Thursday, Jul 2, 2026

صفحه نخست » دوشکا در خیابان؛ وقتی حکومت مردم را دشمن می‌بیند، س. روزبه

roozbeh.jpgدر کجای جهان، در قرن بیست و یکم، حکومتی برای روبه‌رو شدن با مردم بی‌دفاع، سلاح میدان جنگ را به خیابان می‌آورد؟

کدام دولت، اگر هنوز خود را دولت بداند و مردم را شهروند بشمارد، بر وانت و خودروی نظامی تیربار سنگین می‌نشاند و شهر را به صحنه رویارویی نظامی تبدیل می‌کند؟

وقتی در خیابان‌های یک کشور، در برابر معترضان، دوشکا دیده می‌شود، آیا هنوز می‌توان از «کنترل تجمع» سخن گفت؟ یا باید پذیرفت که حکومت، مردم خود را نه شهروند، بلکه دشمن داخلی می‌بیند؟

تصاویر منتشرشده، روایت‌های شاهدان و گزارش‌هایی که از برخی شهرهای ایران در روزهای خونین دی‌ماه ۱۴۰۴ به بیرون رسید، برای بسیاری از ایرانیان تکان‌دهنده بود. مردم پیش‌تر در آبان ۹۸، خیزش ۱۴۰۱ و ده‌ها اعتراض صنفی و مدنی دیده بودند که پاسخ جمهوری اسلامی به اعتراض، باتوم، زندان، گلوله، قطع اینترنت و اعدام است. اما حضور سلاحی مانند دوشکا در فضای شهری، سطح دیگری از سرکوب را آشکار کرد.

دوشکا ابزار پلیس یا نظم شهری نیست. این تیربار سنگین نظامی با کالیبر ۱۲.۷ میلیمتری برای میدان جنگ طراحی شده است؛ سلاحی که از جنگ جهانی دوم تا افغانستان، جنگ ایران و عراق، سوریه، لیبی، یمن و اوکراین در درگیری‌های خونین به کار رفته است. [۵] چنین سلاحی برای بازداشت، کنترل جمعیت یا عقب راندن معترضان ساخته نشده؛ برای انهدام هدف، پشتیبانی آتش، مقابله با خودروهای سبک و مواضع نظامی طراحی شده است.

وقتی چنین سلاحی در خیابان دیده می‌شود، مسئله فقط استفاده از یک ابزار سرکوب نیست؛ انتقال منطق جنگ به درون شهر است. حکومت عملا اعلام می‌کند که عرصه شهروندی را به میدان نبرد تبدیل کرده و معترضان را نه شهروند، بلکه هدف می‌بیند.

اهمیت این موضوع تنها در قدرت تخریبی دوشکا نیست، هرچند همان کافی است تا وجدان هر انسان آزادی‌خواه را به درد آورد. گلوله چنین سلاحی برای بدن انسان فاجعه‌بار است و می‌تواند آسیب‌هایی جبران‌ناپذیر برجای بگذارد. استفاده از آن در برابر انسان‌های بی‌دفاع، نشانه‌ای از سقوط اخلاقی و سیاسی حکومتی است که دیگر مرزی میان امنیت و انتقام نمی‌شناسد.

بر اساس معیارهای شناخته‌شده جهانی، استفاده از زور باید ضروری، محدود و متناسب باشد و کاربرد سلاح گرم تنها در شرایط استثنایی، برای جلوگیری از خطر فوری مرگ یا آسیب شدید قابل توجیه است. بنابراین باید پرسید: دوشکا در خیابان‌های ایران با کدام اصل ضرورت و تناسب سازگار است؟ کدام معترض بی‌سلاح چنان خطری ایجاد کرده بود که حکومت به جای پاسخگویی، زبان تیربار سنگین را برگزید؟

پاسخ روشن است: مسئله خطر مردم نیست؛ ترس حکومت است.

جمهوری اسلامی از مردمی می‌ترسد که دیگر روایت رسمی را باور نمی‌کنند؛ از جوانانی که وعده‌های تکراری را کنار گذاشته‌اند، از زنانی که نظم ایدئولوژیک حکومت را به چالش کشیده‌اند، و از شهروندانی که در هر گوشه کشور حقیقت را فریاد می‌زنند. حکومتی که از مشروعیت برخوردار باشد، نیازی به دوشکا در خیابان ندارد. مشروعیت از رای، اعتماد، قانون‌مداری و پاسخگویی می‌آید؛ اما حکومتی که این سرمایه را از دست داده، می‌کوشد جای آن را با ترس پر کند.

از همین رو، سنگین‌تر شدن ابزار سرکوب بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، نشانه وحشت است. تاریخ بارها نشان داده است که خشونت عریان شاید بتواند خیابان را موقتا خاموش کند، اما حافظه جمعی را از میان نمی‌برد. گلوله ممکن است صدا را قطع کند، اما روایت را نمی‌کشد و سرکوب، مشروعیت را بازنمی‌گرداند.

روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ فقط چند روز خونین نبودند؛ نشانه‌ای از غلبه منطق نظامی بر مواجهه حکومت با اعتراضات بودند. گزارش‌های حقوق بشری و روایت‌های شاهدان از شهرهایی مانند اصفهان و ساری نشان می‌دهد که در کنار استفاده از خشونت، قطع اینترنت نیز بخشی از همان الگوی سرکوب بود؛ نخست خیابان به میدان تیر تبدیل شد و سپس مسیر روایت بسته شد تا جهان دیرتر از واقعیت آگاه شود.

جمهوری اسلامی سال‌ها کوشیده است اعتراض را به «اغتشاش» و شهروند معترض را به «عامل دشمن» تقلیل دهد. اما حضور دوشکا در خیابان بسیاری از این نقاب‌ها را کنار می‌زند. حکومتی که سلاح جنگی را به سوی شهر می‌آورد، به دشواری می‌تواند خود را حافظ امنیت معرفی کند؛ زیرا امنیت یعنی حفظ جان مردم، نه هدف گرفتن آنان.

در چنین شرایطی، سخن گفتن از سازماندهی، مستندسازی، همبستگی و دفاع از جان مردم نه ماجراجویی، بلکه واکنشی به واقعیتی تلخ است. وقتی راه‌های مسالمت‌آمیز بسته می‌شود، جامعه ناچار است برای بقا و مقاومت، شبکه‌ها و ظرفیت‌های تازه‌ای ایجاد کند. از همین منظر، سخنان شاهزاده رضا پهلوی درباره گارد جاویدان و ضرورت تضعیف دستگاه سرکوب را باید در متن همین واقعیت دید: رژیمی که زبان اعتراض را نمی‌فهمد، جامعه را به سوی سازماندهی گسترده‌تر سوق می‌دهد.

این به معنای ستایش خشونت نیست، بلکه به معنای درک خطر است. جامعه‌ای که فاقد شبکه، حافظه، رسانه، سند و همبستگی باشد، در برابر ماشین سرکوب آسیب‌پذیرتر خواهد بود. بنابراین «دست‌بسته نماندن» پیش از هر چیز یعنی تسلیم نشدن در برابر ترس؛ یعنی ثبت حقیقت، رساندن صدای قربانیان، پیوند میان داخل و خارج، و تبدیل خشم پراکنده به نیرویی سازمان‌یافته و ملی.

اما رژیم تنها از خیابان نمی‌ترسد؛ از درون خود نیز هراس دارد. شکاف‌های قدرت، بحران جانشینی، فرسودگی اقتصادی و بی‌اعتمادی در ساختار حکومتی، جمهوری اسلامی را به نظامی عصبی و بی‌ثبات تبدیل کرده است. سلاح سنگین در خیابان فقط پیامی برای مردم نیست؛ پیامی به درون ساختار قدرت نیز هست: هنوز توان سرکوب داریم.

اما این معمولا آخرین زبان حکومت‌هایی است که دیگر حرفی برای گفتن ندارند.

سرنوشت حکومت‌هایی که شهر را به میدان جنگ علیه مردم خود تبدیل می‌کنند، روشن است. شاید بتوانند مدتی با قطع اینترنت، ارعاب، بازداشت و تحریف روایت، حقیقت را پنهان کنند، اما نمی‌توانند حافظه یک ملت را برای همیشه خاموش سازند.

دوشکا در خیابان‌های ایران فقط یک تصویر هولناک نیست؛ سندی است از گسست عمیق میان حکومت و مردم. حکومتی که برای بقا ناچار است سلاح میدان جنگ را به شهر بیاورد، عملا اعتراف می‌کند که جایگاه خود را در دل بخش بزرگی از جامعه از دست داده است.

و این، آغاز پایان است.

زیرا حکومت‌ها زمانی رو به سقوط می‌روند که مردم دریابند گلوله بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، نشانه ترس حکومت است.

جمهوری اسلامی از مردمی می‌ترسد که دیگر عقب نمی‌نشینند؛ از خانواده‌هایی که دادخواه مانده‌اند و از جامعه‌ای که شاید امروز خاموش به نظر برسد، اما حافظه و اراده خود را از دست نداده است.

دوشکا را می‌توان به خیابان آورد، اینترنت را می‌توان قطع کرد و صدای سوگواران را می‌توان محدود ساخت؛ اما نمی‌توان مردمی را که حقیقت را دیده‌اند، برای همیشه به سکوت و ترس بازگرداند.

این بار مسئله فقط یک اعتراض نیست؛ مسئله گسست میان یک ملت و حکومتی است که با مردم خود مانند دشمن رفتار می‌کند.

و حکومتی که ملت خود را دشمن بداند، دیر یا زود در برابر همان ملت شکست خواهد خورد.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy