
رامین احمدی - خبرنامه گویا
رهبران و ساختارهای نظامی برای توجیه توافقنامهها یا شکستهای نظامی تحقیرآمیز در برابر افکار عمومی و حامیان خود، معمولاً از ابزارهای روانی، تبلیغاتی و راهبردهای خاصی برای «مقبول جلوه دادن» این شرایط سخت استفاده میکنند.
این پدیده تاریخی، از لنین در سال ۱۹۱۸ تا نظامیان آرژانتین پس از جنگ فالکلند تا روایتهای جاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سال ۲۰۲۶، یک الگوی تکراری دارد. یعنی رهبران شکستخورده این بحرانهای حیثیتی را با روشها و استراتژیهای مشابهی مدیریت میکنند.
یکی از رایجترین روشها، معرفی شکست به عنوان یک «وقفه تاکتیکی» برای تجدید قوا یا فرصت بازیابی قدرت است. رهبران نظامی استدلال میکنند که واگذاری امتیاز یا قلمرو، بهتر از نابودی کامل ملت است.
در مارچ ۱۹۱۸، ولادیمیر لنین عهدنامه تحقیرآمیز «برست ـ لیتوفسک» را به روسیه تحمیل کرد که به موجب آن، کشور یکسوم جمعیت و اراضی کشاورزی خود را به آلمان واگذار کرد. لنین این خسارت سنگین را تحت عنوان «فرصت تنفس» (breathing spell) توجیه کرد. او صادقانه به تودهها گفت که ارتش روسیه توان جنگ ندارد و این عقبنشینی موقت، تنها راه حفظ بقای دولت نوپای شوروی است تا در آینده با وقوع انقلابهای کارگری در اروپا، این معاهده ملغی شود.
امروز هم پس از درگیریهای نظامی و شکست تحقیرآمیز از آمریکا و اسرائیل و امضای تفاهمنامه بحثبرانگیزی (MoU) میان ایران و آمریکا، که بیشتر به «اماننامه» میماند، سپاه پاسداران این توافق را برای بدنه تندرو و حامی خود نه به عنوان یک تسلیم دائمی، بلکه به عنوان یک عقبنشینی موقت و تاکتیکی قلمداد میکند. رسانههای حکومتی استدلال میکنند که این آتشبس فرصتی برای بازسازی زیرساختهای موشکی و هستهای آسیبدیده است و وعده «انتقام سخت» و خونخواهی فرماندهان ترور شده، همچنان به قوت خود باقی است.
روش دیگر، بازتعریف مفهوم پیروزی بر اساس بقای ساختار نظام است. در این روش، رهبران نظامی متریکهای سنتی پیروزی، مانند حفظ زمین یا نابودی دشمن، را تغییر میدهند و صرفِ «بقای سیستم» را به عنوان یک پیروزی راهبردی معرفی میکنند.
پس از جنگ زمستان سال ۱۹۴۰، رهبران فنلاند ناچار به امضای معاهده صلح سخت مسکو و واگذاری بخشهایی از خاک خود شدند. با این حال، دولت این معاهده را به عنوان یک پیروزی قهرمانانه اعلام کرد؛ چرا که ارتش کوچک فنلاند توانسته بود استقلال کل کشور را در برابر هجوم ارتش سرخ شوروی حفظ کند.
امروز هم رسانههای وابسته به سپاه، مانند خبرگزاری فارس، با یک چرخش آشکار اعتراف کردهاند که جمهوری اسلامی در این جنگ «برنده نشده است»؛ اما بلافاصله روایت میکنند که «آمریکا نیز شکست خورده است». منطق آنها این است: هدف غربیها و اسرائیل نابودی کامل «محور مقاومت» و فروپاشی نظام بود؛ اما چون ساختار اصلی نظام و شبکه نیابتی آن پابرجا مانده، پس دشمن در دستیابی به اهداف خود ناکام مانده و این خود نوعی پیروزی برای جریان مقاومت است.
پایه سوم و مهم استراتژی پنهان کردن شکست، پیدا کردن مقصر و فرار از مسئولیت است. فرماندهان نظامی برای حفظ پرستیژ خود، تلاش میکنند گناه شکست یا پذیرش شرایط تحقیرآمیز را به گردن سیاستمداران، دیپلماتها یا «خائنان داخلی» بیندازند. افسانههای خنجر از پشت و خیانت از درون البته سرکوب مخالفان را هم توجیه میکند.
پس از جنگ جهانی اول، ژنرالهای آلمانی مانند لودندورف و هیندنبورگ این روایت را ساختند که ارتش در میدان نبرد شکست نخورد، بلکه سیاستمداران چپگرا، اعتصابکنندگان و اقلیتها از پشت به ارتش خنجر زدند.
امروز هم سپاه در ایران در حال ساختن دوقطبی میدان جنگ و دیپلماسی است. در تحولات اخیر امسال وانمود میکنند شکاف عمیقی میان ساختار فرماندهی سپاه و دولت به ظاهر میانهروی پزشکیان شکل گرفته است. سپاه برای تبرئه خود از پیامدهای پذیرش تفاهمنامه، به حامیانش این علامت را مخابره میکند که دیپلماتها و تکنوکراتهای دولتی شجاعت ادامه جنگ را نداشتند. با وجود دستورالعملهای شورای عالی امنیت ملی مبنی بر عدم نمایش این شکاف، حامیان تندروی سپاه خشم خود را متوجه جناح سیاسی داخلی میکنند تا وجهه نظامی سپاه آسیب نبیند. اعدام روزانه مخالفان هم تحت عنوان خائنین همکار با دشمن ادامه دارد.
پایه چهارم، استراتژی نمایش اقتدار تصنعی همزمان با عقبنشینی است. بسیاری از ساختارهای نظامی برای اینکه نشان دهند منفعل یا سرکوب نشدهاند، همزمان با پیشبرد مذاکرات صلح، دست به اقدامات تهاجمی کنترلشده میزنند. نمونه خوب آن تنشآفرینی در تنگه هرمز است.
سپاه پاسداران در حالی که دیپلماتها در سوئیس مشغول رایزنی هستند، عملیاتهای پهپادی و ایجاد اختلال در خطوط کشتیرانی تنگه هرمز را تشدید کرده است. این رفتار برای مصرف داخلی و بدنه حامیان طراحی شده تا ثابت کند ایران از «موضع ضعف» مذاکره نمیکند و فرماندهان نظامی همچنان فرمان هدایت معادلات منطقهای را در دست دارند.
چه در مسکو ۱۹۱۸ و چه در تهران ۲۰۲۶، فرمول هدایت تودهها پس از شکستهای بزرگ دیپلماتیک یا نظامی یکسان است: پنهان کردن خسارات عینی پشت واژههای حماسی، معرفی سازش به عنوان یک استراتژی هوشمندانه برای بقا، و جهتدهی به خشم عمومی پایه اجتماعی کوچک خود به سمت دشمنان داخلی یا بیرونی.
نگاهی به واکنش جامعه و میزان پذیرش این روایات حماسی از شکست یا سازش، نشاندهنده یک شکاف عمیق ساختاری میان بدنه ایدئولوژیک وفادار و توده عمومی مردم، اکثریت جامعه، است. در هر دو نمونه تاریخی، روسیه ۱۹۱۸، و معاصر، ایران ۲۰۲۶، جامعه به جای یک پاسخ واحد، به مجموعه متفاوتی از واکنشها تقسیم میشود.
واکنش جامعه روسیه نسبت به روایت لنین از «فرصت تنفس و تجدید قوا» کاملاً مشروط و در عین حال قطبیشده و در نهایت شکننده بود. بدنه وفادار، یعنی اعضای حزب بلشویک، در ابتدا شوکه شدند.
واگذاری اراضی وسیع به آلمان تزاری از نظر تندروهای حزب، خیانت به آرمان انقلاب جهانی بود. با این حال، به دلیل کاریزمای شخص لنین و تهدید او به استعفا، حامیانش روایت او را «به عنوان یک ضرورت تلخ برای بقا» پذیرفتند. برای آنها، مثل همتاهای اسلامی امروزشان، حفظ بقای حکومت بر هر چیز دیگری اولویت داشت.
توده مردم اما از جنگ خسته بودند. برای اکثریت جامعه روسیه، به ویژه دهقانان و سربازان فراری، مشروعیت یا تحقیرآمیز بودن معاهده اهمیت چندانی نداشت. شعار اصلی لنین، یعنی «نان، زمین، صلح»، دقیقاً همان چیزی بود که تودهها میخواستند. مردم چنان از جنگ جهانی اول فرسوده شده بودند که هرگونه صلحی را، هرچند ناعادلانه، به ادامه کشتار ترجیح میدادند.
از سوی دیگر، ناسیونالیستهای روس، افسران ارتش تزاری و احزاب رقیب، مانند اسآرها، این توافق را یک «خیانت ملی» بزرگ قلمداد کردند. این خشم و عدم پذیرش اجتماعی به قدری شدید بود که بلافاصله پس از امضای معاهده، آتش جنگ داخلی روسیه را شعلهور کرد و به تشکیل «ارتش سفید» علیه بلشویکها منجر شد.
در جامعه ایران و بهخصوص پس از کشتار دیماه، روایت سپاه پاسداران درباره «پیروزی راهبردی از طریق بقا» با بحران جدی مشروعیت و ریزش بیشتر بدنه مواجه شده است.
اگرچه بدنه تندرو و وفادار به نظام، روایت «شکستناپذیری محور مقاومت» و «ناکامی آمریکا در فروپاشی سیستم» را در بوق و کرنا میکنند، اما من زیر این پوسته تبلیغاتی سرخوردگی شدیدی میبینم. برای حامیانی که سالها وعده نابودی اسرائیل و فتح قدس را شنیده بودند، پذیرش توافقنامه با آمریکا به عنوان یک «فرصت تنفس» به سختی هضم میشود. سپاه برای راضی نگه داشتن این گروه، ناچار است مدام بر طبل تنشهای کنترلشده در تنگه هرمز بکوبد تا نشان دهد سازش نکرده است.
از سوی دیگر، اکثریت جامعه شهری و طبقه متوسط، روایتهای رسانهای سپاه، مانند خبرگزاری فارس، را به طور کامل رد میکنند. در شبکههای اجتماعی، کلیدواژههایی چون «پیروزی راهبردی» یا «شکست آمریکا» با لحنی طنزآمیز و کنایهآمیز به چالش کشیده میشوند. جامعه با نگاه به واقعیتهای عینی ـ یعنی اقتصاد فلجشده تحت بلوکه، تخریب زیرساختها، کشته شدن رهبر نظام و تلفات سنگین فرماندهان ـ این توافق را یک شکست تمامعیار نظامی میداند که هزینه آن به مردم تحمیل شده است.
وضعیت غمانگیز اصلاحطلبان و حامیان دولت پزشکیان را نیز نباید از نظر دور داشت. این بخش از جامعه، توافقنامه (MoU) را نه یک پیروزی حماسی نظامی، بلکه یک عقلانیت ناگزیر دیپلماتیک برای نجات کشور از نابودی کامل اقتصادی میبینند. آنها روایت سپاه مبنی بر مقصر بودن دیپلماتها را رد کرده و معتقدند ورود به جنگ از ابتدا یک اشتباه محاسباتی بوده است. این گروه تبلیغ خواهند کرد که دولت پزشکیان توانسته سایه جنگ همهجانبه را دور کند و همزمان از رفتارهای موازی سپاه در تنگه هرمز شاکی هستند، چرا که سپاه و مافیاهایش همچنان دولت موازی و نهچندان در سایه است.
علیرغم مقایسههای تاریخی که اینجا آوردم، فراموش نکنید که تفاوت بزرگ میان سال ۱۹۱۸ و ۲۰۲۶ در میزان اعتبار روایت حکومتی است. لنین در سال ۱۹۱۸ با تودهای روبهرو بود که بزرگترین خواستهاش، پایان جنگ، برآورده شده بود؛ بنابراین جامعه با او همراهی کرد.
اما در ایران سال ۲۰۲۶، حکومت با جامعهای به شدت قطبیشده، زخمگین از قتلعام دیماه، خشمگین از بحرانهای اقتصادی و بدبین به رسانههای رسمی روبهروست. در نتیجه، فرمولهای قدیمی پروپاگاندا تنها در داخل اتاق فکر فرمانده جعفری و حامیان تندرو سپاه خریدار دارد و در سطح کلان جامعه، این روایات به عنوان تلاشهایی ناامیدکننده برای پنهان کردن یک عقبنشینی بزرگ تعبیر میشوند و حکومت ناچار است تلاش کند این پروپاگاندا را از طریق چپ مقاومتی و مارکسیستهای به ظاهر مخالف با حکومت به مردم بفروشد.

عجب خواستگاری موفقی!















