Sunday, Jul 5, 2026

صفحه نخست » روان‌پزشکی در سیاست؛ مرز روشنگری و برچسب‌زنی کجاست؟ بابک نژند

najd.jpgدرباره تفاوت تشخیص‌گذاری از راه دور، شبه‌روان‌شناسی و تحلیل علمی رفتار سیاسی

در روزهای اخیر، نوشته‌ای در گویا نیوز با عنوان «شبه‌روان‌شناسی؛ ابزاری برای فروکوبی دگراندیشی» منتشر شد که در بخش سوم خود، با تکیه بر اخلاق پزشکی و اصل گلدواتر، نسبت به آمیختن مفاهیم روان‌شناختی و روان‌پزشکی با تحلیل سیاسی هشدار می‌دهد. نویسنده در پیش‌درآمد این بخش، «شبه‌روان‌شناسی» را شامل تشخیص روان‌شناختی از راه دور، آسیب‌شناسی سیاسی، یا استفاده ابزاری از مفاهیم روان‌شناختی می‌داند و معتقد است که نتیجهٔ چنین کاری می‌تواند آمیختن تحلیل سیاسی با آسیب‌شناسی روانی و در نهایت طرد و حذف دگراندیشان باشد. [1]

این نگرانی در سطحی از بحث بجاست. اگر کسی بدون ارزیابی بالینی، بدون اجازه و بدون دسترسی مستقیم به فرد، شخصی معین را به اختلال روانی، عارضهٔ شخصیتی، آسیب مغزی یا هر تشخیص بالینی دیگر متهم کند، چنین کاری هم از نظر علمی مردود است و هم از نظر اخلاق حرفه‌ای قابل دفاع نیست. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که این اصل محدود و دقیق، به قاعده‌ای کلی برای بی‌اعتبار کردن هر نوع استفاده از روان‌شناسی، روان‌پزشکی و علوم رفتاری در تحلیل پدیده‌های سیاسی و اجتماعی تبدیل شود.

پرسش اصلی این نیست که آیا می‌توان از زبان پزشکی و روان‌شناختی سوءاستفاده کرد. روشن است که می‌توان، و بارها چنین شده است. پرسش اصلی این است که آیا به دلیل وجود سوءاستفاده، باید کل رهیافت‌های بین‌رشته‌ای را از تحلیل سیاست و جامعه کنار گذاشت؟ پاسخ من منفی است. راه درست، حذف علوم رفتاری از تحلیل سیاست نیست؛ بلکه تفکیک دقیق میان تشخیص فردی، برچسب‌زنی شبه‌علمی و تحلیل میان‌رشته‌ای روشمند است.

یک تفکیک ضروری

اجازه دهید استفاده از مفاهیم پزشکی، روان‌شناختی و روان‌پزشکی در تحلیل اجتماعی را در سه سطح از یکدیگر جدا کنیم.

سطح نخست، تشخیص‌گذاری فردی از راه دور است. در این سطح، نویسنده، پزشک یا روان‌شناس، فردی مشخص را با نام و نشان، بدون معاینه، بدون مصاحبه و بدون امکان ارزیابی بالینی، به اختلالی روانی یا عصب‌شناختی متهم می‌کند. این همان موردی است که اصل گلدواتر برای جلوگیری از آن وضع شد. چنین کاری بی‌تردید مردود است.

سطح دوم، استفادهٔ سست، سوگیرانه یا شبه‌علمی از مفاهیم روان‌شناختی دربارهٔ گروه‌هاست. در اینجا ممکن است فردی بدون دادهٔ کافی، بدون روش روشن، و صرفاً برای پیشبرد یک خط سیاسی، گروهی از مخالفان خود را «بیمار»، «عقده‌ای»، «مغزشویی‌شده» یا «دچار اختلال» معرفی کند. این کار ممکن است همیشه نقض مستقیم گلدواتر نباشد، زیرا دربارهٔ فرد مشخص و قابل معاینه سخن نمی‌گوید، اما از نظر علمی بی‌اعتبار است و اگر عامدانه برای تخریب و تحقیر به کار رود، می‌تواند از نظر اخلاقی نیز محل ایراد باشد. همین حکم دربارهٔ تعمیم‌های شتاب‌زدهٔ فرهنگی یا اجتماعی نیز صادق است؛ برای نمونه، اگر کسی بدون شواهد علمی دربارهٔ کاهش حساسیت اخلاق حرفه‌ای در بخشی از پزشکان مهاجر یا متخصصان برخاسته از جوامع اقتدارگرا داوری کند، لزوماً تشخیص بالینی نداده است، اما از نظر روش‌شناختی در قلمرو تعمیم بی‌داده و تحلیل غیرعلمی قرار می‌گیرد.

