Wednesday, Aug 5, 2026

صفحه نخست » پدرم را کشتند و نیم‌قرن بعد طرف مذاکره آمریکا شدند

boroojerdi.jpgآنچه ترور پدرم درباره جنگ ایران به من آموخت

مهرزاد بروجردی - نیویورک تایمز، ویرایش و ترجمه خبرنامه گویا

چند هفته پیش از سقوط نظام پادشاهی، مهاجمان مسلح در دو حمله هماهنگ در اهواز، مرکز عملیاتی صنعت نفت ایران، یک مقام ایرانی و یک مدیر آمریکایی را در عملیاتی جداگانه به قتل رساندند.

قربانیان این حملات، پدرم ملک‌محمد بروجردی و همکارش پل گریم امریکایی بودند.

خبر حمله را روز بعد در صفحه نخست روزنامه خواندم. تنها چهار ماه از ورودم به آمریکا برای ادامه تحصیل می‌گذشت. برای بیشتر خوانندگان، این گزارشی از کشوری دوردست بود که در آشوب انقلاب فرو می‌رفت؛ اما برای من لحظه‌ای بود که فهمیدم پدرم را کشته‌اند.

برخی از کسانی که در طراحی قتل او دست داشتند، بعدها نقشی کلیدی در شکل‌گیری جمهوری اسلامی ایفا کردند و امروز در هسته اصلی حکومتی قرار دارند که آمریکا گاه با آن می‌جنگد و گاه مذاکره می‌کند. سیاست‌گذاران آمریکایی طی دهه‌ها جمهوری اسلامی را عمدتاً از دریچه رهبران روحانی آن دیده‌اند؛ اما برای درک ماندگاری حکومت و توان آن در مقاومت، باید نسل غیرروحانیِ انقلابی را نیز شناخت؛ مردانی برخاسته از سازمان‌های مسلح که جمهوری اسلامی را بنا کردند و اکنون در رأس ساختار قدرت آن قرار دارند.

اعضای این نسل عمدتاً در میانه دهه ۱۳۳۰ خورشیدی به دنیا آمدند، در ناآرامی‌های دهه ۱۳۵۰ به بلوغ سیاسی رسیدند و هم‌زمان با انقلاب ۱۳۵۷ وارد بزرگسالی شدند. آن‌ها نهادهای نظام جدید را ساختند، در جنگ ایران و عراق جنگیدند و از موج‌های اعتراض داخلی، انزوای بین‌المللی، تحریم اقتصادی و رویارویی نظامی عبور کردند.

صرف‌نظر از داوری درباره کارنامه‌شان، این افراد نه تازه‌کاران سیاسی‌اند و نه رهبرانی که به‌آسانی از فشار خارجی بترسند. حضور طولانی در قدرت به آن‌ها حافظه نهادی، غریزه بقا و درکی عمل‌گرایانه از کاربرد و محدودیت‌های اجبار و سازش داده است. دولت ترامپ در تلاش برای خروج از جنگ با تهران ناچار است با این واقعیت روبه‌رو شود: چه جنگ و چه صلح با جمهوری اسلامی آسان نخواهد بود.

پدرم یک ملی‌گرای سکولار بود. نه به پیام مذهبی و انقلابی آیت‌الله روح‌الله خمینی گرایش داشت و نه از محمدرضاشاه پهلوی حمایت چندانی می‌کرد؛ زیرا حکومت او را تا اندازه زیادی مدیون کودتای سال ۱۹۵۳ با حمایت سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا می‌دانست. با این حال، به کار خود متعهد ماند. هنگامی که کارکنان صنعت نفت برای فلج کردن دولت شاه اعتصاب کردند، پدرم همچنان به‌عنوان یکی از مدیران ارشد «شرکت خدمات نفت ایران» سر کار می‌رفت.

همین تصمیم او را به هدف تبدیل کرد. پدرم در هفته‌های پیش از مرگش از گروه «منصورون»، یک سازمان چریکی اسلام‌گرا، تهدیدهایی دریافت کرده بود. این گروه کسانی را که همچنان در صنعت نفت کار می‌کردند، دشمن انقلاب می‌دانست.

بامداد مه‌آلود ۲۳ دسامبر ۱۹۷۸، اعضای این گروه در چند متری خانه‌مان، هنگامی که پدرم راهی محل کار بود، به او حمله کردند و به سینه و دستش شلیک کردند. هم‌زمان، در چند کیلومتری آنجا، اعضای یک گروه چریکی هم‌پیمان، خودروی پل گریم را به رگبار بستند.

این دو ترور به نقطه عطفی در تحولات ایران تبدیل شد. گریم، سرپرست مدیرعاملی شرکت خدمات نفت، تنها آمریکایی بود که در ناآرامی‌های انقلابی سال‌های ۱۹۷۸ و ۱۹۷۹ ترور شد. قتل او باعث خروج بیشتر کارکنان خارجی صنعت نفت و وارد شدن ضربه‌ای سنگین به تولید شد. براساس آمار وزارت انرژی آمریکا، تولید نفت ایران ظرف سه روز از روزانه ۳.۲ میلیون بشکه به کمتر از ۷۰۰ هزار بشکه سقوط کرد. فلج شدن اقتصاد حکومت شاه، با عملیات تهدید و خشونت شبه‌نظامیان اسلام‌گرا، به‌سرعت به واقعیت تبدیل می‌شد.

در حالی که شوکه و سرگردان بودم، برای بودن در کنار خانواده به ایران بازگشتم. برخلاف پدرم، در نوجوانی با آرمان‌های انقلاب همدلی داشتم، هرچند من نیز از نشانه‌ها و لحن آشکارا مذهبی آن نگران بودم. اکنون همان انقلاب جان پدرم را گرفته بود و من با آمیزه‌ای از اندوه، خشم و تردید دست‌وپنجه نرم می‌کردم. یک روز به مزار پدرم می‌رفتم و روز بعد در میان جمعیت تظاهرات انقلابی را تماشا می‌کردم.

سرانجام برای ادامه تحصیل به آمریکا بازگشتم. در هواپیما با خود عهد کردم از برنامه مهندس نفت شدن صرف‌نظر کنم و به مطالعه سیاست بپردازم تا نیروها و اندیشه‌هایی را بهتر بشناسم که مسیر زندگی‌ام را چنین عمیق تغییر داده بودند.

زندگی دانشگاهی‌ام را وقف بررسی مبانی فکری انقلاب ۱۳۵۷ و ساختار قدرت در جمهوری اسلامی کردم و پژوهشی گسترده درباره نخبگان سیاسی ایران انجام دادم. در بخشی از این پژوهش، مسیر اعضای سرسخت منصورون را دنبال کردم؛ افرادی که بسیاری از آنان به بالاترین رده‌های نهادهای نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی رسیدند.

محسن رضایی از برجسته‌ترین اعضای این گروه بود. او پس از بازگشت آیت‌الله خمینی به ایران در فوریه ۱۹۷۹، در حفاظت از او نقش داشت. خمینی در سپتامبر ۱۹۸۱ رضایی ۲۷ ساله را به فرماندهی کل سپاه پاسداران منصوب کرد. او ۱۶ سال در این سمت ماند و بر تبدیل سپاه از یک نیروی شبه‌نظامی انقلابی به سازمانی نظامی با نیروهای زمینی، دریایی و هوافضای مستقل نظارت کرد.

رضایی پس از چهار بار ناکامی در انتخابات ریاست‌جمهوری، اکنون مشاور ارشد نظامی آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، است؛ فردی که در دوران نوجوانی و هم‌زمان با فرماندهی رضایی، در جنگ ایران و عراق حضور داشت.

دیگر اعضای پیشین منصورون که در قتل پدرم و شماری دیگر از قتل‌های فراقضایی پیش از انقلاب نقش داشت، نیز به بالاترین سطوح تشکیلات نظامی و امنیتی راه یافتند. یکی از آن‌ها علی شمخانی بود که وزارت سپاه، وزارت دفاع و دبیری شورای عالی امنیت ملی را بر عهده داشت. او بعدها مشاور ارشد امنیتی آیت‌الله علی خامنه‌ای شد و در بمباران مشترک آمریکا و اسرائیل در فوریه گذشته، هنگام هدف قرار گرفتن مجموعه رهبر جمهوری اسلامی کشته شد.

محمدباقر ذوالقدر نیز ابتدا رئیس ستاد مشترک و سپس جانشین فرمانده کل سپاه بود. او در ماه مارس به دبیری شورای عالی امنیت ملی منصوب شد و در مرکز تصمیم‌گیری‌های امنیتی ایران قرار گرفت. آمریکا و سازمان ملل ذوالقدر را تحریم کرده‌اند. او نیز دونالد ترامپ را «رئیس‌جمهور متوهم آمریکا» خوانده و گفته است که ترامپ همه ایرانیان را تهدید کرده است.

من نزدیک به نیم قرن به‌ندرت درباره آنچه بر خانواده‌ام گذشت سخن گفتم. این ماجرا بیش از اندازه شخصی، دردناک و برای سال‌های طولانی، بازگو کردنش برای خانواده‌ام خطرناک بود. به همین دلیل، بخش‌هایی از آن را حتی در دوران کودکی فرزندانم از آنان پنهان کردم.

اما اکنون که واشینگتن مستقیم یا غیرمستقیم با افرادی مانند رضایی و ذوالقدر مذاکره می‌کند، نظرم تغییر کرده است. این نام‌ها برای بیشتر آمریکایی‌ها چیزی فراتر از چند اسم در گزارش‌های توجیهی نیستند؛ اما برای من به نسلی تعلق دارند که از ۱۶ سالگی مسیر زندگی‌ام را شکل داده است.

مرگ آیت‌الله خامنه‌ایِ، همراه با الزامات جنگ با دو دشمن قدرتمند، واقعیت سیاسی تازه‌ای پدید آورده است: فرماندهان پیشین سپاه که وارد سیاست شده‌اند، اکنون بازیگران تعیین‌کننده قدرت‌اند. رهبر مجروح جمهوری اسلامی و نهاد روحانیتِ تضعیف‌شده می‌دانند که بقای آن‌ها و خود نظام به قدرت سپاه وابسته است.

این فرماندهان در ظاهر همچنان از آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای به‌عنوان رهبر جمهوری اسلامی تبعیت خواهند کرد؛ اما بعید است در شکل دادن به دستور کار او یا کنار زدن تصمیم‌هایی که با منافع نهادی‌شان تعارض دارد، تردید کنند. این ساختار قدرت سیاسی در ایران پس از جنگ است.

آمریکا و اسرائیل هنوز درنیافته‌اند که حکومت ایران ساختاری پوشالی ندارد و ایدئولوژی تقابل‌جویانه جمهوری اسلامی نیز به‌سرعت از میان نخواهد رفت. فرماندهان نظامی در کشتن هزاران تن از هم‌وطنان خود در ماه ژانویه تردید نکردند؛ رویدادی که هنوز به‌طور کامل در جامعه ایران پردازش نشده است.

اعضای منصورون در سال ۱۹۷۸ پدرم را در جاده‌ای در اهواز به گلوله بستند. هرگز تصور نمی‌کردم بسیاری از مردانی که در قتل او نقش داشتند یا همرزمان باقی‌مانده‌شان، نزدیک به نیم قرن بعد به مهم‌ترین دشمنان و طرف‌های مذاکره کشور دوم من تبدیل شوند.

من نیز مانند دیگران نمی‌دانم این جنگ چگونه پایان خواهد یافت؛ اما پس از یک عمر مشاهده این افراد، یک نکته را می‌دانم: انتظار نرمش یا ظرافت دیپلماتیک از آنان توهمی خطرناک است. آمیزه خودبزرگ‌بینی و دروغ‌گویی، ایران را در داخل و خارج گرفتار بحران‌هایی فرساینده کرده است. انباشت ناکامی‌های اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی نیز کشور را آسیب‌پذیرتر و هزینه اداره آن را سنگین‌تر کرده است.

با این همه، حکومت همچنان پابرجاست. ساختار قدرتمند «دولت پنهان»، انسجام نسبی نخبگان حاکم و چند دهه تجربه در مدیریت بحران، همچنان قدرت ماندگاری قابل‌توجهی به جمهوری اسلامی می‌بخشد.

نتیجه، تعادلی ناپایدار است: نارضایتی داخلی و فشار خارجی پیوسته افزایش می‌یابد، اما توان حکومت برای بقا تا حد زیادی باقی مانده است. این تناقض ایران امروز است؛ نظامی زیر فشار بی‌وقفه که هنوز فاصله زیادی با فروپاشی دارد.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy