Saturday, Jul 18, 2026

صفحه نخست » وقتی پسر بیژن جزنی راه دیگری را انتخاب می‌کند

rp.jpgخبرنامه گویا - دیدار اخیر رضا پهلوی با مازیار (ماکسیمیلیان) جزنی، حقوق‌دان ایرانی-فرانسوی و فرزند بیژن جزنی، از بنیان‌گذاران سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، به یکی از خبرسازترین رویدادهای سیاسی روزهای اخیر در میان مخالفان جمهوری اسلامی تبدیل شد. در این دیدار، دو طرف درباره همگرایی نیروهای مخالف برای آینده ایران و همکاری‌های حقوقی در چارچوب پروژه «شکوفایی ایران» گفت‌وگو کردند. یادداشت پیش‌رو، واکنش‌های سیاسی به این دیدار و آنچه نویسنده آن را نشانه‌ای از دگرگونی در نگاه نسل جدید به میراث ایدئولوژیک گذشته می‌داند، بررسی می‌کند.

***

دیدار مازیار جزنی با رضا پهلوی و جدال تازه بر سر وراثت ایدئولوژیک در اپوزیسیون

هوشنگ رشدیه - خبرنامه گویا

واکنش خشم‌آلود بخشی از جریانهای سیاسی خارج کشور!! و گروه‌هایی که هنوز خود را وارث سنت چپ انقلابی می‌دانند به حمایت مازیار جزنی از شاهزاده رضا پهلوی، صرفاً واکنشی به یک انتخاب سیاسی نیست؛ این واکنش، آینه تمام‌نمای یک بیماری مزمن در فرهنگ سیاسی ایران است؛ بیماری‌ای که هنوز پس از نزدیک به نیم قرن از انقلاب ۱۳۵۷ درمان نشده است: ناتوانی در پذیرش حق انتخاب انسان و امتناع از بازنگری در گذشته.

در نگاه این جریان‌ها، مازیار جزنی پیش از آنکه یک انسان آزاد و صاحب رأی باشد، "فرزند بیژن جزنی" است؛ گویی نسبت خونی، برای او تکلیفی ابدی ایجاد کرده است که تا پایان عمر از جهان‌بینی پدر دفاع کند. اگر چنین نکند، نه منتقد، نه دگراندیش، بلکه "خائن" و "همدست قاتل پدر" خوانده می‌شود.

این منطق، نه نسبتی با آزادی دارد و نه با دموکراسی.

این همان منطق کهنه قبیله یی ست؛ همان اندیشه‌ای که در آن، فرزند رئیس قبیله وارث اندیشه پدر است و خروج از سنت قبیله، گناهی نابخشودنی. شگفت آنکه همین جریان‌ها دهه‌ها علیه سنت، استبداد و مناسبات موروثی شعار دادند، اما امروز خود، انسان را نه با عقل و تجربه و انتخابش، بلکه با شناسنامه خانوادگی‌اش داوری می‌کنند.

اگر قرار باشد فرزند، اسیر اندیشه پدر باشد، دیگر سخن گفتن از آزادی اندیشه، استقلال فرد و حق انتخاب چه معنایی خواهد داشت؟

اما مسئله اصلی، شخص مازیار جزنی نیست.

پرسش اساسی این است که چرا امروز بخشی از فرزندان و خویشاوندان برجسته‌ترین چهره‌های چپ، مارکسیست و انقلابی، راهی را برگزیده‌اند که نسل پیشین آن را با تمام توان نفی می‌کرد؟

پاسخ را نباید در روابط خانوادگی جست، بلکه باید در تفاوت تجربه‌های تاریخی دو نسل یافت.

نسلی که در دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی در صفوف مخالفان حکومت پهلوی قرار گرفت، جهان را از پشت عینک ایدئولوژی‌های مسلط آن دوران می‌دید. اسلام سیاسی، مارکسیسم، جهان‌سومی‌گری، مبارزه با "امپریالیسم" و رمانتیسم انقلاب، ذهن بخش بزرگی از روشنفکران و فعالان سیاسی را تسخیر کرده بود.

در همان سال‌ها، ایران ــ با همه کاستی‌ها و مشکلات طبیعی هر جامعه در حال گذار ــ در مسیر توسعه‌ای کم‌سابقه قرار داشت؛ صنعتی‌شدن، گسترش آموزش، افزایش زیرساخت‌ها، اصلاحات اجتماعی، رشد اقتصادی و تبدیل شدن به یکی از قدرت‌های باثبات منطقه، واقعیتی بود که حتی بسیاری از ناظران خارجی نیز بر آن تأکید داشتند. در حساس‌ترین سال‌های جنگ سرد، ایران در همسایگی اتحاد شوروی، یکی از ارکان امنیت خاورمیانه و سدی در برابر گسترش نفوذ شوروی به آب‌های گرم به شمار می‌رفت.

اما بخش بزرگی از نیروهای مخالف، این واقعیت را از دریچه تحلیل‌های ایدئولوژیک خود می‌دیدند. برای آنان، توسعه اقتصادی "سرمایه‌داری وابسته" بود؛ روابط راهبردی ایران با غرب، "وابستگی امپریالیستی" تعبیر می‌شد؛ نوسازی کشور "خدمت به استعمار" خوانده می‌شد و هر دستاوردی، صرفاً نشانه‌ای از سلطه غرب تلقی می‌گردید.

بدین‌ترتیب، اسلام‌گرایان، مارکسیست‌ها، سازمان مجاهدین خلق، چریک‌های فدایی خلق، حزب توده و بخش‌هایی از نیروهای ملی‌گرا، با وجود همه اختلاف‌های فکری، در یک نقطه به اشتراک رسیدند: نفی حکومت پهلوی و ضرورت سرنگونی آن.

مبارزه مسلحانه، عملیات تروریستی، جنگ چریکی، تبلیغات انقلابی و بسیج افکار عمومی، ابزارهای تحقق این هدف شد.

اما تاریخ، همیشه مطابق آرزوهای انقلابیون پیش نمی‌رود.

ثمره آن همگرایی، نه جامعه بی‌طبقه توحیدی بود، نه سوسیالیسم، نه دموکراسی خلقی و نه حکومت ملی؛ بلکه جمهوری اسلامی بود؛ نظامی که نه تنها بسیاری از همان آرمان‌ها را نابود کرد، بلکه بخش بزرگی از همان نیروهای انقلابی را نیز به زندان، تبعید، جوخه اعدام و گورهای بی‌نام سپرد.

اسفبار آن که، هنوز پس از نزدیک به پنجاه سال، کمتر نشانی از یک بازنگری عمیق در میان بسیاری از این جریان‌ها دیده می‌شود.

گویی تاریخ، فقط دیگران را باید محاکمه کند.

هنوز انقلاب ۱۳۵۷ برای برخی "انقلاب شکوهمند" است؛ هنوز ائتلاف تاریخی نیروهای چپ و اسلام‌گرایان علیه برنامه‌های نوسازی کشور، موضوع نقد قرار نمی‌گیرد؛ هنوز کمتر سخنی از سهم روشنفکران، سازمان‌های چریکی و احزاب ایدئولوژیک در گشودن راه برای استقرار حکومت دینی به میان می‌آید.

نه کج‌فهمی‌های نظری مورد بازنگری قرار گرفته است، نه تحلیل‌های سیاسی، نه شناخت آنان از جامعه ایران و نه برداشتشان از نسبت میان توسعه، آزادی، دولت ملی و هویت ایرانی.

گویی تنها بازیگران تغییر کرده‌اند و همان دستگاه فکری همچنان دست‌نخورده باقی مانده است.

مشکل، دقیقاً همین‌جاست.

ایدئولوژی‌ای که قادر به نقد خویش نباشد، محکوم به تکرار خطاهای خویش است.

در مقابل، نسل فرزندان، تجربه‌ای کاملاً متفاوت را از سر گذرانده است.

آنان نه ایران دهه پنجاه، بلکه جمهوری اسلامی را زیسته‌اند.

نه وعده‌های انقلاب، بلکه نتایج آن را دیده‌اند.

نه شعارهای عدالت، بلکه واقعیت اعدام، سرکوب، فروپاشی اقتصادی، فساد ساختاری، مهاجرت میلیون‌ها ایرانی، نابودی سرمایه‌های ملی و انزوای کشور را تجربه کرده‌اند.

طبیعی است که داوری آنان نیز با داوری نسل پیش متفاوت باشد.

اگر پدران، سلطنت را مانع توسعه می‌پنداشتند، فرزندان، جمهوری اسلامی را بزرگ‌ترین مانع پیشرفت ایران می‌بینند.

اگر نسل گذشته، رهایی را در انقلاب جست‌وجو می‌کرد، نسل امروز بیش از هر چیز به دنبال سرنگونی جمهوری اسلامی، ثبات، سکولاریسم، حاکمیت قانون، حقوق بشر، توسعه پایدار و بازسازی دولت ملی است.

از همین روست که شماری از فرزندان برجسته‌ترین چهره‌های چپ و انقلابی، امروز در گفتمان سکولار، دموکراتیک و مبتنی بر حقوق بشر که رضا پهلوی از آن دفاع می‌کند، افقی برای آینده ایران یافته‌اند.

ممکن است کسی با این انتخاب موافق نباشد؛ اما نمی‌تواند حق انتخاب آنان را انکار کند.

دموکراسی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود.

تامل برانگیز آن که، بسیاری از کسانی که یک عمر از آزادی اندیشه سخن گفته‌اند، امروز تحمل کوچک‌ترین فاصله گرفتن از میراث فکری خود را ندارند.

آنان، به جای گفت‌وگو با مازیار جزنی، درباره او حکم صادر می‌کنند.

در ذهن آنان، او همچنان "پسر بیژن جزنی" است؛ همان‌گونه که رضا پهلوی نیز برای برخی، هنوز فقط "پسر شاه" است.

در این نگاه، انسان هیچ‌گاه فرصت آن را نمی‌یابد که خود باشد.

همواره باید سایه پدر را بر دوش بکشد.

این همان نفی فردیت است؛ همان چیزی که همه نظام‌های توتالیتر، با هر رنگ و نامی، بر آن استوار بوده‌اند.

مازیار جزنی نه موظف است اندیشه‌های پدرش را تکرار کند و نه کسی حق دارد از او چنین انتظاری داشته باشد.

همان‌گونه که بیژن جزنی باید با آثار، اندیشه‌ها و عملکرد تاریخی خود سنجیده شود، مازیار جزنی نیز باید با شخصیت، اندیشه و انتخاب‌های امروز خود ارزیابی شود.

اندیشه، میراث ژنتیکی نیست.

آزادی نیز ارث پدری نیست.

هر نسل، حق دارد تاریخ را دوباره بخواند، خطاهای نسل پیش را نقد کند و راه دیگری برگزیند.

اگر چنین حقی از انسان گرفته شود، دیگر نه از دموکراسی چیزی باقی می‌ماند و نه از آزادی.

تجربه نیم‌قرن گذشته، حقیقتی انکارناپذیر را پیش روی ایرانیان نهاده است: ایدئولوژی، هرگاه جای خرد و واقع‌بینی را بگیرد، سرانجام آزادی، توسعه و منافع ملی را قربانی خواهد کرد. ایدئولوژی‌هایی که واقعیت را قربانی آرمان کردند؛ توسعه را "وابستگی" نامیدند؛ امنیت ملی را "امپریالیسم" خواندند؛ دولت را ویران کردند تا مدینه فاضله بسازند و سرانجام، کشوری را به "جمهوری اسلامی" سپردند که هنوز نیز از پیامدهای آن رهایی نیافته است.

امروز اگر فرزندان همان نسل، مسیر دیگری را برگزیده‌اند، پیش از آنکه به پدران خود پشت کرده باشند، از تجربه تاریخ درس گرفته‌اند.

این، نه خیانت به گذشته، بلکه وفاداری به حقیقت است.

جامعه‌ای که از نقد گذشته بگریزد، آینده را نیز در اسارت همان خطاها نگاه خواهد داشت.

و سرانجام آن که، دموکراسی از آنجا آغاز می‌شود که انسان حق داشته باشد برخلاف پدرانش، آزادانه بیندیشد؛ ایدئولوژی از آنجا آغاز می‌شود که از او بخواهد گذشته را تکرار کند.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy