Thursday, Jun 25, 2026

صفحه نخست » تأملی تاریخی بر گذار نسل جوان ایران از دو قرائت اسلام سیاسی، هوشنگ رشدیه

eslamsiasi.jpgعبور از دو مناره

در تاریخ ملت‌ها، گاه یک شکست، پایان یک حکومت است؛ اما گاه، پایان یک اندیشه

روزگاری فرا می‌رسد که میدان نبرد، دیگر تنها میان مردم و یک حکومت نیست؛ میان انسان و نوعی اندیشیدن است. تلخ‌تر آن‌که گاه یک نسل، پس از سال‌ها رنج، خون، امید و انتظار، درمی‌یابد دشمنانی که عمری یکدیگر را نفی کرده‌اند، در ژرفای اندیشه از یک سرچشمه سیراب شده‌اند.

نسل جوان امروز ایران، شاید نخستین نسلی است که آرام‌آرام به این کشف تاریخی رسیده است؛ کشفی که سال‌ها زیر غبار شعارها، هیاهوی ایدئولوژی‌ها و غوغای انقلاب‌ها پنهان مانده بود.

این نسل دیگر تنها میان «شیخ» و «مخالف شیخ» دست به انتخاب نمی‌زند؛ میان دو نوع نگاه به انسان انتخاب می‌کند: نگاهی که انسان را برای عقیده می‌خواهد و نگاهی که عقیده را برای انسان.

آنچه امروز در ژرفای جامعه ایران جریان دارد، تنها رویارویی با جمهوری اسلامی نیست. در لایه‌ای عمیق‌تر، نوعی بازنگری در تجربه نزدیک به هفتاد سال اسلام سیاسی در ایران است؛ تجربه‌ای که در دو قرائت متفاوت، اما با برخی اشتراک‌های بنیادین، خود را نشان داد: یکی در قالب حکومت دینی پس از انقلاب ۱۳۵۷، و دیگری در قالب یک سازمان انقلابی اسلامی که خود را آلترناتیو آن حکومت می‌دانست.

هدف از این نوشته، یکسان‌انگاری این دو جریان نیست. تفاوت‌های تاریخی، سیاسی و عملی میان آن‌ها روشن است. اما بررسی تطبیقی آن‌ها می‌تواند به فهم این پرسش کمک کند که چرا بخش بزرگی از نسل جوان امروز، نه تنها از حکومت دینی، بلکه از الگوهای ایدئولوژیک مبتنی بر حقیقت انحصاری نیز فاصله گرفته است.

کمتر ملتی در روزگار معاصر، به اندازه ایران، هزینه آزمودن اندیشه‌ای را پرداخته است که می‌خواست دین را نه فقط راهنمای وجدان انسان، بلکه برنامه اداره دولت، جامعه، اقتصاد، فرهنگ، قضاوت، جنگ و حتی زندگی خصوصی مردم کند. این اندیشه، در طول دهه های گذشته، با دو چهره متفاوت در برابر ایرانیان ظاهر شد؛ یکی با جامه روحانیت حاکم و دیگری با جامه انقلاب. یکی خود را «اسلام ناب» می‌خواند و دیگری «اسلام انقلابی». یکی رقیب دیگری شد، اما هر دو از یک سرچشمه فکری نوشیدند؛ سرچشمه‌ای که سیاست را از قلمرو رقابت آزاد، به قلمرو حقیقت مقدس و تمامیت خواهانه منتقل می‌کرد.

این نوشته نه برای انکار مبارزه با استبداد دینی حاکم بر میهن اسیرمان است و نه برای نادیده گرفتن فداکاری هزاران انسانی ست که در رویارویی با آن، جان و جوانی خود را از دست دادند. مبارزه با استبداد، ضرورتی اخلاقی و ملی است. اما همان اندازه ضروری است که در میان مخالفان استبداد نیز، ساختارها و اندیشه‌هایی را که ممکن است به بازتولید همان چرخه بینجامند، مورد نقد قرار دهیم. زیرا آزادی، تنها با تغییر حاکمان به دست نمی‌آید؛ آزادی زمانی پایدار می‌شود که منطق استبداد نیز دگرگون شود.

