Thursday, Jul 16, 2026

صفحه نخست » آزادی و دموکراسی؛ مسئولیت روشنفکران از دید کارل پوپر فیلسوف؟ عسگراقا

aa.jpgپیشگفتار

مفاهیم آزادی و دموکراسی از یونان باستان سرچشمه گرفته‌اند. از نظر تاریخی دموکراسی و آزادی از حکومت عده‌ای معدود در دوران باستان به حقوق جامع و برابر برای همه مردم تکامل یافته است. این تحول در چندین مرحله رخ داده است؛ دوران باستان (۵۰۰ سال قبل از میلاد)، دوران روشنگری و انقلابها ( قرن ۱۷ و ۱۸، انقلاب آمریکا و فرانسه)، دوران صنعتی شدن ( قرن ۱۹) و نهایتا تحولات قرن بیستم که مبارزه برای حق رأی زنان و علیه دیکتاتوری‌ها از ویژگی‌های این دوره بوده است. پس از جنگ جهانی دوم، دموکراسی‌های پایدار با حقوق اساسی در بسیاری از کشورها پدیدار شدند.

نگاهی به تاریخ آزادی و دموکراسی نشان می‌دهد که این پیشرفت یک خیابان یک‌طرفه نبوده، نیست و نخواهد بود. مبارزه برای آزادی اغلب باید با ظلم و ستم همراه می‌شد و تا به امروز نیز فرآیندی است که بایستی تنها توسط « قوانین و قانون اساسی » و استمرار مبارزه مردمان محافظت شود.

در این یاد داشت بحث بر سر این خواهد بود که آیا این خیابان طولانی به بن بست رسیده است؟ بایستی با دشمنان آزادی و دموکراسی و ارزشهای بدست آمده آن، جنگید؟ این دشمنان کیانند؟ آیا توسعه این خیابان به شرق (خاور میانه) ممکن و ضروری است؟ برای یافتن پاسخ به یک چنین پرسش‌هایی نخست به سراغ سخنرانی « سر کارل پوپر فیلسوف سده کنونی Sir Karl Raimund poper» میرویم تا شاید پاسخی مناسب به یک چنین پرسش هایی بیابیم. در اینجا بخش کوتاهی از متن سخنرانی وی را که تحت عنوان « آزادی و مسئولیت روشنفکران » که در سال ۱۹۸۹ در دانشگاه سنت کال کانادا در سال ۱۹۸۹ ایراد شده را رونویسی میکنم. البته که می دانیم بدون رسانه های آزاد و مستقل ( رکن چهارم دموکراسی) بر پایی یک جامعه‌ی آزاد و دموکرات ممکن نمی باشد:

آزادی و مسئولیت روشنفکران ( کارل پوپر)

[ آینده بسیار باز است و به ما بستگی دارد، به همه ما بستگی دارد، به آنچه من و شما و بسیاری مردم دیگر می کنند، امروز ، فردا، پس فردا، و به آنچه ما می کنیم بستگی دارد، به دیدگاه های ما و خواستهای ما بستگی دارد، به امیدها و بیم های ما، به اینکه ما جهان را چگونه می بینیم، و به اینکه چگونه فرصت های آینده را ارزیابی می کنیم.

این بدین معنی است که ما مسؤلیت بزرگی به عهده داریم، و این مسولیت، حتی بزرگتر می شود وقتی این حقیقت را درک می کنیم که: ما هیچ نمی‌دانیم یا بهتر بگویم، آنچه می دانیم آن قدر کم است که می توانیم به راحتی آن مقدار دانش را « هیچ » تعریف کنیم، زیرا آنچه می دانیم با مقایسه با آنچه باید بدانیم تا تصمیم درست بگیریم، هیچ است.

پرسش « چه کسی باید حکومت کند؟ » پاسخ افلاتون این بود: « بهترین ها باید حکومت کنند» که آشکارا یک پاسخ اخلاقی است. مارکس و انگلس پاسخ دادند: « زحمت کشان باید حکومت کنند.» ( نه سرمایه داران، مانند امروز)، انها باید قدرت دیکتاتوری داشته باشند! در اینجا عامل اخلاقی کمی پنهان است. آشکارا این پرسش به شکل بدی مطرح شده است. این پرسش هنوز در تئوری سياسى أز اهميت زبادی برخور دار است: در تئوری مشروعيت، و بويژه در تئوری دموكراسی كفته مى شود كه يك دولت وفتى حق حكومت داردكه مشروع باشد يعنى، وقتى تحت قانون اساسى توسط اكثريت مردم يا نمایندكان مردم انتخاب شده باشد. اما، نباید فراموش كنيم كه هيتلر با روشی مشروع به قدرت رسيد، و »قانون توان ساز » كه او را ديكتاتور كرد، به وسيله اكثريت مجلس تصويب شده بود. پس أصل مشروعیت كافی نیست. بنابراين، ما باید خودِ پرسش را تغيير دهيم. یك ديكتاتوری اكثريت نیز مى تواند برای اقليت وحشتناک باشد.

پیشنهاد می کنم که پرسش افلاطونی « چه کسی باید حکومت کند ؟ « را با یک پرسش متفاوت دیگر عوض کنیم: چگونه می توانیم قانون اساسی تدوین کنیم که با آن بتوانیم بی خونریزی از شر دولتی که دلخواهمان نیست خلاص شویم؟ ما نمی توانیم بدون خونریزی از شر حکومت دیکتاتوری خلاص شویم، و معمولأ حتی با خونریزی هم نمی توانیم. همانگونه که در شورش ضد هیتلر ۱۹۴۴، مشاهده کردیم.
همهٔ دیکتاتورها غیر اخلاقی هستند. همهٔ دیکتاتوری ها از دید اخلاقی غلط هستند. این اصل اخلاقی بنیادین یک دموکراسی است، شکلی از دولت که می توان انرا بدون خونریزی خلع کرد. دیکتاتوری از دید اخلاقی غلط است، زیرا شهروندان خود را مجبور می کند بر خلاف باور های اخلاقی شان، با اهریمن همکاری کنند، حتی اگر این همکاری همراه با سکوت باشد.

ما همه خطاپذیر هستیم، بنا براین همهٔ مردم یا هر گروهی از انسان ها خطاپذیر هستند. اگر من از این نظریه حمایت می کنم که مردم باید بتوانند دولت خود را خلع کنند، فقط به این خاطر است که راه بهتری را برای جلو گیری از حکومت ستمگرانه نمی شناسم. حتی نوعی از دموکراسی با روش دیوان داوری مردمی - که من پیشنهاد کرده ام - هم به هیچ وجه بی عیب نیست. گفته معنی دار وینستون چرچیل در اینجا مصداق داردکه : » دموکراسی بد ترین شکل دولت است، البته به استثنای شکل های دیگر حکومت ».

ما باید بدانیم که هیچ - یا تقریبآ هیچ - نمی دانیم. برای اینکه حتی یک گام به صلح نزدیکتر شویم، باید ایدئولوژی ها را رها کنیم. ما باید با احتیاط مسیرجلوِ پایمان را احساس کنیم، همانگونه که سوسک های خاکی می کنند: و با کمال فروتنی بکوشیم که به حقیقت دست یابیم. ما باید از بازی کردن نقش پیامبرانی که همه چیز را می دانند دست بر داریم. و این بدان معنی است که ما خودمان باید تغییر کنیم].



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy