فرامرز پارسا - خبرنامه گویا
گاه جنگها در میدان نبرد پایان نمییابند؛ پشت درهای بسته، بر سر میزهای مذاکره و در میان لبخندهای دیپلماتیک به پایان میرسند. توافقها امضا میشوند، دستها فشرده میشوند و رسانهها از پیروزی سیاست و دیپلماسی سخن میگویند. اما در پس این تصاویر آراسته، پرسشی همواره باقی میماند: سهم ملتها از این توافقها چیست؟
سالها مردم رنج میکشند، هزینه میپردازند و گاه جان خود را در راه آرمانهایی چون آزادی، عدالت و کرامت انسانی فدا میکنند. آنان به امید فردایی بهتر در برابر سختیها ایستادگی میکنند و رؤیای زندگی در سایه آزادی را در دل خود زنده نگه میدارند. اما بارها تاریخ نشان داده است که در بسیاری از معاملات سیاسی، آنچه میان قدرتها دستبهدست میشود، سرنوشت ملتهاست؛ بیآنکه خود در تعیین آن نقشی داشته باشند.
قدرتهای بزرگ، هر یک در پی منافع خویشاند و حکومتها نیز پیش از هر چیز به بقای خود میاندیشند. هنگامی که این منافع در نقطهای به یکدیگر میرسد، توافق شکل میگیرد. اما در این میان، خواستههای مردمی که سالها بهای این کشمکشها را پرداختهاند، اغلب به حاشیه رانده میشود. دولتها ممکن است به آرامش برسند، اما آیا ملتها نیز به آزادی میرسند؟
تاریخ بارها نشان داده است که پشت لبخندهای دیپلماتیک، همیشه سرنوشت ملتها رقم میخورد. یکی از نمونههای آشکار آن، کنفرانس یالتا در سال ۱۹۴۵ بود؛ جایی که رهبران قدرتهای بزرگ جهان، بدون حضور ملتهای درگیر، درباره آینده بخش بزرگی از اروپا تصمیم گرفتند. حاصل آن توافقها برای بسیاری از مردم اروپای شرقی، نه آزادی، بلکه دههها سلطه، محدودیت و محرومیت از حق انتخاب بود. این تجربه تاریخی یادآور میشود که هرگاه ملتها از صحنه تصمیمگیری کنار گذاشته شوند، آزادی آنان میتواند به بخشی از معامله قدرتها تبدیل شود.
اگر قرار باشد نتیجه سالها رنج و فداکاری مردم، تنها کاهش تنش میان دولتها باشد، اما آزادی بیان همچنان محدود بماند، زندانهای سیاسی همچنان پابرجا باشند و شهروندان همچنان از ابتداییترین حقوق خود محروم شوند، آیا میتوان آن را پیروزی نامید؟ اگر بوی آزادی به مشام نرسد و کرامت انسانی همچنان قربانی مصلحتهای سیاسی باشد، پس دستاورد واقعی این توافقها چیست؟
با این همه، نباید تمام مسئولیت را بر دوش حکومتها و قدرتهای جهانی گذاشت. تاریخ نشان داده است که سکوت ملتها نیز در شکلگیری سرنوشت آنان نقش دارد. هنگامی که مردم از صحنه کنار میروند، مسئولیت جمعی خود را فراموش میکنند و اختیار آینده را به دست دیگران میسپارند، طبیعی است که دیگران برای آنان تصمیم بگیرند.
بسیاری از جنبشهای بزرگ اجتماعی، نه در برابر قدرت سرکوب، بلکه در برابر ترک خوردن دیوارهای همبستگی خود شکست خوردهاند. حکومتها و صاحبان قدرت همواره بقای خود را در اجرای سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» جستوجو کردهاند. آنان تفاوتهای قومی، عقیدتی، مذهبی یا طبقاتی را بزرگ میکنند تا جامعه را به جزایری پراکنده و دور از یکدیگر تبدیل کنند.
اما همبستگی به معنای یکسان اندیشیدن یا حذف تفاوتها نیست. همبستگی یعنی توافق بر سر اصولی که بدون آنها هیچ جامعه آزادی شکل نمیگیرد؛ کرامت انسانی، عدالت، آزادی و حق انتخاب. زمانی که افراد یک جامعه دریابند آزادی یکی بدون آزادی دیگری پایدار نمیماند و رنج هر شهروند، رنج تمام جامعه است، زنجیرهای از اعتماد و مسئولیت شکل میگیرد که گسستن آن آسان نخواهد بود.
بدون چنین همبستگیای، هر تحول سیاسی ممکن است تنها به جابهجایی چهرهها و مهرههای قدرت منجر شود، بیآنکه تغییری واقعی در سرنوشت مردم ایجاد کند. آزادی حقیقی زمانی معنا پیدا میکند که مردم نه تماشاگر، بلکه بازیگران اصلی صحنه تاریخ باشند.
اسارت همیشه با زنجیر و دیوار زندان همراه نیست. گاهی اسارت در ناامیدی، بیتفاوتی و این باور پنهان میشود که «کاری از دست ما ساخته نیست». همین اندیشه است که راه را برای تداوم وضع موجود هموار میکند و امید به تغییر را به خاموشی میکشاند.
توافقها میآیند و میروند، قدرتها جابهجا میشوند و بازیگران سیاسی تغییر میکنند، اما آنچه باقی میماند سرنوشت ملتهاست. ملتی که خاموش بماند، همواره موضوع معامله خواهد بود؛ اما ملتی که آگاه، مسئول و همبسته باشد، میتواند سرنوشت خویش را خود رقم بزند.
شاید بزرگترین شکست یک ملت، شکست در میدان نبرد نباشد؛ بلکه پذیرفتن این باور باشد که سرنوشتش برای همیشه در دستان دیگران است. و شاید نخستین گام به سوی آزادی، شکستن همین باور، عبور از سکوت و ایستادن در کنار یکدیگر باشد.
------
۲۰۲۶/۶/۲۲

عجب خواستگاری موفقی!

مذاکره زیر سایه ترس؟ بازخوانی یک اعتراف سیاسی















