ناصر اعتمادی
برای نخستین بار پس از پایان جنگ سرد، یک بحران منطقهای در خاورمیانه بهطور مستقیم در حال پیوند خوردن با رقابت قدرتهای بزرگ است. گزارشهای اخیر درباره همکاریهای نظامی و اطلاعاتی میان تهران و مسکو، از درهمتنیدگی روزافزون جنگ ایران و جنگ اوکراین حکایت دارد. این روند میتواند قواعد ژئوپلیتیک دو منطقه را بهطور همزمان دگرگون کند.
تحولات هفتههای اخیر نشان میدهند که جنگ میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحد آمریکا بهتدریج از چارچوب یک رویارویی منطقهای فراتر میرود و در حال پیوند خوردن با رقابتهای ژئوپلیتیکی گستردهتری است که از زمان جنگ اوکراین میان روسیه و غرب شکل گرفته است. شاید هنوز نتوان از دو «جنگ نیابتی» به معنای دقیق کلمه سخن گفت، اما نشانههای فزایندهای وجود دارد که از درهمتنیدگی دو صحنه بحران حکایت دارند به طوری که تحولات هر یک از این دو صحنه بر محاسبات راهبردی طرفهای درگیر در صحنۀ دیگر تأثیر میگذارد.
برای نخستین بار بعد از پایان جنگ سرد، یک بحران منطقهای مستقیماً به یکی از جبهههای رقابت جهانی میان قدرتهای بزرگ تبدیل شده است. گزارشهای اخیر درباره احتمال نقش روسیه در ارتقای توانایی فنی پهپادهای رژیم ایران و نیز ارائه اطلاعات هدفگیری برای حمله به برخی مراکز اطلاعاتی و نظامی آمریکا در منطقه، این برداشت را تقویت کردهاند. این گزارش ها نشان میدهند که رقابت روسیه و غرب دیگر به جبهه اوکراین محدود نیست و بهتدریج به خاورمیانه نیز سرایت کرده است.
در این افق حمایت روسیه از جمهوری اسلامی تنها به معنای کمک به یک متحد منطقهای نیست - به فرض این که روسیه جمهوری اسلامی ایران را حقیقتاً متحد منطقهای خود بداند -، بلکه میتواند بخشی از راهبرد بزرگتر مسکو برای فرسوده کردن توان آمریکا و متحدان اروپایی اش در جنگ اوکراین تلقی شود. حمایت مسکو از تهران در مقابله با آمریکا دستکم دو مزیت مهم برای کرملین دارد.
نخست آنکه، با گشوده شدن یک جبهه فعال در خلیج فارس، آمریکا ناچار خواهد شد بخشی از توان نظامی، اطلاعاتی، مالی و سیاسی خود را که تاکنون عمدتاً بر جنگ اوکراین متمرکز بوده است، میان دو بحران بزرگ جهانی تقسیم کند. از این منظر، جنگ ایران میتواند برای روسیه نقش یک اهرم راهبردی را در برابر حمایت گسترده غرب از اوکراین ایفا کند.
دوم آنکه، تشدید بحران در تنگه هرمز و افزایش ناامنی و نگرانی در بازارهای جهانی انرژی، معمولاً به افزایش قیمت نفت منجر میشود. این وضعیت میتواند درآمدهای نفتی روسیه را، حتی در شرایط تحریم، افزایش دهد و بخشی از هزینههای سنگین جنگ در اوکراین را جبران کند. بنابراین، هرچه بحران ژئوپلیتیکی در خلیج فارس عمیقتر شود، مسکو نیز از برخی پیامدهای اقتصادی آن بهره خواهد برد.
در مقابل، جمهوری اسلامی نیز از تعمیق همکاری با روسیه سود میبرد. ارتقای سامانههای پهپادی و موشکی از طریق دریافت فنون پیشرفته یا حتی همکاریهای اطلاعاتی و عملیاتی میتواند توان دفاعی و تهاجمی رژیم ایران را در برابر ایالات متحد آمریکا افزایش دهد و ظرفیت آن را برای ادامه جنگ بالا ببرد.
اما پیامد اصلی این روند، افزایش خطرناک سطح تنشهاست. هرچه همکاری تهران و مسکو گستردهتر شود، احتمال تشدید فشارهای نظامی آمریکا نیز برای یکسره کردن سرنوشت رژیم ایران نیز افزایش خواهد یافت. نشانههای این روند را میتوان در مواضع اخیر دونالد ترامپ مشاهده کرد که آشکارا از حمله به زیرساختهای حیاتی جمهوری اسلامی ایران، از جمله پلها و نیروگاههای برق، سخن گفته است. این تحول جنگ را وارد مرحلهای بسیار پرهزینهتر و غیرقابل پیشبینیتر خواهد کرد.
از سوی دیگر، چنین روندی احتمالاً به همگرایی بیشتر کشورهای غربی و بخش مهمی از دولتهای منطقه با آمریکا خواهد انجامید. با وجود اختلافات موجود میان واشنگتن و برخی متحدان اروپایی، هیچ اقتصاد بزرگی نمیتواند نسبت به پیامدهای اختلال در تنگه هرمز و دریای سرخ بیتفاوت بماند. امنیت انرژی همچنان یکی از ارکان اصلی ثبات اقتصاد جهانی است و هرگونه اختلال پایدار در صادرات نفت خلیج فارس، به افزایش هزینه حملونقل، رشد قیمت انرژی، تشدید فشارهای تورمی و کند شدن رشد اقتصادی در اروپا و دیگر مناطق جهان خواهد انجامید.
تشدید فشارهای اقتصادی و تحریمهای اتحادیه اروپا علیه روسیه نیز صرفاً واکنشی به جنگ اوکراین نیست، بلکه بخشی از تلاش غرب برای مهار پیوند فزاینده میان دو بحران اوکراین و خلیج فارس به شمار میرود. هرچه این دو جبهه بیش از پیش در محاسبات راهبردی قدرتهای بزرگ به هم گره بخورند، امکان مدیریت سیاسی بحران دشوارتر و خطر گسترش جنگ به سطحی فراتر از یک منازعه منطقهای بیشتر خواهد شد.
از این منظر، شاید مهمترین ویژگی مرحله کنونی آن باشد که جنگ ایران دیگر صرفاً جنگی میان تهران و واشنگتن نیست. این جنگ بهتدریج در حال تبدیل شدن به یکی از میدانهای رقابت میان قدرتهای جهانی است که در آن، اوکراین و خلیج فارس دیگر دو بحران جداگانه نیستند، بلکه دو جبهه بههمپیوسته از یک رویارویی ژئوپلیتیکی گستردهتر به شمار میروند. آینده این جنگ به این ترتیب به موازنه قدرت میان ایالات متحد آمریکا و روسیه گره خواهد خورد.
در این موازنه، جمهوری اسلامی - بهویژه جناحی که هرگونه مذاکره، مصالحه یا عادیسازی مناسبات با آمریکا را مترادف با مرگ سیاسی خود و پایان نظام میداند - حمایت روسیه و همهگیر شدن جنگ را ضامن حیاتی بقای خویش تلقی میکند. این نیروها نزدیکی به مسکو را آخرین پشتوانه راهبردی خود در برابر فشارهای نظامی و سیاسی آمریکا میبینند. اما، تکیه جمهوری اسلامی بر حمایت روسیه بیش از آنکه تضمینی برای بقای نظام اسلامی ایران باشد، توهمی راهبردی و پرهزینه است. تجربه روابط قدرتهای بزرگ نشان میدهد که آنان پیش از هر چیز بر پایه منافع خود عمل میکنند و تا جایی از متحدان ضعیفتر پشتیبانی میکنند که این حمایت برایشان سودمند و قابلکنترل باشد.
در این میان، مردم ایران و مخالفان راستین جمهوری اسلامی نباید مسئولیت اصلی حکومت در شکلگیری و تداوم این جنگ را از نظر دور بدارند. سیاست خارجی ستیزهجویانه، نظامیکردن مناسبات منطقهای، توسعه شبکههای نیابتی و تبدیل تقابل با آمریکا و اسرائیل به یکی از ارکان هویت نظام اسلامی، ایران را به موقعیتی رسانده که موجودیت مادی کشور و امنیت ساکنان آن در معرض تهدید قرار گرفته است.
از این منظر، پایان دادن به جنگ را نمیتوان تنها به تصمیم قدرتهای خارجی یا توافق میان دولتها واگذار کرد. مخالفان جمهوری اسلامی باید ابتکار سیاسی را به دست گیرند و با ارائه بدیلی ملی، مسئولانه و معتبر، راه عبور از نظامی را بگشایند که ادامه بقای خود را به تداوم بحران و جنگ و ویرانی کشور گره زده است. عبور از جمهوری اسلامی، در این معنا، نه صرفاً یک ضرورت سیاسی، بلکه اقدامی حیاتی برای جلوگیری از پیامدهایی است که میتوانند برای موجودیت جغرافیایی، زیرساختهای حیاتی، زندگی روزمره مردم و آینده کشور جبرانناپذیر باشد.