اگر بخواهیم ریشه‌های این داستان را پیدا کنیم، باید به دهه بیست و سی خورشیدی بازگردیم؛ به زمانی که نواب صفوی و فدائیان اسلام، ترور سیاسی را نه یک استثنا، بلکه ابزاری مشروع برای تحقق حکومت اسلامی می‌دانستند. در آن نگاه، مخالف سیاسی، صرفاً رقیب نبود؛ مانعی در برابر اجرای حقیقت الهی بود. از همین رو، حذف او نه تنها مجاز، بلکه وظیفه تلقی می‌شد.

تاریخ درباره آن ترورها قضاوت‌های گوناگونی دارد، اما یک واقعیت روشن است: برای نخستین بار در ایران معاصر، اندیشه‌ای سازمان‌یافته شکل گرفت که می‌کوشید با تکیه بر قرائتی ایدئولوژیک از اسلام، ساختار قدرت را دگرگون کند. بعدها روح الله خمینی از نواب صفوی با احترام یاد کرد و او را جوانی مؤمن و مبارز دانست. در سوی دیگر، در ادبیات و آموزش‌های اولیه سازمان مجاهدین خلق نیز از نواب صفوی به عنوان یکی از پیشگامان مبارزه اسلامی تجلیل می‌شد. این اشتراک، به معنای یکسان بودن همه دیدگاه‌ها نبود، اما نشان می‌داد که هر دو جریان، خود را ادامه سنتی می‌دیدند که سیاست را با رسالت دینی درهم می‌آمیخت.

در دهه چهل، مخالفت خمینی با برخی اصول انقلاب سفید، از جمله اعطای حق رأی به زنان، نقطه عطف دیگری بود. از نگاه او، مشروعیت جامعه نه از اراده شهروندان، بلکه از شریعت سرچشمه می‌گرفت. سال‌ها بعد، پس از انقلاب ۱۳۵۷، همین نگرش در قالب نظریه ولایت فقیه به ساختار رسمی حکومت تبدیل شد. نتیجه آن را تاریخ ثبت کرده است: حذف تدریجی نیروهای سیاسی، تعطیلی احزاب مستقل، سرکوب گسترده، اعدام‌های وسیع دهه شصت و شکل‌گیری نظامی که مشروعیت خود را بیش از آنکه از رأی مردم بگیرد، از تفسیر رسمی دین می‌گرفت.

در سال‌های نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷، سازمان مجاهدین خلق نه‌تنها در تقابل با آیت‌الله خمینی قرار نداشت، بلکه او را با عناوینی چون «رهبر انقلاب»، «رهبر مبارزات ضدامپریالیستی»، «مجاهد اعظم» و «مرجع تقلید شیعیان جهان» مورد ستایش قرار می‌داد و می‌کوشید خود را بخشی از انقلاب اسلامی معرفی کند. اما با تشدید اختلافات سیاسی، حذف تدریجی این سازمان از ساختار قدرت و سرانجام رویارویی خونین پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، این نسبت به‌کلی دگرگون شد. از آن پس، سازمان خود را پرچمدار «اسلام انقلابی» و جمهوری اسلامی را مظهر «اسلام ارتجاعی» معرفی کرد و این دو جریان به دشمنان سرسخت یکدیگر بدل شدند. با این همه، از منظر تحلیل تاریخی، صرفِ اختلاف بر سر تفسیر اسلام، به‌خودیِ خود پاسخی به یک پرسش بنیادی نمی‌دهد: آیا این دو روایت، با وجود همه تفاوت‌های سیاسی و تقابل خونین، در نگرش به قدرت، رهبری، حقیقت و تحمل تکثر نیز راه‌هایی کاملاً متفاوت پیمودند، یا در برخی لایه‌های عمیق‌تر، شباهت‌هایی ساختاری میان آن‌ها وجود داشت؟

در آغاز دهه شصت، سازمان تصمیم به ورود به مبارزه مسلحانه گرفت؛ تصمیمی که موافقانش آن را واکنشی به بسته شدن فضای سیاسی می‌دانستند و منتقدانش معتقد بودند توازن اجتماعی و سیاسی آن روز ایران را نادیده گرفت. در آن زمان، بخش بزرگی از جامعه هنوز تحت نفوذ کاریزمای مذهبی خمینی بود. نتیجه آن شد که حکومت با شدت بیشتری و با دست باز به سرکوب هواداران سازمان پرداخت و هزاران نفر قربانی این رویارویی شدند.

یک ماه و نیم پس از شروع مبارزه مسلحانه رهبر سازمان مجاهدین کشور را ترک کرد و پس آز آن طی دو سال تقریبا تمام اعضا و کادرهای باقیمانده جلای وطن کردند. هزاران هوادار سازمان بدون هیچ امکانی در کشور، بی پناه رها و طعمه دستگاه سرکوب خمینی و غالبا اعدام گردیدند.

در سال‌های بعد، تحول دیگری در درون سازمان رخ داد که از منظر بسیاری از پژوهشگران، اهمیت تاریخی بیشتری داشت. «انقلاب ایدئولوژیک» در میانه دهه شصت، با تغییرات بنیادین در ساختار رهبری و مناسبات درونی همراه شد. ازدواج مسعود رجوی و مریم عضدانلو، از سوی رهبری سازمان نقطه عطفی ایدئولوژیک معرفی شد و این دو در جایگاه جدید التاسیس "رهبری عقیدتی" جای گرفتند، که برای بخش بزرگی از مردم و بدنه اجتماعی و حتی برخی اعضای قدیمی، پرسش‌هایی جدی درباره نسبت آرمان‌های اولیه با تمرکز قدرت پدید آورد.

در سال‌های بعد، طلاق‌های ایدئولوژیک، محدود شدن روابط خانوادگی، جدایی کودکان از والدین، انتقال تشکیلات به عراق و تمرکز روزافزون اقتدار در رأس هرم سازمان، تصویری را شکل داد که بسیاری از منتقدان، آن را فاصله گرفتن از الگوی یک سازمان سیاسی و نزدیک شدن به ساختاری بسته و فرقه‌گون توصیف کرده‌اند.

آنچه بیش از همه اهمیت دارد، این است که هر دو تجربه ــ با همه تفاوت‌هایشان ــ پرسشی مشترک را پیش روی جامعه ایران گذاشتند: آیا می‌توان آزادی را با ساختاری بنا کرد که در آن، حقیقت در انحصار یک تفسیر، یک رهبر یا یک مرکز قدرت قرار گیرد؟

نسل امروز، پاسخ خود را نه در کتاب‌های ایدئولوژیک، بلکه در تجربه نیم‌قرن گذشته یافته است.

این نسل، کمتر از «جامعه بی‌طبقه توحیدی» سخن می‌گوید و کمتر از «حکومت اسلامی». بیشتر از قانون سخن می‌گوید. از انتخابات آزاد. از حق مخالفت. از رسانه مستقل. از گردش قدرت. از کرامت فردی. از سکولاریسم به‌عنوان تضمین برابری شهروندان.

شاید بزرگ‌ترین تحول فکری ایران همین باشد؛ چیزی که نسل 57 از آن به دلایل تاریخی- فرهنگی محروم بود، عبور از این تصور که سعادت جامعه، محصول حاکم شدن «تفسیر درست» از دین است. تجربه تاریخی به بسیاری از ایرانیان آموخته است که هرگاه یک قرائت ایدئولوژیک ــ خواه دینی، خواه غیردینی ــ خود را تنها نماینده حقیقت بداند، خطر اقتدارگرایی و حذف مخالفان افزایش می‌یابد.

امروز، بسیاری از جوانان دیگر میان دو مناره سرگردان نیستند؛ مناره‌ای که از آن حکومت به نام دین سخن می‌گوید و مناره‌ای که از آن انقلاب به نام دین وعده رهایی می‌دهد. آنان افق دیگری را جست‌وجو می‌کنند؛ افقی که در آن، هیچ حقیقت مقدسی جای رأی مردم را نگیرد، هیچ رهبری فراتر از نقد نباشد و هیچ آرمانی، انسان را وسیله تحقق خود نسازد.

شاید این، مهم‌ترین درس تاریخ معاصر ایران باشد: آزادی، از دل تکثر می‌روید، نه از انحصار حقیقت؛ از دل پاسخ‌گویی قدرت، نه از تقدیس آن؛ و از دل شهروند آزاد، نه از دل پیرو مطلق.

و شاید نسل جوان ایران، پس از عبور از دو مناره، اکنون در جست‌وجوی افقی است که در آن، نه حکومت به نام خدا فرمان براند و نه اپوزیسیون به نام توحید و رهایی و انقلاب؛ بلکه قانون، آزادی و کرامت انسان، بلندترین قله این سرزمین باشد.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy