Wednesday, Jun 17, 2026

صفحه نخست » به یاد مرجان ساتراپی؛ « ساتراپِ پارسه شهر »، نویسنده و خالق پرسپولیس، عسگرآقا

asgaragha.jpgمقدمه: مرجان ساتراپی در «پرسپولیس» روایتگر نسلی بود که میان انقلاب، جنگ، مهاجرت و خاطره سرگردان ماند. شعر پیش‌رو ادای احترامی است به آن صدا؛ صدایی که از «پرسه‌شهر» برمی‌خیزد و از رنج، تبعید، فراموشی و امید سخن می‌گوید.

« مرا می شناسی؟ »

من سرزمین «پرسپولیس» را در قلبم جای داده بودم،
پیام‌آوران بسیاری برایش فرستادم.
به اشکال مختلف آمدم،
اما تو مرا در هیچ‌ کدام نشناختی.
شب هنگام در زدم، دختری رنگ‌ پریده از « پرسه شهر »،
آواره‌ای، شکار شده، با کفش‌های پاره.
تو نوچه‌ات را صدا زدی،
جاسوس را به سوی خود خواندی،
و هنوز فکر می‌کردی که به خدا خدمت می‌کنی!
من همچون پیرزنی لرزان و ناتوان از نظر ذهنی با
فریادی خاموش از ترس آمدم.
اما تو از نسل‌های آینده سخن گفتی،
و تنها خاکستر مرا رها کردی.
من، دختر «پرسه شهر» از دشت‌های شرق،
به پایت افتادم و نان گدایی کردم.
اما تو از انتقام آینده طفره رفتی،
شانه‌هایت را بالا انداختی و
مرگ را به من هدیه دادی.
من به عنوان یک فراری، به عنوان یک کارگر روزمزد،
با شلاق دریده شده آمدم.
تو نگاهت را از آن زحمتکش ژولیده برگرداندی.
اکنون به عنوان یک « قاضی » می آیم؛
آیا اکنون « مرا می‌شناسی؟ »
(عسگرآقا)
یادش گرامی و روانش شاد باد!



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy