Monday, Aug 3, 2026

صفحه نخست » هنگامی که انتخاب‌نکردن، خود یک انتخاب است، دارکوب

darkoob.jpgمسئولیت روشنفکر در لحظه تصمیم تاریخی

در زندگی شخصی، انسان ممکن است میان چند گزینه هیچ‌کدام را نپسندد و از انتخاب سر باز زند. نرفتن به یک مهمانی یا نخریدن کالایی خاص، تصمیمی فردی است و پیامد آن نیز عمدتاً به خود شخص بازمی‌گردد. اما سیاست، به‌ویژه در لحظه‌های بحرانی تاریخ، چنین نیست. در سیاست خلأ باقی نمی‌ماند. هر نیرویی که از یک سوی معادله کاسته شود، خواه‌ناخواه بر وزن سوی دیگر می‌افزاید.

از همین رو، انتخاب‌نکردن همیشه به معنای بی‌طرف‌ماندن نیست. گاه خودداری از انتخاب، خود یکی از صورت‌های انتخاب است؛ انتخابی که نه با اعلام رسمی، بلکه با پیامدهای عملی‌اش آشکار می‌شود.

ممکن است کسی بگوید: «من مخالف جمهوری اسلامی‌ام، مخالف جنگ نیز هستم، اما رضا پهلوی را هم قبول ندارم.» این موضع در سطح کلمات مستقل و اخلاقی به نظر می‌رسد. اما پرسش سیاست این نیست که فرد درباره خود چه تصوری دارد؛ پرسش این است که موضع او در جهان واقعی چه نتیجه‌ای تولید می‌کند.

سیاست دادگاه سنجش نیت‌های پاک نیست؛ عرصه محاسبه نیروها و پیامدهاست.

ممکن است فردی حقیقتاً از جمهوری اسلامی بیزار باشد و در عین حال نسبت به رضا پهلوی انتقاداتی جدی داشته باشد. حق نقد را نمی‌توان از کسی گرفت. هیچ شخصیت سیاسی نباید مقدس یا مصون از پرسش باشد. اما نقد یک شخصیت با انکار ضرورت تصمیم سیاسی تفاوت دارد.

در شرایط عادی می‌توان سال‌ها درباره بهترین شکل حکومت، کامل‌ترین قانون اساسی و مناسب‌ترین رهبر بحث کرد. اما در وضعیت اضطراری، پرسش تغییر می‌کند. دیگر نمی‌پرسیم کدام گزینه با همه آرزوهای ما سازگار است؛ می‌پرسیم کدام نیروی موجود می‌تواند جامعه را از وضعیت خطرناک کنونی عبور دهد.

کسی که در حال غرق‌شدن است، ابتدا وسیله نجات را برمی‌گزیند و پس از رسیدن به ساحل درباره رنگ قایق بحث می‌کند. این به معنای پرستش قایق یا سپردن ابدی سرنوشت به قایقران نیست؛ به معنای فهم تفاوت میان «لحظه نجات» و «زندگی پس از نجات» است.

دوره گذار نیز چنین ماهیتی دارد. رهبر گذار قرار نیست برای همیشه بر کشور حکومت کند یا شکل نهایی نظام را به مردم تحمیل کند. وظیفه او گردآوردن نیروهای پراکنده، حفظ انسجام کشور، جلوگیری از فروپاشی نهادها و فراهم‌کردن امکان انتخاب آزاد برای مردم است.

از این رو، حمایت از رضا پهلوی در دوره گذار الزاماً به معنای پذیرش پادشاهی یا تأیید بی‌قیدوشرط او نیست. یک جمهوری‌خواه نیز می‌تواند بپذیرد که او در شرایط کنونی از شناخته‌شدگی، پایگاه اجتماعی و ظرفیت نمادینی برخوردار است که دیگر مدعیان اپوزیسیون فاقد آن‌اند.

حمایت از گذار، بیعت با آینده نیست؛ توافق بر سر عبور از اکنون است.

ترک فعل سیاسی

حقوق حقیقتی را پذیرفته است که سیاست گاه از آن می‌گریزد: مسئولیت انسان تنها از آنچه انجام می‌دهد ناشی نمی‌شود؛ گاه از آنچه با وجود امکان و تکلیف از انجامش خودداری می‌کند نیز پدید می‌آید.

پزشکی که می‌تواند به مصدومی کمک کند اما از اقدام خودداری می‌کند، نمی‌تواند بگوید: «من کسی را مجروح نکردم؛ فقط کاری نکردم.» پاسخ حقوق این است که همین کاری که انجام ندادی، ممکن است در وقوع یا تشدید نتیجه نقش داشته باشد.

مسئولیت، تنها محصول عمل نیست؛ محصول اثر نیز هست.

در سیاست نیز کنشگر نمی‌تواند بگوید: «من از هیچ آلترناتیوی حمایت نکردم، پس مسئول هیچ نتیجه‌ای نیستم.» اگر او تنها گزینه عملی را تضعیف کند، بی‌آنکه جایگزینی هم‌سنگ ارائه دهد، این خودداری دیگر صرفاً سکوت نیست؛ بخشی از زنجیره علل تاریخی است.

در سیاست نیز ترک انتخاب، گاه همان ترک فعل مسئولیت‌آور است.

البته مخالفت سیاسی جرم نیست و تاریخ دادگاه کیفری نیست. سخن بر سر منطق مسئولیت است: همان‌گونه که در حقوق «کاری نکردن» همیشه به معنای «بی‌اثر بودن» نیست، در سیاست نیز «انتخاب نکردن» الزاماً به معنای «نقش نداشتن» نیست.

انتخاب مسئولیت می‌آورد؛ اما امتناع از انتخاب نیز مسئولیت را از میان نمی‌برد.

سیاست، انتخاب میان واقعیت‌هاست

یکی از خطاهای رایج روشنفکری آن است که سیاست را با انتخاب از میان ایده‌آل‌ها اشتباه بگیرد. گویی تاریخ انسان‌هایی کامل و بی‌نقص را در برابر ما می‌گذارد و ما آزادیم مطلوب‌ترین آنان را برگزینیم. حال آنکه سیاست تقریباً همیشه انتخاب میان گزینه‌های محدود و ناقص است.

سیاست، هنر انتخاب میان واقعیت‌هاست، نه مسابقه آرزوها.

تناقض آنجاست که بسیاری از همین روشنفکران سال‌ها از نظریه «انتخاب میان بد و بدتر» دفاع کردند. می‌گفتند برای جلوگیری از خطر بزرگ‌تر باید به گزینه‌ای رأی داد که خود نیز مطلوب نیست. اما هنگامی که سخن به رضا پهلوی می‌رسد، این منطق ناگهان کنار گذاشته می‌شود و انتظار می‌رود آلترناتیو، بی‌عیب، بی‌خطا و مورد توافق همه باشد.

اگر منطق «بد و بدتر» در انتخابات جمهوری اسلامی پذیرفته می‌شد، به طریق اولی در انتخاب رهبر یک دوره محدود گذار نیز باید قابل طرح باشد؛ زیرا اینجا سخن از تثبیت حکومتی دائمی نیست، بلکه از عبور از بحرانی تاریخی است.

افزون بر آن، قیاس یکسان هم نیست. در انتخابات جمهوری اسلامی، مردم میان نامزدهایی انتخاب می‌کردند که همگی درون همان ساختار تعریف شده بودند؛ اما نام پهلوی برای بخش بزرگی از جامعه با تجربه‌ای تاریخی متفاوت پیوند خورده است: ثبات بیشتر، توسعه، امنیت و اعتبار بین‌المللی.

اگر یک اصل فقط درباره رقیب ما صادق باشد، دیگر اصل نیست؛ ابزار است.

در خانه‌ای که آتش گرفته است می‌توان به تنها در خروجی اعتراض کرد: باریک است، رنگ مناسبی ندارد، سازنده‌اش محبوب ما نیست و ممکن است هنگام خروج ازدحام ایجاد شود. همه این نقدها شاید درست باشند؛ اما اگر نتیجه آنها منصرف‌کردن مردم از خروج باشد، منتقد، حتی اگر عاشق آتش نباشد، در عمل به ماندن آنان در آتش کمک کرده است.

با این حال، در مورد ایران تفاوت مهمی وجود دارد: مردم این در را کاملاً ناشناخته نمی‌دانند. نام پهلوی برای بسیاری تنها نام یک شخص نیست؛ حامل خاطره‌ای تاریخی است. بخشی از مردم دوران محمدرضاشاه را خود دیده‌اند و نسل‌های بعد نیز روایت آن دوره را از خانواده‌هایشان شنیده‌اند. نام رضاشاه نیز، با همه نقدهایی که می‌توان به او وارد کرد، با ایجاد دولت مدرن، نظم و نهادسازی پیوند خورده است.

بنابراین حمایت از رضا پهلوی برای بسیاری جهشی کور در تاریکی نیست؛ مقایسه‌ای است میان دو تجربه تاریخی. یک سو، جمهوری اسلامی با سرکوب، فقر، مهاجرت، انزوا و خطر جنگ؛ و سوی دیگر، نامی که در حافظه جمعی با ثبات، نوسازی و پیشرفت پیوند خورده است.

مردم نمی‌گویند آینده تضمین‌شده و بی‌نقص است. استدلال آنان ساده‌تر است: ما کارنامه دو نظم سیاسی را دیده‌ایم. اگر پشت این در را کاملاً نمی‌شناسیم، دست‌کم نشانی از آن در حافظه تاریخی ما باقی مانده است.

مردم همیشه از سر ناآگاهی به گذشته نگاه نمی‌کنند؛ گاه گذشته، تنها شاهدی است که برای داوری درباره آینده در اختیار دارند.

درس لهستان

تجربه لهستان نمونه روشنی از عقلانیت سیاسی در لحظه گذار است. لخ والسا فیلسوف یا سیاستمداری حرفه‌ای نبود؛ برق‌کار کشتی‌سازی گدانسک و فعال اتحادیه‌ای بود. اما به سبب ارتباط اجتماعی، اعتبار مبارزاتی و توان بسیج مردم، به رهبر جنبش همبستگی و سپس نماد گذار از کمونیسم تبدیل شد. مردم لهستان نگفتند چون والسا کارگر است یا سابقه اداره دولت ندارد، پس نمی‌تواند محور گذار باشد. آنان میان «بهترین متفکر کشور» و «مؤثرترین رهبر اجتماعی» تفاوت گذاشتند.

ممکن بود ده‌ها استاد و حقوقدان از او باسوادتر باشند، اما هیچ‌کدام لزوماً پایگاه اجتماعی او را نداشتند. ملت لهستان رساله فلسفی انتخاب نمی‌کرد؛ می‌خواست از حکومت کمونیستی عبور کند.

ملت‌ها در لحظه‌های تاریخی، کامل‌ترین انسان را انتخاب نمی‌کنند؛ مؤثرترین انسان را انتخاب می‌کنند.

پایگاه اجتماعی را نمی‌توان پشت میز تحریر ساخت. ممکن است روشنفکری از نظر نظری برتر باشد، اما جامعه نام او را نشناسد. ممکن است فعال سیاسی برنامه‌ای مفصل داشته باشد، اما نتواند حتی نزدیک‌ترین نیروها را گرد آورد.

زیرا آلترناتیو، با بیانیه متولد نمی‌شود؛ با اعتماد عمومی متولد می‌شود.

دموکراسی؛ فقط وقتی نتیجه را بپسندیم؟

بخش مهمی از مخالفان رضا پهلوی خود را مدافع دموکراسی می‌دانند. اما دموکراسی فقط احترام به رأیی نیست که روی کاغذ ثبت می‌شود؛ احترام به اراده مردم در هر شکلی است که امکان بروز بیابد.

در یک نظام آزاد، مردم با برگه رأی انتخاب می‌کنند. در استبداد، صندوق رأی آزاد وجود ندارد. حزب مخالف اجازه فعالیت ندارد، رسانه مستقل وجود ندارد و نامزد واقعی اپوزیسیون هرگز به انتخابات راه نمی‌یابد. در چنین شرایطی، خیابان زبان سیاست می‌شود.

شعار، اعتصاب، اعتراض، زندان‌رفتن و جان‌دادن، شکل‌هایی از بیان اراده سیاسی در غیاب انتخابات آزادند.

اگر مردمی زیر گلوله و سرکوب نام رضا پهلوی را فریاد می‌زنند، نمی‌توان اراده آنان را فقط به این دلیل که روی برگه رأی ثبت نشده، بی‌اعتبار دانست. رأی در یک دموکراسی در امنیت داده می‌شود؛ اما انتخاب سیاسی در یک دیکتاتوری گاه با آزادی و جان انسان نوشته می‌شود.

اراده‌ای که با خون نوشته می‌شود، کم‌ارزش‌تر از اراده‌ای نیست که با خودکار روی برگه رأی نوشته می‌شود.

دموکراسی احترام به انتخاب مردم است، نه فقط هنگامی که مردم همان کسی را انتخاب کنند که ما می‌پسندیم.

دموکراسی زمانی آزموده می‌شود که مردم، کسی را انتخاب کنند که ما انتخاب نکرده‌ایم.

امکان موجود، نه انسان کامل

رضا پهلوی بی‌نقص نیست. درباره توان سازمان‌دهی او، عملکرد اطرافیانش و امکان تبدیل حمایت نمادین به سازمان سیاسی می‌توان و باید پرسش کرد. اما وجود کاستی در یک آلترناتیو، به‌خودی‌خود وجود آلترناتیوی نیرومندتر را اثبات نمی‌کند. نقد یک آلترناتیو، آلترناتیو نمی‌سازد.

همچنین تناقضی آشکار وجود دارد: بخشی از مخالفان از ابتدا هرگونه پذیرش نقش رضا پهلوی را رد می‌کنند و سپس همان عدم همراهی را دلیلی بر ناتوانی او در متحدکردن اپوزیسیون می‌دانند.

کسی که از آغاز امکان وحدت را رد می‌کند، نمی‌تواند تمام مسئولیت فقدان وحدت را بر دوش دیگری بگذارد.

اگر رضا پهلوی مناسب نیست، باید پرسید چه شخص یا نهادی از پایگاه اجتماعی گسترده‌تر، شناخته‌شدگی بیشتر و توان بالاتری برای گردآوردن نیروها برخوردار است. عبارت‌هایی مانند «جامعه مدنی»، «رهبری جمعی» یا «ائتلاف دموکراتیک» تا زمانی که نام، ساختار، شبکه و قدرت بسیج نداشته باشند، آلترناتیو سیاسی نیستند؛ آرزوهای محترمند.

فرصت تاریخی نیز نامحدود نیست. نمی‌توان دهه‌ها انتظار کشید تا فردی ظهور کند که هم محبوب میلیون‌ها نفر باشد، هم هیچ خطایی نداشته باشد و هم همه جریان‌ها را راضی کند.

هیچ ملتی با انتظار برای ظهور انسان کامل نجات نیافته است.

پذیرش رضا پهلوی برای دوره گذار نباید به اطاعت شخصی یا تعطیل نقد تبدیل شود. این حمایت باید مشروط باشد: حفظ تمامیت ارضی، جدایی دین از حکومت، انتخابات آزاد، مجلس مؤسسان، آزادی احزاب و واگذاری شکل نهایی نظام به رأی مردم.

حمایت از او نه بیعت با پادشاهی، بلکه توافق بر سر مأموریتی محدود است: رساندن کشور به نقطه‌ای که مردم بتوانند آزادانه انتخاب کنند.

روشنفکری که همه گزینه‌ها را رد می‌کند، اما هیچ راه عملی نشان نمی‌دهد، خود را در موقعیتی قرار می‌دهد که همیشه حق دارد و هرگز مسئول نیست. اگر حکومت بماند، می‌گوید مخالف بودم؛ اگر آلترناتیو شکست بخورد، می‌گوید هشدار داده بودم؛ و اگر دیگران موفق شوند، خود را شریک نتیجه می‌داند.

این روشنفکری نیست؛ مصونیت‌طلبی اخلاقی است.

جمهوری اسلامی برای بقا نیاز ندارد اکثریت مردم دوستش داشته باشند. کافی است مخالفانش نتوانند بر سر حداقل‌ها توافق کنند. یک حکومت اقلیت زمانی می‌تواند بر اکثریت ناراضی حکومت کند که آن اکثریت به ده‌ها اقلیت متخاصم تقسیم شده باشد.

از این رو، ردکردن تنها محور دارای پایگاه اجتماعی، بدون ارائه جایگزینی هم‌وزن، موضعی خنثی نیست. ممکن است صاحب این موضع در قلب خود دشمن جمهوری اسلامی باشد؛ اما تاریخ قلب انسان‌ها را داوری نمی‌کند، اثر اعمال آنان را داوری می‌کند. هیچ‌کس مجبور نیست رضا پهلوی را دوست داشته باشد یا از پادشاهی دفاع کند. اما کسی که مدعی نجات ایران است، باید میان ترجیح شخصی و ضرورت تاریخی تفاوت بگذارد.

اگر آلترناتیوی نیرومندتر وجود دارد، باید معرفی شود و قدرت واقعی آن نشان داده شود. اگر وجود ندارد، ردکردن امکان موجود به امید ظهور انسانی کامل، قمار با سرنوشت کشوری است که شاید دیگر فرصت انتظار نداشته باشد.

در سیاست عملی، میان «نخواستن جمهوری اسلامی» و «انجام‌دادن کاری مؤثر برای پایان آن» فاصله‌ای بزرگ وجود دارد.

عدم انتخاب همیشه بی‌طرفی نیست. نه لزوماً انتخابی از سر علاقه؛ بلکه انتخابی از راه نتیجه.

تاریخ، نیت‌ها را داوری نمی‌کند؛ نتایج را داوری می‌کند.

اگر اندیشه در برابر تاریخ مسئول است.

انتخاب نیز در برابر تاریخ مسئول است.

و گاه بزرگ‌ترین انتخاب انسان، همان انتخابی است که گمان می‌کند هرگز انجام نداده است.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy