Tuesday, Jul 21, 2026

صفحه نخست » بن‌بست «نظام»، ته کوچه، پلاک ۱۴۰۵، سیروس فیروزیان

feat.jpg

خانه یکی‌مانده‌به‌آخر، درِ سیاه، بن‌بست نظام!
آری، خودش است؛ آدرس درست است.

اما!!!

شگفتا! چه کوچه غریبی؛ چرا این‌قدر سوت‌وکور، گویی از آدمیزاد خبری نیست!

تیر برق‌ها کج افتاده،
سیم‌ها پاره و آویزان،
تنه ترک‌خورده آن بید پیر، نماد شهر ما، پکیده و ترکیده،
درخت‌ها خشکیده،
سبزه‌ها سوخته،
سنگ‌فرش خیابان شکسته و ورآمده،
عجب خرابه‌ای شده، به‌خدا!

این، آن خانه من نبود!!!

خانه‌ام را ببین، شده خانه خانم‌هاویشان، تار عنکبوت بسته به آن، لانه جغد و خفاش شده، به یک کابوس می‌ماند.

خدا نکند که بیدار باشم!
ای کاش نباشم؛ از این بیداری بیزارم!

یک لحظه! صدایی آمد؟
از کجا؟ صدای ناله بود؟
به‌گمانم کسی زجه زده باشد.
این صدای ناله از کجاست؟
ای وای، بیدارم!

این دیگر چه کوچه ویرانه‌ای است!
بن‌بست وحشت،
اینجا آخر خط است،
پیش رویم کورسویی هم نیست؛
راه رفتن کجاست؟
بازگشتن؟
ایستادن؟

گاهِ ماندن نیست. نمی‌مانم، برمی‌گردم.

نه، نه، من و ترس؟!

می‌مانم، باید بود، باید این تاریکی، این سیاهی‌ها را بزدود!

با توام، یار دبستانی، پاشو مرد!
خاطره زیبای ما چشم‌به‌راه است.
بیا تا از این کابوس بیداری برخیزیم!
بیا تا با ننگِ مرگ بستیزیم!

شوری در جانم می‌جوشد، می‌دانم از چیست. در دلم غوغایی است.

کورسویی آن‌سوتر،
کسی مرا، ما را می‌خواند،
صدایش آشناست،
می‌شناسیمش، خودش است،
آوایش در گوشمان مانده، هرگز فراموشمان نشده!

صدایی، تو گویی از درون خود ما، می‌نالد و می‌سراید! همان ندایی که سال‌ها خفته مانده است.

این صدای آشنا، این هم‌صدای من کیست؟ بچه محلم است، هم‌بازی دبستانی‌ام؟

اما نه، یکی نیست،
فراتر از کوچه ما،
از دور و نزدیک،
همه‌جا،
هم‌نوا بسیارند، گویی همه می‌نالند؛
آری، همه!!!

آوای نوحه از پلاک ۱۴۰۱ می‌آید،
نوای گذر از ارتجاع سیاه،
رهایی از ۱۴۰۰ سالِ قهقرایی!

خدایا، چه می‌بینم، اینجا خانه من است؟! چهل‌وهفت سال گذشت،
چهل‌وهفت سال دربدری، به‌دور از مادر! افسوس!!!

پلاکش عوض شده؟
نمره‌اش ۱۳۵۷ بود، نه؟
چه نمره نحسی!

افسوس، خانه را خاک مرگ پر کرده،
افسوس که جوانی ما چشم بر بسته،
افسوس، داغ ماتم به دل‌ها نشسته!
عجب بیغوله‌ای، به‌خدا،
بوی مرگ می‌دهد اینجا!

زلزله‌ای باید تا این خرابه ویران آید! آتشفشانی تا گدازه‌هایش بر دل خواب‌آلودگان آتش بزند،
و
سیلی تا دردها را با خودش ببرد،
و
بارانی تا اشک‌ها را بشوید.

خدایا، بگذار تا از پس این شب سیاه، آفتاب، این‌بار از غرب برآید!

آری، روزگار نسل من برگردان و وارونه نوشته شد.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy