمهوری اسلامی، و رویکرد پیشگیری امنیتی اسرائیل. هر یک از این بازیگران اهداف، محدودیت‌ها و افق زمانی متفاوتی دارند. همین تفاوت‌ها احتمال شکست مذاکرات و گذار به بحران جدید را افزایش می‌دهد.

هدف این یادداشت تحلیل سناریوهای محتمل مذاکرات شصت‌روزه دوم از طریق تلفیق نظریه بازی‌ها، بازی‌های دوسطحی و ادبیات مدیریت بحران است.

چارچوب نظری

نظریه بازی‌ها و مسئله تعهد معتبر

بخش مهمی از ادبیات روابط بین‌الملل، مذاکرات امنیتی را در قالب بازی‌های استراتژیک تحلیل می‌کند. آثار توماس شلینگ (Thomas Schelling) نشان می‌دهد که موفقیت مذاکرات نه تنها به توازن قدرت بلکه به توانایی طرفین در ارسال سیگنال‌های معتبر و ایجاد تعهدات قابل اعتماد وابسته است.

در پرونده ایران، مسئله اصلی آن چیزی است که جیمز فیرون (James Fearon) «مشکل تعهد معتبر» (Credible Commitment Problem) می‌نامد. تهران نسبت به پایبندی بلندمدت واشنگتن تردید دارد و تجربه خروج آمریکا از توافق هسته‌ای ۲۰۱۸ این بی‌اعتمادی را تقویت کرده است. در مقابل، واشنگتن نیز نسبت به تداوم محدودیت‌های هسته‌ای ایران پس از رفع فشارها اطمینان ندارد.

در چنین شرایطی، تعامل بازیگران شباهت زیادی به بازی «مرغ» (Chicken Game) پیدا می‌کند؛ وضعیتی که در آن هر طرف امیدوار است طرف مقابل پیش از وقوع برخورد عقب‌نشینی کند، اما احتمال سوءمحاسبه همواره وجود دارد.

بازی‌های دوسطحی و محدودیت‌های داخلی

رابرت پاتنم (Robert Putnam) در نظریه بازی‌های دوسطحی استدلال می‌کند که رهبران همزمان در دو سطح مذاکره می‌کنند: سطح بین‌المللی و سطح داخلی.

در پرونده حاضر:

دولت آمریکا با فشار کنگره، افکار عمومی و رقابت‌های سیاسی داخلی مواجه است.

رژیم ایران با ملاحظات مشروعیت داخلی، بحرانهای گوناگون اقتصادی، موازنه جناح‌های سیاسی و ضرورت حفظ اقتدار بازدارندگی روبه‌روست.

دولت اسرائیل نیز تحت تأثیر ساختار امنیتی و نگرانی‌های وجودی جامعه اسرائیل قرار دارد.

این محدودیت‌ها فضای مانور مذاکره‌کنندگان را کاهش می‌دهد و دستیابی به توافق جامع را دشوار می‌سازد.

مدل‌های تشدید بحران و بازدارندگی

مطالعات مربوط به تشدید بحران (Escalation Theory) نشان می‌دهد که بسیاری از جنگ‌ها نه از طریق تصمیم آگاهانه برای جنگ، بلکه از طریق زنجیره‌ای از اقدامات متقابل، سوءبرداشت‌ها و واکنش‌های پیش‌دستانه آغاز می‌شوند (Jervis, 1976; Kahn, 1965).

از این زاویه، خطر اصلی نه صرفاً شکست مذاکرات، بلکه ظهور یک بحران امنیتی است که بازیگران دیگر توان کنترل آن را نداشته باشند.

سه بازیگر و سه رویکرد راهبردی

ایالات متحده: رویکرد معامله‌گرانه و اجبار راهبردی

راهبرد آمریکا را می‌توان ترکیبی از اجبار اقتصادی، تهدید نظامی و دیپلماسی معامله‌محور دانست. هدف اصلی واشنگتن محدودسازی ظرفیت بالقوه تسلیحاتی برنامه هسته‌ای ایران، افزایش شفافیت نظارتی و کاهش توان شبکه‌های رویکرده‌ای وابسته به تهران است.

در این چارچوب، فشار اقتصادی نه هدف نهایی بلکه ابزاری برای افزایش قدرت چانه‌زنی محسوب می‌شود. ایالات متحده پس از تجربه جنگ محدود اخیر، از اهرم‌های بیشتری برای تحمیل شروط خود برخوردار است، اما همزمان تمایل اندکی به ورود به یک جنگ پرهزینه و بلندمدت در خاورمیانه دارد.

بنابراین رویکرد غالب آمریکا را می‌توان «اجبار برای توافق» (Coercive Bargaining) نامید.

رژیم ایران : رویکرد بقا، مقاومت و خرید زمان

راهبرد رژیم ایران در چهار دهه گذشته عمدتاً مبتنی بر ترکیبی از مقاومت، انعطاف تاکتیکی و خرید زمان بوده است.

مطالعات مربوط به رژیم‌های اقتدارگرا نشان می‌دهد که چنین نظام‌هایی غالباً سیاست خارجی را از دریچه امنیت رژیم (Regime Security) تعریف می‌کنند (Geddes, Wright & Frantz, 2018).

در این چارچوب، برنامه هسته‌ای تنها یک پروژه فناورانه نیست، بلکه ابزاری برای بازدارندگی، چانه‌زنی و تقویت جایگاه رویکرده‌ای تلقی می‌شود. از این رو تهران تلاش می‌کند ضمن کاهش فشارهای اقتصادی، حداقلی از ظرفیت هسته‌ای و ابزارهای بازدارندگی خود را حفظ کند.

این رویکرد، پذیرش تسلیم کامل را دشوار می‌سازد، حتی در شرایطی که هزینه‌های اقتصادی و نظامی افزایش یافته باشد.

اسرائیل: رویکرد پیشگیری و تهدید وجودی

در ادبیات امنیت ملی اسرائیل، مسئله هسته‌ای ایران اغلب در قالب تهدید وجودی تحلیل می‌شود.

بر اساس دکترین موسوم به «بگین» (Begin Doctrine)، اسرائیل از دهه ۱۹۸۰ تاکنون تلاش کرده است از شکل‌گیری ظرفیت هسته‌ای نظامی در کشورهای رقیب جلوگیری کند. حمله به رآکتور اوسیراک عراق در سال ۱۹۸۱ و عملیات علیه تأسیسات هسته‌ای سوریه در سال ۲۰۰۷ نمونه‌هایی از این رویکرد هستند.

از این منظر، حتی توافقی که از دید واشنگتن موفق تلقی شود ممکن است از نگاه اسرائیل ناکافی باشد، اگر ظرفیت بالقوه بازسازی برنامه هسته‌ای ایران را از میان نبرد.

همین تفاوت در تعریف «موفقیت» یکی از مهم‌ترین منابع تنش میان سه بازیگر محسوب می‌شود.

سناریوهای محتمل مذاکرات

سناریوی نخست: توافق محدود و کاهش تدریجی تنش

محتمل‌ترین سناریو دستیابی به توافقی محدود و مرحله‌ای است.

در این حالت ایران بخشی از فعالیت‌های حساس هسته‌ای را محدود کرده و سطح نظارت‌های بین‌المللی افزایش می‌یابد. در مقابل، بخشی از تحریم‌ها تعلیق شده و دسترسی به برخی منابع مالی فراهم می‌شود.

چنین توافقی با الگوی «همکاری محدود تحت شرایط بی‌اعتمادی» سازگار است و مشابه بسیاری از توافق‌های موقت کنترل تسلیحات در دوران جنگ سرد عمل می‌کند.

با این حال، به دلیل عدم حل مسائل موشکی، رویکرده‌ای و امنیتی، توافق از شکنندگی بالایی برخوردار خواهد بود.

سناریوی دوم: تداوم مذاکرات و حفظ وضعیت فرسایشی

در این سناریو طرفین از دستیابی به توافق نهایی بازمی‌مانند، اما برای جلوگیری از جنگ نیز مذاکرات را متوقف نمی‌کنند.

این وضعیت با الگوی تاریخی تعامل ایران و غرب سازگار است؛ الگویی که در آن مذاکرات، تحریم‌ها و تنش‌های کنترل‌شده به‌طور همزمان ادامه می‌یابند.

در چنین شرایطی احتمال وقوع بحران‌های محدود دریایی، حملات نیابتی یا درگیری‌های پراکنده وجود دارد، اما هیچ‌یک از بازیگران انگیزه کافی برای عبور از آستانه جنگ گسترده ندارند.

بسیاری از تحلیل‌های مبتنی بر نظریه بازی‌های دوسطحی این سناریو را یکی از محتمل‌ترین نتایج می‌دانند.

سناریوی سوم: شکست مذاکرات و جنگ مستقل

خطرناک‌ترین سناریو، فروپاشی مذاکرات و آغاز دور جدیدی از درگیری نظامی است.

اختلاف بر سر مدت محدودیت‌های هسته‌ای، سطح غنی‌سازی، دامنه بازرسی‌ها یا گسترش مذاکرات به حوزه موشکی و رویکرده‌ای می‌تواند مذاکرات را به بن‌بست بکشاند.

در چنین شرایطی، رویکرد پیشگیرانه اسرائیل ممکن است به اقدام نظامی مستقل منجر شود. پاسخ متقابل رژیم ایران نیز می‌تواند زنجیره‌ای از تشدید بحران را فعال کند که دیگر تابع رویکرد مذاکره نباشد.

ادبیات تشدید بحران نشان می‌دهد که چنین جنگ‌هایی اغلب نه محصول تصمیمی واحد، بلکه نتیجه انباشت سوءبرداشت‌ها، فشارهای داخلی و اقدامات متقابل هستند.

نتیجه‌گیری

تحلیل حاضر نشان می‌دهد که مذاکرات شصت‌روزه دوم صرفاً رقابتی بر سر جزئیات فنی برنامه هسته‌ای نیست، بلکه برخورد سه رویکرد راهبردی متفاوت است: رویکرد معامله‌گرانه آمریکا، رویکرد بقای رژیم ایران و رویکرد پیشگیری امنیتی اسرائیل.

تا زمانی که مشکل تعهد معتبر، بی‌اعتمادی متقابل و محدودیت‌های داخلی بازیگران حل نشود، امکان دستیابی به توافقی جامع و پایدار محدود خواهد بود. محتمل‌ترین نتیجه، توافقی محدود یا استمرار وضعیت فرسایشی است؛ اما خطر گذار به یک «جنگ مستقل» همچنان وجود دارد؛ جنگی که نه از شکست رسمی مذاکرات، بلکه از تعامل پیچیده فشارها، سوءمحاسبه‌ها و اقدامات پیش‌دستانه ناشی می‌شود.

از منظر سیاست‌گذاری، کاهش این خطر مستلزم ایجاد کانال‌های ارتباطی پایدار، تعریف خطوط قرمز روشن، ارائه تضمین‌های معتبر و گسترش تدریجی همکاری‌ها از حوزه هسته‌ای به سایر حوزه‌های امنیت رویکرده‌ای است. در غیر این صورت، مذاکرات ممکن است تنها وقفه‌ای موقت در چرخه تکرارشونده بحران و تشدید تنش باشد.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy