ایران را تنها جمهوری اسلامی به این روز نینداخت. جمهوری اسلامی محصول خلأیی تاریخی، نادانی سیاسی و خیانتی فکری بود که سالها پیش از بهمن ۱۳۵۷ آغاز شده بود. گروههایی که ایران را نه یک میهن، بلکه میدان آزمایش ایدئولوژیهای وارداتی میدیدند، زمینه را برای روی کار آمدن حکومتی فراهم کردند که از نخستین روز، ملت ایران را در برابر امت اسلامی به حاشیه راند. کمونیستهای وابسته به اردوگاه شوروی، اسلامگرایان شیفته حکومت دینی، مجاهدین خلق و برخی جریانهای مسلح قومگرا، با وجود اختلافهای ظاهری، در یک نقطه مشترک بودند: ایران برای آنان در جایگاه نخست قرار نداشت.
یکی طبقه جهانی کارگر را بالاتر از ملت ایران مینشاند، دیگری امت اسلامی را جایگزین هویت ملی میکرد، مجاهدین خلق سازمان و رهبری عقیدتی خود را فراتر از کشور قرار میدادند و برخی احزاب قومگرا نیز هویت حزبی و منطقهای را بر وحدت ملی ترجیح میدادند. نامها و پرچمها متفاوت بود، اما نتیجه یکی بود: تضعیف ایران، تخریب دولت ملی و بازکردن راه برای سلطه جریانهایی که هیچ اعتقادی به منافع ملت نداشتند.
برای یک ملیگرا، ایران پیش از هر حزب، مذهب، طبقه، قوم و ایدئولوژی قرار دارد. ملیگرا میتواند مذهبی یا غیرمذهبی، پادشاهیخواه یا جمهوریخواه، چپ یا راست باشد، اما در لحظهای که منافع حزب و عقیدهاش با منافع ایران برخورد میکند، باید ایران را انتخاب کند. جریانی که در چنین لحظهای به دستور حزب، رهبر مذهبی، سازمان مسلح یا دولت خارجی گردن مینهد، هر نامی که بر خود بگذارد، ملی نیست.
دشمنی جریانهای ایدئولوژیک با ملیگرایی نیز اتفاقی نبود. ملیگرایی از شهروند میخواهد مستقل فکر کند و بپرسد هر سیاستی چه سودی برای ایران و مردم ایران دارد. ایدئولوژی، برعکس، از انسان اطاعت میخواهد. در نظام ایدئولوژیک، حقیقت از پیش تعیین شده است؛ یکبار در کتاب مقدس، بار دیگر در نوشتههای مارکس و لنین، در سخنان رهبر عقیدتی یا در بیانیه کمیته مرکزی. شهروند نباید بپرسد، بلکه باید پیروی کند.
کمونیسم سازمانیافته در ایران یکی از روشنترین نمونههای این بیماری سیاسی بود. بسیاری از کمونیستهای ایرانی به جای آنکه از درون تاریخ، فرهنگ و نیازهای جامعه ایران برنامهای برای عدالت اجتماعی ارائه دهند، نسخههایی را تکرار کردند که در مسکو نوشته شده بود. برای آنان، جهان به دو اردوگاه تقسیم میشد و ایران باید جایگاه خود را در کنار اردوگاه شوروی پیدا میکرد. استقلال ایران تا زمانی ارزش داشت که با منافع اتحاد شوروی تعارض پیدا نمیکرد.
حزب توده نمونه بارز این وابستگی سیاسی بود. این حزب خود را نماینده کارگران و زحمتکشان ایران معرفی میکرد، اما خط سیاسی آن در دورههای مهم تاریخی به سیاستهای شوروی وابسته بود. هنگامی که نیروهای شوروی بخشی از خاک ایران را ترک نمیکردند و حکومت مورد حمایت مسکو در آذربایجان شکل گرفته بود، انتظار میرفت یک حزب ایرانی بدون هیچ ابهامی در کنار تمامیت ارضی کشور بایستد. اما وابستگی ایدئولوژیک اجازه چنین موضع مستقلی را نمیداد.
این تنها یک خطای نظری نبود. حزب توده برای نفوذ در ارتش ایران نیز شبکهای گسترده ایجاد کرده بود. ارتش، ستون دفاع از تمامیت ارضی و امنیت ملی هر کشور است. حزبی که همزمان از یک قدرت خارجی الهام میگیرد و در ساختار نظامی کشور شبکه مخفی تشکیل میدهد، دیگر صرفاً در حال فعالیت سیاسی نیست؛ امنیت کشور را به میدان رقابت ایدئولوژیک تبدیل کرده است.