سطح سوم، استفادهٔ روشمند و میان‌رشته‌ای از علوم رفتاری برای تحلیل پدیده‌های سیاسی و اجتماعی است. در این سطح، نویسنده فردی را تشخیص نمی‌دهد، بلکه پدیده‌ای مشاهده‌پذیر را توصیف می‌کند؛ سپس با کمک مفاهیم شناخته‌شده در روان‌شناسی شناختی، روان‌پزشکی اجتماعی، علوم رفتاری یا روان‌شناسی سیاسی، دلایل محتمل آن را به صورت فرضیه‌های تبیینی پیشنهاد می‌کند. این سطح نه تنها غیراخلاقی نیست، بلکه بخش مهمی از پژوهش مدرن در علوم انسانی، علوم اجتماعی و علوم پزشکی رفتاری بر همین رهیافت استوار است.

نادیده گرفتن این سه سطح، مهم‌ترین خطای روش‌شناختی در نقدهایی است که هر کاربردی از مفاهیم روان‌شناختی در سیاست را به «شبه‌روان‌شناسی» فرو می‌کاهند.

مرز گلدواتر و خطای قیاس با پزشکی‌سازی سیاست

اصل گلدواتر ناظر به یک منع مشخص است: روان‌پزشک نباید دربارهٔ یک فرد معین، بدون معاینه، بدون ارزیابی بالینی و بدون اجازهٔ لازم، نظر حرفه‌ای یا تشخیص روان‌پزشکی ارائه کند. انجمن روان‌پزشکی آمریکا تصریح می‌کند که روان‌پزشکان می‌توانند دربارهٔ مسائل روان‌پزشکی به طور عمومی سخن بگویند، اما ارائهٔ نظر حرفه‌ای دربارهٔ یک فرد مشخص بر پایهٔ اطلاعات عمومی، بدون انجام معاینه، غیراخلاقی است. [2][3]

بنابراین موضوع این اصل، تشخیص‌گذاری فردی از راه دور است، نه هرگونه سخن گفتن روان‌پزشک، روان‌شناس یا پژوهشگر علوم رفتاری دربارهٔ پدیده‌های اجتماعی و سیاسی. روان‌پزشک و پژوهشگر علوم رفتاری می‌تواند دربارهٔ سازوکارهای عمومی روان‌شناختی، تروماهای جمعی، اضطراب اجتماعی، تبلیغات سیاسی، رفتار گروهی و خطاهای شناختی در جامعه سخن بگوید؛ مشروط بر آنکه فرد مشخصی را تشخیص‌گذاری نکند و مرز میان فرضیهٔ تبیینی و تشخیص بالینی را روشن نگه دارد.

در همین چارچوب، کنار هم نشاندن ماجرای گلدواتر، سوءاستفادهٔ روان‌پزشکی در شوروی و رفتار جمهوری اسلامی علیه شهروندان ذیل عنوان «پزشکی‌سازی سیاست» از نظر عاطفی اثرگذار است، اما از نظر روش‌شناختی دقیق نیست. گلدواتر مربوط به اظهار نظر حرفه‌ای دربارهٔ یک فرد مشخص بود؛ شوروی و جمهوری اسلامی نمونه‌های استفادهٔ حکومتی، امنیتی و اجباری از زبان پزشکی برای سرکوب مخالفان‌اند. اما تحلیل میان‌رشته‌ای یک نویسنده دربارهٔ پدیده‌ای سیاسی ـ رفتاری، نه قدرت حکومتی دارد، نه کسی را بستری می‌کند، نه دربارهٔ فرد مشخص تشخیص بالینی می‌دهد و نه مدعی معاینهٔ کسی است. قرار دادن این سه سطح در یک زنجیرهٔ واحد، قیاس مع‌الفارق است.

دفاع از اخلاق پزشکی ضروری است، اما این دفاع نباید به حذف یکی از ابزارهای معتبر فهم رفتار سیاسی انسان، یعنی علوم رفتاری و روان‌شناسی سیاسی، بینجامد.

روش توصیفی ـ تبیینی در تحلیل رفتار سیاسی

در یک مقالهٔ تحلیلی دربارهٔ سیاست و رفتار جمعی، استفاده از مفاهیم روان‌شناختی الزاماً به معنای تشخیص‌گذاری نیست. گاهی ما پدیده‌ای را مشاهده می‌کنیم که با رفتار عادی و منسجم سیاسی سازگار نیست. برای مثال، فرد یا جریانی در گفتار خود را مخالف جمهوری اسلامی معرفی می‌کند، اما در عمل، در بزنگاه‌های سیاسی، مواضعی می‌گیرد که به مماشات، تعلل، خنثی‌سازی جنبش یا تداوم وضع موجود کمک می‌کند. اینجا مسئله صرفاً اختلاف‌نظر سیاسی نیست؛ مسئله شکاف میان ادعای اعلام‌شده و رفتار عملی است. این پدیده در قلمرو روانشناسی شکاف شناختی(Cognitive Dissonance) نام دارد.

روش چنین مقاله‌ای را می‌توان توصیفی ـ تبیینی دانست. ابتدا پدیده توصیف می‌شود. سپس نشان داده می‌شود که چرا آن پدیده عادی یا بدیهی نیست. در مرحلهٔ بعد، با کمک دانش موجود و با ارجاع به پژوهش‌های پیشین، دلایل محتمل به صورت فرضیه‌های علمی پیشنهاد می‌شوند. در چنین رویکردی، نویسنده مدعی تشخیص بالینی افراد نیست؛ او می‌گوید این پدیده می‌تواند با سازوکارهایی مانند خطاهای شناختی، فاجعه‌سازی، اضطراب از عدم قطعیت، تعارض هویتی، اجتناب، پیوند با ساختار تهدید، یا سازگاری روانی با وضع موجود توضیح داده شود.

این همان منطق پژوهش میان‌رشته‌ای است. پژوهش میان‌رشته‌ای به معنای رها کردن روش علمی نیست؛ برعکس، به معنای به کار گرفتن روش علمی یک حوزه برای فهم پدیده‌ای در حوزهٔ دیگر است. علوم رفتاری، روان‌شناسی سیاسی، اقتصاد رفتاری، روان‌پزشکی اجتماعی، علوم اعصاب اجتماعی و مطالعات تروما همگی بر همین اصل بنا شده‌اند.

انجمن بین‌المللی روان‌شناسی سیاسی خود را سازمانی میان‌رشته‌ای معرفی می‌کند که رابطه میان فرایندهای سیاسی و روان‌شناختی را بررسی می‌کند و اعضای آن از حوزه‌هایی مانند روان‌شناسی، علوم سیاسی، روان‌پزشکی، تاریخ، جامعه‌شناسی، اقتصاد و انسان‌شناسی می‌آیند. [4] همین واقعیت نشان می‌دهد که پیوند میان روان‌شناسی و سیاست نه امری حاشیه‌ای است، نه شبه‌علمی، و نه به خودی خود غیراخلاقی.

از نقد اخلاقی تا زبان تحقیر

در پایان مقاله، نویسنده از تعبیرهایی مانند «روان‌شناسی بازاری»، «فضل‌نمایی شبه‌علمی» و «آمیختن روان‌شناسی بازاری و مبارزهٔ سیاسی» استفاده می‌کند و می‌نویسد که چنین کاری شایستهٔ پزشک یا کارشناس زیست‌پزشکی نیست. [1] این لحن، با ادعای اولیه درباره پرهیز از حمله به شخص و دفاع از مداراگری سازگار نیست.

اگر معیار ما پرهیز از تخریب و برچسب‌زنی است، زبان نقد نیز باید از همان معیار تبعیت کند. نقد شبه‌علم نباید خود به زبان تحقیر متوسل شود. کسی می‌تواند بگوید «این استدلال از نظر روش‌شناختی ناقص است»، «دادهٔ کافی ندارد»، «مرز فرضیه و تشخیص را روشن نکرده است»، یا «از اصل گلدواتر برداشت نادقیقی ارائه می‌دهد». اما وقتی بحث به «روان‌شناسی بازاری» و «فضل‌نمایی» کشیده می‌شود، نقد از سطح روش‌شناسی فاصله می‌گیرد و به همان میدان رتوریکی نزدیک می‌شود که خود نویسنده آن را نکوهش کرده بود.

اگر روان‌شناسی سیاسی را حذف کنیم چه می‌ماند؟

رفتار سیاسی انسان فقط محصول محاسبهٔ عقلانی، منافع اقتصادی یا برنامهٔ حزبی نیست. انسان سیاسی، همان انسان روان‌شناختی است: می‌ترسد، به هویت خود چنگ می‌زند، از گذشته زخم برمی‌دارد، از اقتدار می‌گریزد یا به آن پناه می‌برد، خاطرهٔ جمعی را بازسازی می‌کند، در معرض تبلیغات قرار می‌گیرد، دچار سوگیری می‌شود، و گاه برای حفظ انسجام ذهنی خود، میان باور اعلام‌شده و رفتار عملی شکاف ایجاد می‌کند.

اگر روان‌شناسی، روان‌پزشکی اجتماعی و علوم رفتاری را از تحلیل سیاست حذف کنیم، ناچار می‌شویم پدیده‌هایی مانند اطاعت از اقتدار، ترس جمعی، تبلیغات سیاسی، فاجعه‌سازی، تعصب ایدئولوژیک، هویت‌گرایی، سرکوب حافظهٔ جمعی، تروماهای اجتماعی، پوپولیسم، افراطی‌گری و پیوند با ساختارهای سرکوب را فقط با زبان سیاست رسمی توضیح دهیم. این زبان کافی نیست.

پژوهش‌های روان‌شناسی سیاسی سال‌هاست نشان داده‌اند که ایدئولوژی سیاسی، هویت گروهی، نیاز به قطعیت، ادراک تهدید، و سازوکارهای انگیزشی در شکل‌گیری داوری سیاسی انسان نقش دارند. برای نمونه، مرور کلاسیک جاست، فدریکو و ناپیر در Annual Review of Psychology نشان می‌دهد که ایدئولوژی سیاسی فقط مجموعه‌ای از مواضع عقلانی منفصل نیست، بلکه ساختارها و کارکردهای روان‌شناختی نیز دارد. [5]

پس مسئله این نیست که آیا علوم رفتاری باید وارد تحلیل سیاست شوند یا نه. مسئله این است که چگونه وارد شوند. پاسخ روشن است: با رعایت اخلاق، بدون تشخیص‌گذاری فردی، با مرزبندی میان فرضیه و تشخیص، با ارجاع به ادبیات علمی، و با وفاداری به روش استدلال.

جمع‌بندی

نگرانی از سوءاستفاده از علم در سیاست بجاست. برچسب‌زنی روان‌پزشکی به افراد مشخص، استفاده از عنوان پزشکی برای تحقیر رقیب، و تشخیص‌گذاری از راه دور، همگی مردودند. در این مورد اختلافی نیست.

اما راه‌حل این نگرانی، حذف روان‌شناسی و روان‌پزشکی از تحلیل سیاست نیست. چنین راه‌حلی، افراطی و غیرعلمی است. راه‌حل، تفکیک دقیق میان سه حوزه است: تشخیص فردی که بدون معاینه ممنوع است؛ برچسب‌زنی گروهی بدون توجه به أصول علمی که غیرعلمی و گاه غیراخلاقی است؛ و تحلیل میان‌رشته‌ای روشمند که نه تنها مجاز، بلکه برای فهم رفتار سیاسی ضروری است.

اگر کسی از علوم رفتاری برای خاموش کردن مخالفان استفاده کند، باید نقد شود. اما اگر کسی پدیده‌ای اجتماعی را با روش توصیفی ـ تبیینی بررسی کند، از مفاهیم علمی بهره بگیرد، ارجاع دهد، فرضیه بسازد، و از تشخیص فردی بپرهیزد، نمی‌توان کار او را صرفاً به دلیل استفاده از زبان روان‌شناختی «شبه‌روان‌شناسی» نامید.

به بیان دیگر، خطر اصلی فقط استفادهٔ ابزاری از روان‌شناسی نیست؛ خطر دیگر آن است که با نام اخلاق حرفه‌ای، یکی از معتبرترین ابزارهای فهم رفتار سیاسی انسان را از میدان تحلیل بیرون کنیم. دفاع از اخلاق پزشکی ضروری است، اما اخلاق پزشکی نباید به بهانه‌ای برای فقیر کردن تحلیل سیاسی و تعطیل کردن پژوهش میان‌رشته‌ای تبدیل شود.

دکتر بابک نژند

دکتر بابک نژند، روان‌پزشک، درمانگر شناختی ـ رفتاری (CBT) و پژوهشگر حوزه سلامت روان است. وی عضو آکادمی درمانگران شناختی رفتاری آمریکا (Academy of Cognitive and Behavioral Therapies) بوده و آثار پژوهشی متعددی در زمینه روان‌پزشکی، روان‌شناسی شناختی و علوم رفتاری منتشر کرده است.

ارجاعات

[1] یوسف جاویدان، «شبه‌روان‌شناسی» ابزاری برای فروکوبی دگراندیشی (سه)، گویا نیوز، ۴ ژوئیه ۲۰۲۶، https://news.gooya.com/2026/07/post-111057.php

[2] American Psychiatric Association, "Goldwater Rule's Origins Based on Long-Ago Controversy," Psychiatric News, 25 August 2016, https://www.psychiatry.org/news-room/goldwater-rule

[3] American Psychiatric Association Ethics Committee, "Opinion on the Goldwater Rule," 2017, https://www.psychiatry.org/File%20Library/Psychiatrists/Practice/Ethics/APA-Ethics-Committee-Goldwater-Opinion.pdf

[4] International Society of Political Psychology (ISPP), "About ISPP," https://ispp.org/about/

[5] John T. Jost, Christopher M. Federico, and Jaime L. Napier, "Political Ideology: Its Structure, Functions, and Elective Affinities," Annual Review of Psychology 60 (2009): 307-337. DOI: 10.1146/annurev.psych.60.110707.163600

[6] American Psychological Association, Ethical Principles of Psychologists and Code of Conduct, https://www.apa.org/ethics/code



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy