آقای محمد مالجو در مقاله "هشدار میدهم" میکوشد میان "فاشیسم بالفعل" و "پتانسیلهای فاشیستی" تمایز قائل شود. او میگوید جمهوری اسلامی امروز نمونهای از اقتدارگرایی مستقر است، اما در عین حال هشدار میدهد که در میان بخشی از هواداران شاهزاده رضا پهلوی نیز نوعی ادبیات انحصارطلبانه و حذفگرایانه در حال شکلگیری است. به اعتقاد او، شعارهایی مانند "رهبر ما پهلویه، هر کی نگه اجنبیه" از نظر منطق سیاسی، شباهتهایی با شعارهای ابتدای انقلاب ۱۳۵۷ مانند "حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله" دارد؛ زیرا هر دو، به زعم او، بر انحصار حقیقت و نفی تکثر استوارند. مالجو تأکید میکند که منظورش متهم کردن پادشاهیخواهان به فاشیسم نیست، بلکه هشدار دادن نسبت به زمینههای فکری و فرهنگی اقتدارگرایی در جامعه ایران است.
اصل هشدار نسبت به هرگونه اندیشه انحصارطلبانه، فارغ از اینکه از سوی چه جریان سیاسی مطرح شود، قابل تأمل است. تجربه جمهوری اسلامی نشان داده است که هرگاه قدرت از نظارت عمومی، آزادی احزاب و رسانههای مستقل فاصله بگیرد، زمینه استبداد فراهم میشود. بنابراین، دفاع از تکثرگرایی و تحمل مخالف، ضرورتی انکارناپذیر برای آینده ایران است.
اما مقاله آقای مالجو با یک اشکال اساسی روبهرو است. او میان رفتار بخشی از هواداران و مواضع رسمی یک جریان سیاسی تفاوتی قائل نمیشود. در همه جریانهای سیاسی، افراد تندرو وجود دارند که ممکن است شعارهای احساسی یا حذفگرایانه سر دهند. معیار قضاوت درباره یک جریان سیاسی، برنامه، رفتار و مواضع رسمی رهبران آن است، نه شعارهای پراکندهای که برخی از هواداران در فضای مجازی یا تجمعات مطرح میکنند.
از سوی دیگر، شاهزاده رضا پهلوی بارها تأکید کرده است که شکل نظام آینده ایران باید از طریق انتخابات آزاد و همهپرسی تعیین شود و تصمیم نهایی را مردم خواهند گرفت. او همچنین بر تشکیل مجلس مؤسسان، جدایی دین از حکومت، رعایت حقوق بشر و گردش مسالمتآمیز قدرت تأکید کرده است. بنابراین، مقایسه مواضع رسمی او با شعارهایی که از دل یک حکومت انحصارطلب بیرون آمد و سپس به سرکوب گسترده مخالفان انجامید، از نظر تحلیلی مقایسهای دقیق و منصفانه نیست.
نکته مهمتر، انتخاب سوژه این مقاله است. امروز بزرگترین تهدید علیه آزادی در ایران، یک خطر فرضی در آینده نیست، بلکه حکومتی است که هماکنون همه ابزارهای قدرت، از زندان و دستگاه امنیتی گرفته تا سانسور و محدودیت احزاب را در اختیار دارد. طبیعی است که انتظار رود بخش اصلی نقد روشنفکران متوجه این اقتدارگرایی بالفعل باشد.
در همین چارچوب، نکته قابل تأمل دیگری نیز وجود دارد. در سالهای اخیر، بارها شاهد انتشار مقالاتی در داخل ایران بودهایم که محور اصلی آنها نقد یا حمله به شاهزاده رضا پهلوی بوده است. نویسندگانی مانند محمد مالجو یا احمد زیدآبادی، ضمن انتقاد از جمهوری اسلامی، بخش قابل توجهی از نوشتههای خود را به نقد جایگاه اجتماعی شاهزاده اختصاص میدهند.
این همزمانی، یک پرسش سیاسی را مطرح میکند. جمهوری اسلامی طی چهار دهه گذشته نشان داده است که نسبت به هر جریان یا شخصیتی که احتمال تبدیل شدن به یک آلترناتیو جدی را داشته باشد، حساسیت ویژهای دارد. بنابراین، این پرسش قابل طرح است که چرا انتشار مطالبی که محور اصلی آنها تضعیف جایگاه شاهزاده است، در داخل کشور امکانپذیر میشود؟
البته نباید از این موضوع نتیجه گرفت که هر منتقد شاهزاده، لزوماً با جمهوری اسلامی همسو است یا از سوی حکومت هدایت میشود؛ چنین ادعایی نیازمند شواهد مستقل است. اما از منظر تحلیل سیاسی، این واقعیت قابل توجه است که بخش مهمی از حملات رسانهای در داخل کشور، متوجه شخصیتی است که به باور بسیاری از ناظران، از گستردهترین پایگاه اجتماعی در میان چهرههای اپوزیسیون برخوردار است.
در سیاست، معمولاً حکومتها بیشترین انرژی تبلیغاتی خود را صرف نیروهایی میکنند که آنها را رقیب جدی خود میدانند، نه کسانی که فاقد پایگاه اجتماعی مؤثر هستند. اگر چنین باشد، تمرکز مستمر بر تخریب جایگاه شاهزاده، خود میتواند نشانهای از میزان نگرانی حکومت نسبت به نفوذ اجتماعی او باشد.
در نهایت، اگر هدف جلوگیری از بازتولید استبداد در ایران است، راهحل نه حذف یک شخصیت سیاسی، بلکه ایجاد نهادهای دموکراتیک، قوه قضائیه مستقل، رسانههای آزاد، احزاب رقابتی و انتخابات سالم است. در چنین ساختاری، هیچ فرد یا جریانی، صرفنظر از نام و گرایش سیاسیاش، نخواهد توانست اراده خود را بر ملت تحمیل کند. آنچه آینده ایران را تضمین میکند، نه نفی یک فرد، بلکه حاکمیت قانون و رأی آزاد مردم است.

