مشکل کمونیسم ایرانی دفاع از عدالت اجتماعی یا حقوق کارگران نبود. عدالت، کاهش فقر، حمایت از نیروی کار و مقابله با فساد، بخشهایی ضروری از هر برنامه ملیاند. مشکل از جایی آغاز شد که طبقه جای ملت را گرفت و وفاداری به اردوگاه جهانی بر وفاداری به کشور غلبه کرد. کمونیست ایرانی میتوانست عدالتخواه و در عین حال وطنپرست باشد، اما جریان وابستهای که تصمیمهای خود را با منافع شوروی هماهنگ میکرد، دیگر سیاستی ملی نداشت.
این جریانها سالها حکومت پهلوی را به وابستگی متهم کردند، اما خودشان در برابر یکی از بزرگترین قدرتهای خارجی آن دوران استقلال نداشتند. آنان دولتسازی، نوسازی، ارتش ملی، آموزش نوین، دانشگاه، راهآهن، صنعت و ایجاد دستگاه اداری سراسری را با واژههای ایدئولوژیک تحقیر میکردند. هر دستاوردی که ایران را منسجمتر، نیرومندتر و مدرنتر میساخت، از نظر آنان بورژوایی، امپریالیستی یا ضدخلق بود.
در دوران پهلوی، ایران از کشوری ضعیف، پراکنده و گرفتار نفوذ قدرتهای بیگانه به دولتی متمرکز، دارای ارتش ملی، آموزش سراسری، زیرساختهای نوین و جایگاهی معتبر در منطقه تبدیل شد. رضاشاه پایههای دولت مدرن را استوار کرد و محمدرضا شاه مسیر توسعه اقتصادی، صنعتی، آموزشی و اجتماعی را ادامه داد. ایران کاستیها و مشکلات خود را داشت، اما در مسیر ساختن بود، نه ویرانکردن.
دشمنی کمونیستها و اسلامگرایان با پهلوی تنها مخالفت با یک حکومت نبود. آنان با اصل دولت ملی و قدرتمند مشکل داشتند. حکومت پهلوی ایران را محور سیاست قرار میداد، در حالی که کمونیستها به انقلاب جهانی و اسلامگرایان به امت اسلامی میاندیشیدند. پهلوی از ملت، پرچم، تاریخ، ارتش و تمامیت ارضی سخن میگفت، اما مخالفان ایدئولوژیک، این مفاهیم را ابزار حکومت یا نشانه ارتجاع معرفی میکردند.
فاجعه در سال ۱۳۵۷ زمانی رخ داد که کمونیستها، اسلامگرایان، مجاهدین و دیگر گروههای انقلابی، با وجود اختلافهای عمیق، در تخریب پادشاهی و مشروعیتبخشیدن به خمینی به یکدیگر رسیدند. آنان چنان از پهلوی نفرت ساخته بودند که خطر حکومتی مذهبی و تمامیتخواه را نمیدیدند یا نمیخواستند ببینند.
بخش مهمی از چپ ایران گمان میکرد خمینی به دلیل شعارهای ضدآمریکایی و ضدغربی، متحدی قابل استفاده است. آنان تصور میکردند میتوان ابتدا پادشاهی را ساقط کرد و سپس روحانیت را کنار زد. این تحلیل نه نشانه هوشمندی سیاسی، بلکه نمایش کامل بیخبری آنان از جامعه، مذهب، قدرت و ساختار روحانیت بود. آنان عمامه را نردبان رسیدن به انقلاب دیدند، اما در نهایت همان روحانیت نردبان را کنار زد و بیشتر همراهان دیروز را سرکوب کرد.
جمهوری اسلامی ثمره همین نادانی تاریخی است. کسانی که با شعار آزادی و عدالت به میدان آمدند، کشوری را تحویل حکومتی دادند که نه آزادی را تحمل میکرد، نه عدالت را میشناخت و نه ایران را در اولویت قرار میداد. بنیانگذار جمهوری اسلامی آشکارا گفته بود افراد ملی به درد او نمیخورند و افراد مسلمان برای او اهمیت دارند. این سخن یک جمله حاشیهای نبود؛ اساس تفکر حکومت اسلامی را آشکار میکرد.
در جهانبینی خمینی، ملت ایران باید در امت اسلامی حل میشد. مرزهای ملی، تاریخ پیش از اسلام و هویت ایرانی ارزش مستقل نداشتند. ایران تا زمانی اهمیت داشت که بتواند پایگاه صدور انقلاب اسلامی باشد. نتیجه این نگاه را امروز میتوان در فقر، انزوا، ویرانی اقتصاد، نابودی زیرساختها و انتقال ثروت مردم ایران به پروژههای فرامرزی مشاهده کرد.
جمهوری اسلامی منابع ایران را به جای آبادانی کشور، صرف گسترش نفوذ ایدئولوژیک کرد. مردم ایران باید تورم، بیکاری، کمبود آب و برق و نابودی آینده فرزندانشان را تحمل میکردند تا حکومت بتواند خود را رهبر جهان اسلام و محور مقاومت معرفی کند. این دقیقاً نتیجه حکومتی است که امت را بالاتر از ملت و ایدئولوژی را بالاتر از منافع ملی قرار میدهد.
مجاهدین خلق نیز نمونه دیگری از همین ضدملیگراییاند. این سازمان از ترکیب اسلام انقلابی، مفاهیم مارکسیستی و تشکیلاتی بسته و فرمانبردار شکل گرفت. مجاهدین از واژه خلق استفاده میکردند، اما هیچگاه حاضر نبودند رأی آزاد مردم را جایگزین فرمان رهبر عقیدتی کنند. در ساختار آنان، سازمان از فرد مهمتر، رهبری از جامعه بالاتر و پیروزی تشکیلات از منافع ایران باارزشتر بود.
آزمون بزرگ مجاهدین در دوران جنگ ایران و عراق فرا رسید. آنان به عراق رفتند، از حمایت صدام حسین برخوردار شدند و از خاک کشوری که با ایران در جنگ بود، علیه نیروهای ایرانی عملیات کردند. مخالفت با جمهوری اسلامی هرگز نمیتواند همکاری با دشمنی را توجیه کند که خاک ایران را اشغال کرده، شهرهای ایران را هدف قرار داده و جان ایرانیان را گرفته بود.
ملیگرا میان حکومت و کشور تفاوت قائل میشود. جمهوری اسلامی ایران نیست، اما ایران نیز جمهوری اسلامی نیست. دشمنی با حکومت، مجوز قرارگرفتن در کنار دشمن خارجی و حمله به خاک و سربازان کشور نمیشود. مجاهدین خلق با این انتخاب نشان دادند که پیروزی سازمان را بالاتر از میهن قرار دادهاند.
شباهت مجاهدین خلق و جمهوری اسلامی نیز تنها در استفاده از مذهب و شعارهای انقلابی نیست. هر دو دارای رهبری غیرپاسخگو، ساختاری بسته و فرهنگی مبتنی بر اطاعتاند. هر دو منتقد را خائن معرفی میکنند و هر دو مدعیاند که تنها نماینده واقعی مردم هستند. یکی ولایت فقیه را مقدس میداند و دیگری رهبری عقیدتی را؛ اما در هر دو ساختار، فرد آزاد باید به پیروی فرمانبردار تبدیل شود.
در کنار اسلامگرایان، کمونیستها و مجاهدین، برخی جریانهای قومگرا نیز همان مسیر تقدم ایدئولوژی بر ایران را ادامه دادهاند. در این زمینه باید میان مردم کرد ایران و احزابی که خود را نماینده انحصاری آنان معرفی میکنند، تفاوتی روشن گذاشت.
مردم کرد بخشی جداییناپذیر از تاریخ و ملت ایراناند. کردهای ایران در دفاع از کشور، فرهنگ، تاریخ و تمامیت ارضی آن نقش داشتهاند و هیچ حزب مسلحی حق ندارد میلیونها شهروند کرد را ملک سیاسی خود بداند. داشتن اردوگاه، اسلحه، رسانه یا حمایت دولتهای خارجی، به هیچ گروهی حق نمایندگی انحصاری مردم کرد را نمیدهد.
مشکل از جایی آغاز میشود که حزبی به جای سخنگفتن از حقوق برابر شهروندان کرد ایران، هویت کردی را در برابر هویت ایرانی قرار دهد. مطالبه آموزش زبان مادری، توسعه اقتصادی، رفع تبعیض و مشارکت سیاسی حقوقی مشروع و ملیاند. اما تبدیل هویت قومی به پروژهای برای ایجاد حاکمیت موازی، جغرافیای سیاسی جداگانه یا نیروی مسلح حزبی، تهدیدی برای وحدت ملی است.
برخی احزاب کردستانی کمتر از ایران سخن میگویند و بیشتر بر ملت جداگانه، پرچم حزبی و ساختارهای منطقهای تأکید دارند. این احزاب نباید خود را صدای همه کردهای ایران معرفی کنند. هیچ مدرک قابل اعتمادی وجود ندارد که نشان دهد اکثریت مردم کرد خواهان جدایی از ایران یا تابعیت از احزاب مسلحاند. مردم کرد بسیار متنوعاند و بسیاری از آنان همزمان به فرهنگ کردی و هویت ایرانی خود افتخار میکنند.
کردبودن و ایرانیبودن در تضاد با یکدیگر نیستند. یک ایرانی کرد نباید برای اثبات هویت قومی خود از ایران فاصله بگیرد و برای اثبات ایرانیبودن نیز نباید زبان و فرهنگ خود را انکار کند. ملیگرایی واقعی ایران باید به اندازهای فراگیر باشد که کرد، ترک، بلوچ، عرب، لر، ترکمن، گیلک، مازندرانی و فارس، خود را مالک برابر کشور بدانند.
اما برابری شهروندی با واگذاری کشور به احزاب مسلح تفاوت دارد. هیچ گروهی نباید با تکیه بر حمایت دولتهای همسایه یا قدرتهای خارجی، برای تمامیت ارضی ایران تصمیم بگیرد. تاریخ منطقه نشان داده است که قدرتهای خارجی بارها از مسئله اقوام برای فشار بر ایران استفاده کردهاند. احزابی که موجودیت و توان نظامی خود را مدیون حمایت بیرونی هستند، باید درباره میزان استقلال سیاسی خود پاسخگو باشند.
ملیگرایی ایرانی دقیقاً در برابر این جریانهای تفرقهافکن قرار دارد. اسلامگرا میگوید مذهب مهمتر از ملت است. کمونیست وابسته میگوید طبقه و اردوگاه جهانی بالاتر از ملت قرار دارند. مجاهد خلق، سازمان و رهبر عقیدتی را بر کشور مقدم میداند. قومگرا نیز گاه هویت منطقهای را بالاتر از وحدت ملی مینشاند. ملیگرا اما میگوید همه این هویتها تنها در چهارچوب ایرانی آزاد، یکپارچه و قدرتمند میتوانند پایدار بمانند.
بازگشت ملیگرایی در میان جوانان ایران نیز اتفاقی نیست. جمهوری اسلامی نزدیک به نیم قرن تلاش کرد تاریخ ایران را تحقیر و هویت ایرانی را زیر سایه ایدئولوژی اسلامی پنهان کند. اما نتیجه برعکس شد. جوانانی که هرگز دوران پهلوی را ندیدهاند، امروز به تاریخ، شاهنامه، کوروش بزرگ، پرچم شیر و خورشید، نوسازی ایران و جایگاه پهلوی توجه میکنند.
این نسل با مقایسه ایران پیش از انقلاب و وضعیت امروز میپرسد چگونه کشوری که در مسیر پیشرفت، صنعتیشدن و افزایش قدرت منطقهای قرار داشت، به چنین فقر، انزوا و فروپاشی رسید. پاسخ را باید در همان انقلاب ایدئولوژیکی یافت که ایران را قربانی نفرت از پهلوی کرد.
برای بسیاری از ایرانیان، پادشاهی تنها نام یک شکل حکومت نیست. پادشاهی نماد تداوم تاریخی ایران، دولت ملی، ثبات، نظم، یکپارچگی سرزمینی و دورانی است که کشور به سوی توسعه حرکت میکرد. شاهزاده رضا پهلوی نیز برای بخش بزرگی از جامعه نماد بازگشت به همان اصل فراموششده است: ایران پیش از ایدئولوژی.
پشتیبانی از شاهزاده رضا پهلوی تنها از دلبستگی به یک نام تاریخی سرچشمه نمیگیرد. بسیاری از ایرانیان در او چهرهای را میبینند که میتواند نیروهای ملی را پیرامون تمامیت ارضی، سکولاریسم، برابری شهروندی و حق مردم برای تعیین نظام آینده گرد آورد. این دقیقاً همان چیزی است که جریانهای ایدئولوژیک و تفرقهافکن از آن هراس دارند.
آنان میدانند ملتی که دوباره به هویت، تاریخ و منافع ملی خود آگاه شود، دیگر زیر پرچم حزب، فرقه و سازمان به صف نخواهد شد. به همین دلیل، بسیاری از مخالفان ملیگرایی، بیشترین حملات خود را متوجه پهلوی و نمادهای ملی میکنند. مسئله آنان فقط مخالفت با یک شخص یا یک شکل حکومت نیست؛ آنان با شکلگیری دوباره یک مرکز ثقل ملی مشکل دارند.
ایران آینده نمیتواند بار دیگر به میدان آزمایش ایدئولوژیهای شکستخورده تبدیل شود. کشور دیگر توان پرداخت هزینه انقلاب اسلامی، انقلاب کمونیستی، رهبری عقیدتی یا ماجراجوییهای قومگرایانه را ندارد. نزدیک به نیم قرن ویرانی برای اثبات شکست این نسخهها کافی است.
ملیگرایی تنها راه بازسازی اقتدار ایران است، زیرا بدون یک هویت ملی مشترک نمیتوان دولت قدرتمند، ارتش ملی، اقتصاد شکوفا، سیاست خارجی مستقل و جامعهای آزاد ساخت. کشوری که شهروندانش پیش از ایرانیبودن، خود را پیرو حزب، مذهب، قوم یا دولت خارجی بدانند، همواره در معرض تجزیه، نفوذ و استبداد خواهد بود.
ملیگرایی پایدار به معنای دشمنی با جهان یا ملتهای دیگر نیست. ملیگرایی یعنی حکومت موظف باشد پیش از هر چیز از جان، مال، آزادی و منافع شهروندان ایران دفاع کند. یعنی ثروت کشور در خدمت آبادانی ایران قرار گیرد. یعنی ارتش از مرزهای کشور پاسداری کند، نه از پروژههای ایدئولوژیک در کشورهای دیگر. یعنی هیچ رهبر مذهبی، دبیرکل حزب یا سازمان مسلحی بالاتر از قانون و ملت نباشد.
ملیگرایی ایرانی باید سکولار، دموکراتیک و مبتنی بر برابری کامل شهروندان باشد. هیچ قوم، مذهب یا گروهی نباید شهروند درجه دوم شمرده شود. اما در مقابل، هیچ حزب یا سازمانی نیز حق ندارد به نام قوم، مذهب یا طبقه، تمامیت ارضی و حاکمیت ملی را به بازی بگیرد.
جریانهایی که در سال ۱۳۵۷ ایران را قربانی کینه خود از پهلوی کردند، باید در برابر تاریخ پاسخ دهند. کمونیستهایی که خطر خمینی را نادیده گرفتند، اسلامگرایانی که ملت را تحقیر کردند و مجاهدینی که در کنار صدام قرار گرفتند، نمیتوانند بدون پذیرش مسئولیت، بار دیگر برای آینده ایران نسخه بنویسند.
نسلی که یک بار با شعارهای فریبنده کشور را به آتش کشید، باید پیش از هر ادعایی توضیح دهد چرا ایران آباد و رو به پیشرفت را به حکومت ولایت فقیه تحویل داد. چرا آزادی را به آینده موکول کرد، چرا به هشدارها توجه نکرد و چرا هنوز پس از گذشت این همه سال، حاضر نیست به اشتباه تاریخی خود اعتراف کند.
ایران را شعارهای سرخ، عمامههای سیاه، رهبران عقیدتی و احزاب مسلح نجات نخواهند داد. ایران را مردمی نجات خواهند داد که منافع کشور را بالاتر از کینههای سیاسی، ایدئولوژیهای وارداتی و جاهطلبیهای حزبی قرار دهند.
اصل آینده ایران باید ساده، روشن و تغییرناپذیر باشد:
نه امت پیش از ایران، نه طبقه پیش از ایران، نه حزب پیش از ایران، نه قوم پیش از ایران و نه ایدئولوژی پیش از ایران.
نخست ایران.
امیر جاوید
فعال سیاسی از ترکیه

جنگ روایتها، از میدان نبرد تا اتاق خبر، بهرام فرخی















