مقدمه
مفهوم «تله ژئوپلیتیکی مرکب» به وضعیتی اشاره دارد که در آن بحرانهای راهبردی بهصورت تدریجی و انباشتی بر روی یکدیگر قرار گرفته و هر بحران جدید، ظرفیت حل بحرانهای پیشین را نیز کاهش میدهد. در این راستا، سیاست خارجی رژیم حاکم بر ایران را میتوان در قالب فرآیند «وابستگی به مسیر» (Path Dependency) تحلیل کرد؛ فرآیندی که در آن تصمیمات اولیه، مجموعهای از محدودیتهای ساختاری و راهبردی را در دورههای بعدی ایجاد میکنند (Pierson, 2000). بدین ترتیب با هر تصمیم راهبردی خطا، راه اصلاح تصمیم های گذشته مسدود تر میشود.
از منظر وابستگی به مسیر و تله ژئوپلیتیکی مرکب، بحران هرمز را نمیتوان بهصورت مجزا تحلیل کرد. این بحران در امتداد تاریخی زنجیرهای از تصمیمات راهبردی قرار میگیرد که از بحران گروگانگیری آغاز شده، با دخالت خمینی در امور عراق و تشویق به کودتا در آن کشور ادامه یافت، سپس این فرایند با جنگ طولانی هشت ساله و بحران هستهای تشدید شد و اکنون با ادعای حاکمیت بر تنگه هرمز هرمز و متعاقب آن درگیری جنگی وارد مرحله جدیدی شود.
در این راستا، مسئله اصلی آن نیست که رژیم حاکم بر ایران از مزیت ژئوپلیتیکی برخوردار است یا خیر، بلکه این است که چگونه استفاده از این مزیت میتواند به انباشت محدودیتهای راهبردی و فرسایش تدریجی منافع ملی ایران منجر شود. چه تجربه گذشته نشان داده است که فزون طلبی این رژیم همواره با زیانهای انبوه و شکست برای کشور همراه بوده و ابربحرانهای کنونی کشور مانند تنگناهای زیست محیطی، تنگناهای اقتصادی، مهاجرت نیروی کار متخصص محصول همین شکستهای راهبردی است.
تنگه هرمز ظرفیت یا تنگنای راهبردی
جغرافیا همواره یکی از مهمترین منابع قدرت در روابط بینالملل بوده است. از دیدگاه هالفورد مکیندر، آلفرد ماهان و نیکلاس اسپایکمن (Halford Mackinder, Alfred Thayer Mahan, & Nicholas Spykman)، موقعیت جغرافیایی میتواند به دولتها ظرفیتهای راهبردی قابل توجهی اعطا کند. در میان این مزیتهای جغرافیایی، تنگه هرمز از جایگاهی استثنایی برخوردار است؛ گذرگاهی که بخش مهمی از تجارت جهانی انرژی از آن عبور میکند و هرگونه اختلال در آن میتواند پیامدهای گستردهای برای اقتصاد جهانی داشته باشد. با وجود این، تاریخ روابط بینالملل نشان میدهد که مزیتهای ژئوپلیتیکی میتوانند در صورت بهرهبرداری نامناسب، به منابعی از آسیبپذیری تبدیل شوند. پرسش اصلی این یادداشت آن است که آیا استفاده ابزاری از تنگه هرمز توسط رژیم حاکم بر ایران به افزایش قدرت ملی ایران منجر میشود یا بالعکس، به محدود شدن ظرفیتهای راهبردی کشور خواهد انجامید؟
فرضیه اصلی یادداشت آن است که راهبرد استفاده سیاسی و امنیتی از هرمز، به دلیل واکنش سایر بازیگران و همافزایی آن با بحران هستهای، میتواند به شکلگیری یک «تله ژئوپلیتیکی مرکب» منجر شود که پیامد نهایی به سود منافع قشر حاکم و همزمان فرسایش منافع ملی ایران خواهد بود.
