پیشگفتار بخش نخست
در ادبیات کلاسیک لاتین، «امپراتوری» در اصل به یک قدرت مطلق بزرگ اشاره دارد که از یک مرکز واحد بر مردمان، سرزمینهای متعدد و قومیتهای گوناگون حکومت میکند. نخستین امپراتوریها در جهان نیز پارسها و رومیان بودند.
گفتمان پیرامون «امپراتوری» آمریکا و بهویژه این پرسش که:
«چگونه آمریکا به جایگاه امپراتوری امروزی خود رسید؟»
دانشمندان علوم سیاسی، نویسندگان اروپایی و آمریکایی رویکردهای متفاوتی را دنبال کردهاند. این پرسش نیازمند تفسیرهای تاریخی است. یک مدل تاریخی آشکار، مقایسه آن با دیگر امپراتوریهای بزرگ است که در این یادداشتها به آنها پرداخته میشود.
نخست، برخی از نویسندگانی معرفی میشوند که مقایسههای تاریخی بین امپراتوریها انجام میدهند؛ سپس، به کسانی که «روایت افول آمریکا» را تداوم میبخشند و در نهایت، مفاهیم نظم امپراتوری برای قرن بیستویکم مورد بحث قرار خواهد گرفت.
مقایسهها و قیاسهای تاریخی
(دیدگاه نویسندگان اروپایی و آمریکایی)
۱- «پروفسور دتلف یونکر»
(مورخ و استاد تاریخ آمریکا در دانشگاه هایدلبرگ آلمان)
یونکر درباره نیروی محرکه تاریخ آمریکا تحقیق میکند و «ایده تبلیغی آزادی» را در ترکیب با «مانویت ریشهدار و عمیق» بهعنوان ساختار سیاسیای که ایالات متحده را قادر ساخت تا بر بحرانها غلبه کند، در جنگها پیروز شود و به یک ابرقدرت تبدیل شود، شناسایی میکند.
کتاب او روایتی خواندنی از سیاست خارجی آمریکا از آغاز تا جورج دبلیو بوش است. تمرکز زمانی آن پس از جنگ جهانی اول است؛ رویکرد روششناختی آن به سمت بازیگران قوه مجریه آمریکا، بهویژه رؤسای جمهور، گرایش دارد.
به گفته پروفسور یونکر، ایالات متحده بهویژه زمانی قوی است که دشمنان اصلی در «تله مانوی» ــ یعنی انعطافناپذیری و تقسیم جهان به خیر و شر مطلق، دوست و دشمن، یا نور و تاریکی ــ گرفتار میشوند؛ همانطور که بین سالهای ۱۹۳۹ تا ۱۹۸۹ اتفاق افتاد (جنگ دوم جهانی، جنگ سرد و حقوق بشر و...).
با این حال، وقتی با تهدیدی وجودی مواجه نیست، سیاست خارجی واشنگتن فاقد جهتگیری است. در زمان بیل کلینتون، ایالات متحده اساساً خود را به دفاع از ارزشهای باستانی آنگلوساکسون، آزادی و مالکیت محدود کرد، در حالی که پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، مانویگرایی عمیقاً ریشهدار ظرف چند روز بازگشت.
از نظر یونکر، صحبت از «محور شرارت» «یک ژست عمومی ساختگی» نیست، بلکه هسته اصلی جهانبینی سیاسی جورج دبلیو بوش و اطرافیانش است.
۲- «لوتار روهل»
(دانشمند علوم سیاسی، روزنامهنگار برجسته و نویسنده آلمانی)
هدف روهل تحلیل «پدیده تاریخی منحصربهفرد» آمریکا بهعنوان یک قدرت جهانی است. او در انجام این کار، دائماً ایالات متحده را با امپراتوریهای گذشته مقایسه میکند.
روهل نیز تاریخ گسترش داخلی آمریکا، تصاحب ردای امپراتوری از بریتانیای کبیر و عملکرد آن در جنگ سرد را بازگو میکند. بخش عمدهای از این بحث حول محور پتانسیل نظامی و اقتصادی ایالات متحده میچرخد.
در نهایت، روهل با نگاهی اجمالی به تاریخ شرق، به ریشههای درگیری خاورمیانه میپردازد. ارائه کلی و پراکنده و تا حدودی نامنسجم، در نهایت به نتیجهای قانعکننده نمیرسد.
۳- «پیتر بندر»
(مورخ و روزنامهنگار)
بندر، ایالات متحده آمریکا را با مادر همه امپراتوریهای بزرگ، یعنی امپراتوری روم، مقایسه میکند.
او دورههای مختلف گسترش سرزمینی را در مقابل هم قرار میدهد، توجیهات ایدئولوژیک برای جایگاه قدرت بزرگ را بررسی میکند و نحوه مدیریت قدرت و سلطه را مورد توجه قرار میدهد.
در نهایت، او به سؤال حیاتی که تقریباً بهطور جهانی در بحث درباره آمریکا بهعنوان یک امپراتوری مطرح میشود، میپردازد:
«آیا یک قدرت امپراتوری میتواند بهصورت دموکراتیک تشکیل شود یا محکوم به دنبال کردن مسیر روم، از جمهوری به استبداد، است؟»
«پیتر بندر» از پاسخ به این سؤال طفره میرود. او کتابی بسیار خواندنی و تأملبرانگیز ارائه میدهد که در درجه اول از مقایسه درزمانی بهعنوان یک ابزار سبکی، یعنی نوعی آشناییزدایی، استفاده میکند که از طریق آن میتوان زمانه خود را از زاویهای متفاوت دید.
۴- «جان جوزف مرشایمر»
(استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو و نویسنده آمریکایی)
وی با کتاب خود درباره سیاست قدرتهای بزرگ، راه حل کندی و هنری کیسینجر را دنبال میکند. او به هماهنگی قدرتهای بزرگ و سیاستهای آنها در جنگ و صلح، از زمان کنگره وین، علاقهمند است.
مرشایمر نیز مانند کیسینجر، علیه مفاهیم ایدهآلیستی و به نفع سیاست واقعگرایانه مبتنی بر منافع استدلال میکند. بهطور ضمنی، به نظر میرسد این یک بررسی انتقادی از سیاست خارجی دولت کلینتون است.
مرشایمر در مقابل خوشبینی مبنی بر اینکه جهان پس از سال ۱۹۸۹ منازعات خود را بهطور مسالمتآمیزتری حل خواهد کرد، واقعگرایی یک استراتژیست قدرت بزرگ را که در نمونههای تاریخی آموزش دیده است، در تضاد قرار میدهد. او این تصور را که نهادهای بینالمللی و فراملی میتوانند نقش تعیینکنندهای در جلوگیری از جنگها در آینده داشته باشند، رد میکند.
مرشایمر وظیفه ایالات متحده را مهار «قدرتهای کوچکتر» و جلوگیری از لغزیدن نظام جهانی به «هرجومرج» میداند.
جالب اینجاست که او همچنان به مفهوم قدرتهای بزرگ رقیب متعهد است و ایالات متحده را بهعنوان یک «قدرت غالب» توصیف میکند، اما نه به صراحت بهعنوان یک «امپراتوری».
نگارنده بر این باور است که حملات جمهوری اسلامی، بهعنوان «یک قدرت کوچک»، به پایگاههای آمریکا، بهعنوان «یک قدرت غالب» یا ابرقدرت جهان، هیچ تأثیری بر استراتژیهای بلندمدت آمریکا در منطقه ندارد؛ چرا که آمریکا خود پایگاههای متعددی در منطقه دارد، این حملات سبب شکلگیری ائتلافی بزرگ میان کشورهای منطقه با محوریت عربستان شده است، قرارداد تازه ۵۸ میلیارد دلاری با بزرگترین شرکت سازنده تسلیحات نظامی آمریکا امضا کرده است و همچنین اسرائیل را...
همه و همه، گویای همان نظریه پروفسور یونکر نیست که میگوید:
«ایالات متحده آمریکا زمانی قوی است که دشمنان اصلی در "تله مانوی" گرفتار میآیند؟»
بخش سوم ادامه دارد...

















