در ادبیات فارسی، «خفهخون گرفتن» کنایه از سکوت و انفعال است. این تعبیر این روزها بار دیگر در فضای سیاسی ایران شنیده میشود؛ آن هم در شرایطی که کشور با یکی از پرتنشترین دورههای چند دهه اخیر روبهرو است و بسیاری از شهروندان درباره سکوت رهبر جمهوری اسلامی در برابر پیامدهای این بحران پرسشهایی مطرح میکنند.
تاریخ ایران و جهان اسلام نشان میدهد حکومتهایی که راه اصلاح، مدارا و پذیرش نقد را بستند، اغلب با بحرانهای عمیقتری روبهرو شدند. در دوره خلافت عباسی نیز سرکوب مخالفان، محدود شدن فضای فکری و نادیده گرفتن مطالبات جامعه، زمینهساز نارضایتیهای گسترده شد؛ هرچند این حکومت سرانجام نه با یک قیام داخلی، بلکه در پی حمله مغولان از میان رفت.
نیمقرن حکومت جمهوری اسلامی نیز با اعتراضها و جنبشهای متعددی همراه بوده است؛ از اعتراضات اجتماعی و اقتصادی تا جنبشهای سیاسی که هر یک خواستار تغییر یا اصلاح بخشی از ساختار حکمرانی بودند. با این حال، بسیاری از منتقدان معتقدند حکومت نه تنها از این رویدادها درس نگرفته، بلکه در بسیاری موارد بر همان شیوههای گذشته پافشاری کرده است.
در سالهای اخیر، فشارهای اقتصادی، انزوای بینالمللی، کاهش ارزش پول ملی، گسترش نارضایتی عمومی و تنشهای نظامی، هزینههای سنگینی را بر کشور تحمیل کرده است. منتقدان بر این باورند که بخش مهمی از این وضعیت، نتیجه تصمیمهایی است که منافع ایدئولوژیک را بر منافع ملی و رفاه شهروندان مقدم دانسته است.
تجربه تاریخ نشان میدهد هیچ حکومتی صرفاً با اتکا به قدرت امنیتی یا تبلیغات سیاسی برای همیشه پایدار نمیماند. آنچه دوام یک نظام سیاسی را تضمین میکند، توانایی آن در اصلاح، پاسخگویی، پذیرش نقد و همراهی با مطالبات جامعه است. هرگاه این ظرفیت از میان برود، هزینههای بحران نه تنها متوجه حکومت، بلکه متوجه کل کشور و مردم خواهد شد.
سرنوشت حکومتها هرگز بهطور کامل قابل پیشبینی نیست، اما تاریخ بارها نشان داده است که بیاعتنایی به واقعیتهای جامعه و نادیده گرفتن ضرورت تغییر، میتواند پیامدهایی بهمراتب سنگینتر از آنچه زمامداران انتظار دارند به همراه داشته باشد. شاید مهمترین درس تاریخ نیز همین باشد؛ اینکه هیچ قدرتی از پیامدهای تصمیمهای خود مصون نیست و آینده هر کشور، بیش از هر چیز، به کیفیت حکمرانی آن گره خورده است.
پاینده بماند ایران.

















