بابک نژند - پزشک و رواندرمانگر شناختی-رفتاری
ویژه خبرنامه گویا
اصرار همزمان جمهوری اسلامی و آمریکا بر اینکه در مسیر توافق قرار گرفتهاند، در نگاه اول میتواند نشانهای از یک چرخش جدی باشد. شاید هر دو طرف، پس از فرسایش اقتصادی، نظامی و سیاسی، به این نتیجه رسیدهاند که صلحی پایدار یا دستکم نوعی همزیستی کنترلشده، از ادامه مخاصمه سودمندتر است. این فرضیه را نمیتوان از پیش حذف کرد؛ اما شواهد موجود آن را به فرضیهای ضعیفتر تبدیل میکند.
فرضیه دوم: ممکن است تهران و واشنگتن، نه از سر اعتماد و نه با هدف حل ریشهای بحران، بلکه برای خرید زمان به تفاهمی مبهم و موقت تن داده باشند؛ نوعی تنفس میان دو راند درگیری. در این خوانش، توافق نه پایان بحران است و نه آغاز صلح پایدار؛ بلکه مکثی تاکتیکی است که هر دو طرف، به دلایل متفاوت، فعلاً به آن نیاز دارند.
نخستین قرینه این است که هر دو طرف با اصرار از توافق سخن میگویند. وقتی دو دشمن دیرینه همزمان میکوشند فضای رسانهای را به سمت «تفاهم» ببرند، باید پرسید این اصرار فقط از امید به صلح میآید، یا از نیاز سیاسی به تولید تصویر آرامش؟ جمهوری اسلامی نیاز دارد به جامعه خسته و اقتصاد فرسوده خود بگوید که فشارها در حال کاهش است. دولت آمریکا نیز نیاز دارد نشان دهد بدون فرورفتن در جنگی فرسایشی، توانسته بحران ایران، هرمز، انرژی و متحدان منطقهای را مهار کند. زبان توافق، برای هر دو طرف کارکرد داخلی دارد.
دومین قرینه، فاصله شدید مواضع دو طرف است. اگر توافق واقعاً بر پایه حل اختلافات بنیادین بنا شده بود، باید در موضوعات اصلی نشانهای از همگرایی روشن دیده میشد. اما در پرونده هستهای، بازرسیها، منابع مالی، تحریمها، امنیت تنگه هرمز، نقش نیروهای نیابتی و جایگاه اسرائیل، همچنان اختلاف جدی باقی است. توافقی که هر بند حساس آن برای مصرف داخلی دو روایت متفاوت پیدا میکند، بیش از آنکه سند صلح باشد، سند ابهام مدیریتشده است.
سومین قرینه، مخالفت داخلی در هر دو کشور است. در آمریکا، هرگونه توافق با جمهوری اسلامی میتواند از سوی مخالفان به عنوان امتیازدهی، عقبنشینی یا نادیدهگرفتن تهدید هستهای و منطقهای معرفی شود. در ایران نیز هرگونه انعطاف آشکار در برابر آمریکا، برای بخشهایی از ساختار قدرت به معنای نقض سالها تبلیغات ایدئولوژیک است. هیچیک از دو دولت آزادی کامل برای عقبنشینی روشن ندارد. بنابراین، هر توافقی باید چنان نوشته شود که هر طرف بتواند آن را در داخل کشور خود پیروزی معرفی کند، نه مصالحه.
چهارمین قرینه، محدودیت ناشی از متحدان نزدیک است. آمریکا نمیتواند در خلأ تصمیم بگیرد؛ اسرائیل، دولتهای عربی خلیج فارس، امنیت انرژی و تعهدات منطقهای واشنگتن، دست دولت آمریکا را میبندند. جمهوری اسلامی نیز تنها یک دولت کلاسیک نیست؛ سپاه، شبکههای منطقهای، حزبالله، گروههای نیابتی و ساختار امنیتی داخلی بخشی از معادلهاند. حتی اگر سیاستمداران دو طرف بخواهند انعطاف نشان دهند، متحدان و وابستگانشان اجازه نمیدهند توافق به صلحی ساده و بیهزینه تبدیل شود.
پنجمین قرینه این است که بعید است هیچیک از دو حکومت از این محدودیتها آگاه نباشد. واشنگتن میداند که جمهوری اسلامی بدون حفظ ظاهر ایدئولوژیک نمیتواند عقبنشینی کند. تهران نیز میداند که آمریکا بدون درنظرگرفتن اسرائیل، کنگره، بازار انرژی و افکار عمومی نمیتواند امتیاز بدهد. بنابراین، اگر با وجود این آگاهیها باز هم تفاهمی شکل میگیرد، باید پرسید هدف واقعی آن چیست: حل بحران، یا مدیریت موقت بحران؟
ششمین قرینه، نیاز واقعی هر دو طرف به تنفس است. جمهوری اسلامی، به دلایل اقتصادی و نظامی، به وقفه نیاز دارد: برای کاهش فشار تحریمها، دسترسی به منابع مالی، ترمیم ظرفیت بازدارندگی، بازسازی شبکههای منطقهای و کنترل نارضایتی داخلی. آمریکا نیز به دلایل نظامی، اقتصادی و انتخاباتی به آرامسازی موقت بحران نیاز دارد: برای مدیریت قیمت انرژی، کاهش خطر هرمز، تقویت آرایش منطقهای، پرهیز از جنگی پرهزینه، و عبور از فشارهای داخلی در آستانه انتخابات میاندورهای کنگره. اینجا یک منفعت مشترک موقت شکل میگیرد؛ نه بر پایه اعتماد، بلکه بر پایه نیاز دو طرف به توقف.
هفتمین قرینه، سطح بالای بیاعتمادی است. توافق واقعی، حتی اگر از سر محبت نباشد، دستکم نیازمند حداقلی از اعتماد عملی است. اما رفتار و گفتار دو طرف نشان میدهد بیاعتمادی همچنان مرکز معادله است. هر طرف میکوشد توافق را به گونهای تفسیر کند که طرف مقابل را محدود و خود را آزاد نگه دارد. این نوع توافقها معمولاً به جای حل بحران، فقط زمان بحران را جابهجا میکنند.
هشتمین و مهمترین قرینه این است که هر دو طرف ممکن است بدانند برخورد بعدی، اگر نه قطعی، دستکم بسیار محتمل است. از این منظر، تفاهم فعلی نه برای پایان دادن به خصومت، بلکه برای آمادهشدن بهتر برای ادامه آن است. جمهوری اسلامی از وقفه برای ترمیم اقتصاد سرکوب و بازسازی توان منطقهای استفاده میکند. آمریکا از وقفه برای کنترل بازارها، بازآرایی نظامی، مدیریت متحدان و آمادهسازی سیاسی بهره میبرد. هر دو طرف، با زبان صلح، ممکن است در عمل برای مرحله بعدی تقابل آماده شوند.
بنابراین، مسئله اصلی این نیست که آیا توافقی امضا شده یا خواهد شد. مسئله این است که توافق چه معنایی دارد. آیا این توافق دینامیک خصومت را تغییر میدهد، یا فقط آن را به آینده منتقل میکند؟ آیا جمهوری اسلامی قرار است از این فرصت برای تغییر رفتار استفاده کند، یا برای بازسازی ماشین بقا؟ آیا آمریکا به دنبال حل پایدار بحران است، یا فقط میخواهد زمان، بازار انرژی و صحنه سیاسی داخلی خود را مدیریت کند؟
توافق آمریکا و جمهوری اسلامی شاید آغاز صلح باشد؛ اما بر پایه قرائن موجود، فرضیه قویتر این است که با مکثی تاکتیکی روبهرو هستیم. در سیاست، گاهی خطرناکترین لحظه هنگام شلیک نیست؛ هنگام سکوت میان دو شلیک است. زیرا در آن سکوت، نیروها بازآرایی میشوند، روایتها ساخته میشوند، افکار عمومی آرام میشود، و طرفین برای راند بعد آماده میشوند. این تفاهم را باید نه با هیجان، بلکه با بدبینی تحلیلی و چشم باز خواند...
بابک نژند
