چارچوب نظری
۱. معمای امنیت و پارادوکس بازدارندگی
بر اساس نظریه معمای امنیت، اقداماتی که یک دولت برای افزایش امنیت خود انجام میدهد، ممکن است از سوی دیگر بازیگران بهعنوان تهدید تلقی شده و واکنشهای متقابل آنان را برانگیزد (Herz, 1950; Jervis, 1978). در این چارچوب، تهدید به بستن تنگه هرمز یا استفاده از آن بهعنوان ابزار فشار ژئوپلیتیکی، از سوی کشورهای منطقه و قدرتهای جهانی بهمثابه تهدیدی علیه امنیت انرژی جهانی تعبیر میشود. پیامد چنین برداشتی، افزایش حضور نظامی خارجی در خلیج فارس، گسترش همکاریهای امنیتی منطقهای و تشدید روند موازنهسازی علیه رژیم حاکم بر ایران است.
در نتیجه، راهبردی که با هدف افزایش بازدارندگی اتخاذ میشود، عملاً میتواند به افزایش ناامنی و محدودتر شدن محیط راهبردی منجر گردد.
۲. واقعگرایی تدافعی و موازنهسازی
واقعگرایی تدافعی استدلال میکند که دولتها عمدتاً به دنبال بقا هستند و رفتارهای توسعهطلبانه، معمولاً واکنشهای موازنهگر سایر بازیگران را برمیانگیزد (Waltz, 1979).
استیفن والت نیز نشان میدهد که دولتها در برابر «ادراک تهدید» موازنهسازی میکنند، نه صرفاً در برابر قدرت مادی (Walt, 1987). بنابراین، تهدیدهای مکرر درباره هرمز و تلاش برای استفاده ژئوپلیتیکی از آن، میتواند به افزایش همکاریهای امنیتی میان بازیگران منطقهای و فرامنطقهای بینجامد.
از این منظر، استفاده ابزاری از هرمز ممکن است به جای افزایش امنیت رژیم حاکم بر ایران، به تقویت ائتلافهای مهارکننده منجر شود.
۳. تله توسیدید و بیشگستری راهبردی
گراهام آلیسون استدلال میکند که تلاش یک بازیگر برای تغییر نظم منطقهای، احتمال واکنش شدید قدرتهای مستقر را افزایش میدهد (Allison, 2017).
اگر رژیم حاکم بر ایران تلاش کند از موقعیت هرمز برای بازتعریف موازنه قدرت منطقهای استفاده کند، این رفتار ممکن است بهعنوان رفتاری تجدیدنظرطلبانه تعبیر شود.
در عین حال، شکاف میان اهداف ژئوپلیتیکی و ظرفیتهای اقتصادی کشور میتواند به آنچه پل کندی «بیشگستری امپراتوری» مینامد، منجر شود (Kennedy, 1987). در چنین وضعیتی، هزینههای سیاست خارجی فراتر از ظرفیتهای اقتصادی کشور قرار گرفته و به فرسایش قدرت ملی میانجامد.
۴. دولت رانتی و رانت ژئوپلیتیکی
بر اساس نظریه دولت رانتی، دولتهایی که بخش عمده درآمد خود را از رانتهای خارجی، بهویژه نفت، به دست میآورند، از استقلال بیشتری نسبت به جامعه برخوردارند و ممکن است سیاست خارجی پرهزینهتری اتخاذ کنند (Mahdavy, 1970; Beblawi, 1987).
در این چارچوب، تنگه هرمز میتواند به بخشی از «رانت ژئوپلیتیکی» تبدیل شود؛ یعنی منبعی برای تولید قدرت سیاسی و امنیتی. حال آنکه رژیم حاکم بر ایران و سیاست های هسته ای و تنگه هرمزی آن نه بر مبنای قدرت و توان اقتصادی و سیاسی ایران بنا شده و نه دارای مشروعیت و مقبولیت اکثریت مردم است.
با این حال، این وضعیت یک پارادوکس اساسی ایجاد میکند. رژیم حاکم بر ایران از یک سو تلاش میکند از هرمز بهعنوان ابزار فشار استفاده کند و از سوی دیگر، خود به امنیت این گذرگاه برای صادرات انرژی و تأمین منابع مالی وابسته است. افزون بر این این رژیم کارت تنگه هرمز را بکار میگیرد تا با رویکرد ملی گرایی دروغین ناکارآمدی در عرصه های اقتصادی، زیست محیطی، سیاسی و اجتماعی پنهان کند.
در نتیجه، هرگونه بیثباتی در هرمز میتواند به نوعی «خودتحریمی ژئوپلیتیکی» تبدیل شود.
۵. خود-محاصره ژئوپلیتیکی و تله مرکب
مفهوم «خود-محاصره ژئوپلیتیکی» (Geopolitical Self-Encirclement) به وضعیتی اشاره دارد که در آن یک بازیگر سیاسی یا دولت، در نتیجه سیاستها و تصمیمات راهبردی خود، بهتدریج دامنه مانور ژئوپلیتیکی و گزینههای استراتژیک خویش را محدود میکند. در مورد ایران، بحران هستهای طی سالهای گذشته به اعمال تحریمهای گسترده، کاهش سرمایهگذاری خارجی و محدود شدن دسترسی کشور به اقتصاد جهانی انجامیده است. چنانچه راهبرد استفاده از تنگه هرمز بهعنوان اهرم فشار نیز به این شرایط افزوده شود، جمهوری اسلامی ممکن است بهطور همزمان هم بهعنوان یک چالش هستهای و هم بهعنوان تهدیدی علیه امنیت انرژی جهانی تعریف شود. چنین وضعیتی میتواند دامنه اجماع بینالمللی علیه ایران را گسترش داده و زمینه شکلگیری یک «تله ژئوپلیتیکی مرکب» (Compound Geopolitical Trap) را فراهم آورد؛ وضعیتی که در آن فشارهای ناشی از انزوای سیاسی، محدودیتهای اقتصادی و مخاطرات امنیتی بهصورت متقابل یکدیگر را تقویت کرده و امکان بهرهبرداری مؤثر از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی کشور را کاهش میدهند.
شواهد سالهای اخیر هم نشان میدهد که بسیاری از بازیگران منطقهای در تلاش برای کاهش وابستگی خود به تنگه هرمز بودهاند.
توسعه خط لوله شرق-غرب عربستان سعودی، گسترش زیرساختهای صادراتی امارات در بندر فجیره، سرمایهگذاری در کریدورهای جایگزین و افزایش ظرفیتهای انتقال انرژی از مسیرهای غیرهرمز، همگی بیانگر آن است که تهدیدهای مکرر درباره هرمز، انگیزه سایر بازیگران برای دور زدن این گذرگاه را افزایش داده است.
این روند نشان میدهد که استفاده ابزاری از هرمز میتواند به تدریج موجب کاهش اهمیت ژئوپلیتیکی همان مزیتی شود که رژیم حاکم بر ایران در پی بهرهبرداری از آن است.
علاوه بر این، امنیت هرمز نهتنها برای کشورهای غربی، بلکه برای اقتصادهای آسیایی نظیر چین، هند، ژاپن و کره جنوبی نیز اهمیت حیاتی دارد. در نتیجه، هرگونه تهدید پایدار علیه امنیت این آبراه میتواند زمینه شکلگیری ائتلافهای گستردهتر بینالمللی را فراهم سازد.
پارادوکس هرمز: از مزیت ملی تا تنگنای راهبردی
بر اساس مباحث فوق، میتوان استدلال کرد که ماهیت رانتی دولت و اتکای آن به درآمدهای نفتی، زمینه استفاده ابزاری از تنگه هرمز را بهعنوان یک اهرم ژئوپلیتیکی فراهم میکند. با این حال، تأکید بر ظرفیت تهدید یا اختلال در این گذرگاه راهبردی میتواند به تشدید معمای امنیت در سطح منطقهای و بینالمللی منجر شود؛ وضعیتی که در آن سایر بازیگران برای کاهش آسیبپذیری خود، به سیاستهای موازنهسازی، تقویت ائتلافهای امنیتی و توسعه مسیرهای جایگزین انتقال انرژی روی میآورند. تداوم این روند بهتدریج از اهمیت ژئوپلیتیکی تنگه هرمز کاسته و بخشی از ارزش راهبردی آن را کاهش میدهد.
در چنین شرایطی، ایران با وضعیتی مواجه میشود که میتوان آن را «خود-محاصره ژئوپلیتیکی» نامید؛ وضعیتی که در آن سیاستهایی که در ابتدا با هدف افزایش قدرت چانهزنی و ارتقای بازدارندگی اتخاذ شدهاند، در عمل به محدود شدن فضای مانور راهبردی و افزایش فشارهای خارجی منجر میشوند. چنانچه این وضعیت با تداوم بحران هستهای و پیامدهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی ناشی از آن همراه شود، دو منبع مستقل فشار بینالمللی، یعنی نگرانیهای مرتبط با برنامه هستهای و دغدغههای مربوط به امنیت انرژی جهانی، به یکدیگر پیوند خورده و یک «تله ژئوپلیتیکی مرکب» را شکل میدهند. در نتیجه، هرچه رژیم حاکم بر ایران بیشتر بر قابلیت تهدید هرمز تأکید کند، سایر بازیگران نیز انگیزه بیشتری برای کاهش وابستگی به این گذرگاه و افزایش اقدامات مهارکننده خواهند داشت. از این منظر، مزیت ژئوپلیتیکی ناشی از موقعیت ایران در تنگه هرمز میتواند بهتدریج از یک دارایی راهبردی به یک تنگنای ژئوپلیتیکی تبدیل شود و ظرفیت کشور برای بهرهبرداری مؤثر از موقعیت جغرافیایی خود را کاهش دهد.
نتیجهگیری
این یادداشت نشان داد که استفاده ابزاری از تنگه هرمز، برخلاف برداشتهای رایج، لزوماً به افزایش پایدار قدرت و نفوذ راهبردی منجر نمیشود. تلفیق چارچوبهای نظری معمای امنیت، واقعگرایی تدافعی، تله توسیدید، نظریه دولت رانتی، بیشگستری امپراتوری و مفهوم خود-محاصره ژئوپلیتیکی نشان میدهد که بهرهگیری از هرمز بهعنوان ابزار فشار ژئوپلیتیکی میتواند پیامدهای ناخواسته و بلندمدتی به همراه داشته باشد. از جمله این پیامدها میتوان به افزایش ادراک تهدید نسبت به رفتارهای رژیم حاکم بر ایران، تشدید روندهای موازنهسازی در سطوح منطقهای و بینالمللی، گسترش تلاشها برای ایجاد و تقویت مسیرهای جایگزین انتقال انرژی، کاهش تدریجی اهمیت ژئوپلیتیکی تنگه هرمز، تشدید فشارهای اقتصادی و انزوای بینالمللی و همچنین همافزایی میان بحران هستهای و بحران هرمز اشاره کرد.
در چنین شرایطی، راهبردی که ممکن است در کوتاهمدت بهعنوان یک ابزار بازدارندگی یا اهرم چانهزنی سیاسی تلقی شود، در بلندمدت میتواند به شکلگیری یک «تله ژئوپلیتیکی مرکب» بینجامد. در این تله، مجموعهای از فشارهای امنیتی، اقتصادی و سیاسی بهصورت متقابل یکدیگر را تقویت میکنند و فضای مانور راهبردی را بهطور فزایندهای محدود میسازند. از این منظر، تأکید بیش از حد بر ظرفیت تهدید هرمز نهتنها ممکن است به تقویت موقعیت راهبردی رژیم حاکم بر ایران منجر نشود، بلکه میتواند روند خود-محاصره ژئوپلیتیکی را تسریع کرده و هزینههای قابلتوجهی را بر منافع ملی، توسعه اقتصادی و جایگاه بلندمدت ایران در نظام منطقهای و بینالمللی تحمیل کند. در نتیجه، حفظ و ارتقای موقعیت ژئوپلیتیکی ایران مستلزم آن است که مزیتهای جغرافیایی کشور بیش از آنکه به ابزار تقابل و تهدید تبدیل شوند، در خدمت افزایش همکاریهای اقتصادی، پیوندهای منطقهای و تقویت نقش سازنده ایران در محیط بینالمللی قرار گیرند.

















