نوشتن در رسانههای جمعی همواره میان دو قطب در حرکت است: خواست مخاطب و نیاز جامعه. از یک سو، طبیعی است که مخاطبان علاقهمند باشند مطالبی را بخوانند، بشنوند و ببینند که با باورها، نگرشها و خواستههای آنان همخوانی دارد. انسانها معمولاً با دیدگاههایی احساس نزدیکی بیشتری میکنند که تأییدکننده برداشتهای قبلی آنها باشد. اما وظیفه رسانه و نویسنده تنها بازتاب دادن خواستههای مخاطب نیست؛ بلکه بخشی از مسئولیت آنها بیان واقعیتهایی است که شاید همیشه خوشایند نباشد.
پرسش اصلی اینجاست: مرز میان جلب رضایت مخاطب و وفاداری به واقعیت کجاست؟ چگونه میتوان یادداشتی نوشت که هم خواننده را به فکر وادارد و هم از مسیر واقعیت فاصله نگیرد؟ رسانهای که تنها به دنبال خشنود کردن مخاطبان خود باشد، ممکن است به تدریج از نقش روشنگرانه خود فاصله بگیرد و تبدیل به بازتابدهنده احساسات و انتظارات موجود شود.
در فضای سیاسی امروز ایران، بهویژه در میان جریانهای مخالف جمهوری اسلامی، این چالش بیش از پیش دیده میشود. از واکنشهایی که به نوشتههای مختلف دریافت میشود، میتوان مشاهده کرد که گاهی هر جریان یا گروهی تلاش میکند تنها یک گزاره را ثابت کند: «دیدگاه من درست است و دیدگاه دیگران نادرست». این نگاه، نهتنها با پیچیدگیهای واقعی جامعه سازگار نیست، بلکه میتواند به مانعی جدی برای گفتوگو و شکلگیری یک نگاه واقعبینانه تبدیل شود.
واقعیت اجتماعی و سیاسی معمولاً مجموعهای از عوامل، نیروها و دیدگاههای متفاوت است. هیچ جریان یا فردی نمیتواند ادعا کند که تمام حقیقت در اختیار اوست. تبدیل اختلاف نظرها به جنگ میان «حق مطلق» و «باطل مطلق» باعث میشود نویسندگان نیز به جای تحلیل واقعیت، به سمت تولید مطالبی سوق پیدا کنند که مخاطبانشان دوست دارند بشنوند. در چنین شرایطی، قلم به جای آنکه ابزار آگاهیبخشی باشد، تبدیل به وسیلهای برای تأیید باورهای از پیش موجود میشود.
برای نمونه، یکی از موضوعاتی که در میان مخالفان جمهوری اسلامی مطرح است، مسئله رهبری و آلترناتیو سیاسی آینده ایران است. بخشی از طرفداران شاهزاده معتقدند که ایشان نه تنها رهبر حرکت اعتراضی و انقلاب مردم ایران، بلکه آلترناتیو جمهوری اسلامی نیز هستند. در مقابل، گروههای دیگری از مخالفان و بسیاری از چهرههای شناختهشده، از جمله نرگس محمدی و دیگر فعالان سیاسی و مدنی، چنین جایگاهی را برای ایشان نمیپذیرند.
طرح این اختلاف نظر به معنای رد کردن یک جریان یا تأیید جریان دیگر نیست؛ بلکه بیان یک واقعیت موجود در فضای سیاسی ایران است. مسئله مهم این است که مخالفان جمهوری اسلامی بتوانند از مرحله اثبات حقانیت خود و نفی دیگران عبور کنند و به سمت ایجاد یک وفاق ملی حرکت کنند؛ وفاقی که هم برای مردم ایران، هم برای تعامل با جامعه جهانی، و هم برای دوران پس از تغییر سیاسی ضروری خواهد بود. این مسیر بدون تردید دشوار است، اما نبود آن میتواند هر حرکت سیاسی بزرگی را با مشکلات جدی مواجه کند.
نمونه دیگر، برداشتهای متفاوت درباره نقش حملات نظامی خارجی علیه جمهوری اسلامی است. واقعیت این است که پس از دو مرحله حمله نظامی از سوی آمریکا و اسرائیل، جمهوری اسلامی با وجود تحمل خسارتها و آسیبهای قابل توجه، به اهداف اصلی این حملات یعنی تغییر رفتار اساسی یا فروپاشی ساختار حاکمیت نرسیده است. در کنار این مسئله، موضوعاتی مانند تنگه هرمز و پیامدهای منطقهای این درگیریها نیز به چالشهای موجود اضافه شده است.
همچنین باید توجه داشت که جمهوری اسلامی، به دلیل ماهیت تصمیمگیری خود و اولویت دادن به حفظ ساختار قدرت، ممکن است حتی در برابر آسیب دیدن زیرساختهای کشور نیز رفتاری متفاوت از دولتهایی داشته باشد که منافع ملی را در اولویت قرار میدهند. به همین دلیل، مشاهده میشود که با وجود فشارهای خارجی، همچنان با ادبیات تقابل و تهدید با آمریکا و دیگر کشورها برخورد میکند.
با این حال، بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی اصرار دارند که تنها روایت قابل قبول این است که این حملات به معنای پایان کار جمهوری اسلامی بوده و فروپاشی آن قطعی است. در حالی که وظیفه تحلیلگر و نویسنده، نه تکرار امیدها و آرزوها، بلکه بررسی واقعیتها و سنجش شرایط موجود است. امید به تغییر ضروری است، اما امید زمانی میتواند به عمل مؤثر تبدیل شود که بر شناخت دقیق واقعیتها بنا شده باشد.
نویسندهای که مسئولیت اجتماعی خود را جدی میگیرد، ناچار است گاهی مطالبی بنویسد که حتی بخشی از مخاطبانش را ناراضی کند؛ زیرا هدف اصلی او نه صرفاً جلب رضایت، بلکه کمک به فهم بهتر شرایط موجود است. رسانهای که به دنبال تأثیرگذاری پایدار است، باید فضایی ایجاد کند که در آن نقد، پرسشگری و شنیدن دیدگاههای متفاوت امکانپذیر باشد.
البته این به معنای بیطرفی در برابر هر موضوعی نیست. رسانه میتواند ارزشها، اصول و خطوط فکری خود را داشته باشد، اما میان داشتن موضع و نادیده گرفتن واقعیت تفاوت بزرگی وجود دارد. جامعه زمانی میتواند تصمیمهای آگاهانه بگیرد که اطلاعات و تحلیلها بر پایه واقعیت ارائه شوند، نه صرفاً بر اساس آنچه گروهی از مخاطبان تمایل دارند بشنوند.
از این رو، پرسشی که در پایان این یادداشت مطرح میکنم، خطاب به دستاندرکاران رسانهای مانند گویا است:
در شرایطی که جامعه بیش از هر زمان دیگری نیازمند گفتوگوی واقعی، نقد و تحلیل مبتنی بر واقعیت است، رسانهها چگونه میتوانند میان خواست مخاطب و مسئولیت اجتماعی خود تعادل برقرار کنند؟
بدیهی است که گردانندگان هر رسانهای حق دارند بر اساس سیاستها، اهداف و چارچوبهای فکری خود تصمیمگیری کنند. اما شاید مهمترین سرمایه هر رسانه، اعتماد مخاطب باشد؛ اعتمادی که نه از گفتن صرفِ آنچه مردم دوست دارند بشنوند، بلکه از تلاش صادقانه برای نزدیک شدن به واقعیت شکل میگیرد.

آخرین وداع با علی شاکریزند، ناصر اعتمادی

ققنوس در آتش(بخش ۱)، علی میرفطروس















