Sunday, Aug 9, 2026

صفحه نخست » سرنوشت عدالت در جامعه‌ای که اعتماد خود را از دست داده است؛ از پرونده ثابتی تا جنجال دیدار آشوری با رضا پهلوی، دارکوب

darkoob.jpg(بخش اول)

عدالت، پیش از آنکه در دادگاه‌ها شکست بخورد، در ذهن‌هایی شکست می‌خورد که دیگر به یکدیگر اعتماد ندارند.

در این چهار سال، سه رخداد ظاهراً بی‌ارتباط، ذهن مرا به پرسشی مشترک رساند.

نخست، اعتراض‌های گسترده به حضور پرویز ثابتی در یکی از تجمع‌های ایرانیان خارج از کشور، هم‌زمان با جنبش «زن، زندگی، آزادی».

دوم، طرح شکایت قضایی علیه او؛ تلاشی برای آنکه یک پرونده تاریخی، پس از نزدیک به نیم‌قرن، دوباره در برابر افکار عمومی گشوده شود.

و سوم، واکنش‌های تند به دیدار داریوش آشوری با رضا پهلوی؛ واکنش‌هایی که گاه تا آنجا پیش رفت که صرف گفت‌وگو با یک شخصیت سیاسی، نه اختلاف نظر، بلکه نوعی خیانت اخلاقی تلقی شد.

در نگاه نخست، این سه رخداد هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند. یکی به یک مقام امنیتی پیش از انقلاب مربوط است، دیگری به یک پرونده حقوقی و سومی به دیدار یک روشنفکر با شخصیتی سیاسی. اما هرچه بیشتر به آنها فکر کردم، بیشتر دریافتم که مسئله، نه پرویز ثابتی است، نه داریوش آشوری و نه حتی رضا پهلوی.

مسئله، شیوه داوری ماست.

چرا در جامعه‌ای که بیش از هر زمان دیگری از آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و عدالت سخن می‌گوید، هنوز گفت‌وگو با رقیب برای بسیاری تحمل‌ناپذیر است؟ چرا پیش از آنکه حقیقت جست‌وجو شود، حکم صادر می‌شود؟ و چرا گذشته، بیش از آنکه موضوع شناخت باشد، به حق وتو برای زمان حال و آینده تبدیل می‌شود؟

اگر در داوری امروز خود چنین گرفتار نفرت و بی‌اعتمادی هستیم، این پرسش نیز پیش روی ما قرار می‌گیرد که فردا، در دوران گذار، عدالت را چگونه اجرا خواهیم کرد؟

این مجموعه تلاشی برای پاسخ به این پرسش‌هاست. نه برای دفاع از کسی و نه برای محکوم کردن کسی؛ بلکه برای فهمیدن اینکه چگونه بخشی از فرهنگ سیاسی ما، نفرت را چنان در تار و پود خود تنیده است که گاه پیش از هر استدلالی، نتیجه را از پیش تعیین می‌کند.

اگر چنین باشد، مسئله فقط داوری درباره چند شخصیت تاریخی نیست؛ مسئله، توانایی یا ناتوانی ما در داوری عادلانه است. جامعه‌ای که هنوز نتوانسته از اخلاق نفرت عبور کند، حتی اگر بهترین قوانین را نیز بنویسد، در تحقق عدالت با دشواری روبه‌رو خواهد شد؛ زیرا نفرت، فقط داوری را منحرف نمی‌کند، اعتماد را نیز می‌فرساید و بدون اعتماد، عدالت از یک اصل مشترک اجتماعی به سلاحی در دست اردوگاه‌های رقیب تبدیل می‌شود.

اعتماد، تنها یک احساس اجتماعی نیست؛ پیش‌شرط هر داوری منصفانه است، زیرا هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند درباره گذشته گفت‌وگویی سازنده داشته باشد اگر پیشاپیش به انگیزه، صداقت و امکان گفت‌وگوی طرف مقابل بی‌اعتماد باشد.

هر بار که روشنفکری، به جای فهمیدن، به حذف روی می‌آورد، تنها یک رقیب سیاسی را از خود دور نمی‌کند؛ سرمایه اجتماعی خود را نیز از دست می‌دهد. مردم، پیش از آنکه استدلال روشنفکر را کنار بگذارند، احساس می‌کنند روشنفکر، آنان را کنار گذاشته است.

شاید یکی از مهم‌ترین پرسش‌های ایران امروز، همین گسست روزافزون میان جامعه و روشنفکر باشد؛ نه اینکه چه کسی حق دارد، بلکه اینکه چرا جامعه دیگر حاضر نیست به بخشی از روشنفکران گوش دهد.

بخش بزرگی از جامعه، داوری خود را تنها بر پایه روایت‌های تاریخی یا نوستالژی شکل نمی‌دهد؛ بلکه بر پایه تجربه زیسته خود در دو نظام سیاسی به آن می‌رسد. مردم تنها با حافظه تاریخی داوری نمی‌کنند؛ تجربه زیسته آنان نیز در این داوری نقش تعیین‌کننده دارد. از همین رو، تجربه زیسته گاه برای مردم از هر روایت تاریخی باورپذیرتر و اثرگذارتر است. پیش از آنکه مردم را به نادرستی داوری متهم کنیم، باید بفهمیم داوری آنان بر چه تجربه‌ای استوار شده است.

اگر روشنفکری این واقعیت را نادیده بگیرد یا آن را صرفاً به ناآگاهی، تبلیغات یا نوستالژی فروبکاهد، دیگر با جامعه گفت‌وگو نمی‌کند؛ از موضعی برتر، درباره جامعه داوری می‌کند و درست از همین نقطه است که اعتماد فرومی‌ریزد.

برای بسیاری از شهروندان، این پرسش شکل می‌گیرد که اگر حتی یک روشنفکر برجسته نیز نتواند بدون طرد شدن با یک شخصیت سیاسی گفت‌وگو کند، آن هم شخصیتی که بخش قابل توجهی از جامعه ایران او را نماینده دیدگاه سیاسی خود می‌داند، این همه سخن از آزادی، مدارا، تکثر و دموکراسی چه ارزشی خواهد داشت؟

این، بخشی از تجربه زیسته جامعه است؛ تجربه‌ای که نه از کتاب، بلکه از مشاهده رفتار کنشگران سیاسی و روشنفکران شکل می‌گیرد.

یکی از پرسش‌هایی که کمتر به آن پرداخته شده، مسئله زمان است.

پرویز ثابتی بیش از چهار دهه است که در ایالات متحده زندگی می‌کند. سال‌ها پیش نیز کتاب مفصلی درباره فعالیت‌های خود منتشر کرده بود و دیدگاهش در دسترس عموم قرار داشت. اگر هدف، صرفاً بررسی حقوقی یا تاریخی عملکرد او بود، این امکان در سال‌های پیش نیز وجود داشت.

اما این پرسش همچنان باقی است که چرا این پرونده درست در مقطعی به یکی از مهم‌ترین موضوعات فضای سیاسی تبدیل شد که بزرگ‌ترین جنبش اعتراضی چند دهه اخیر ایران جریان داشت و مسئله اصلی، همبستگی نیروهای مخالف جمهوری اسلامی بود؟

این نوشته قصد پاسخ قطعی به این پرسش را ندارد. اما طرح خودِ پرسش ضروری است؛ زیرا در سیاست، زمانِ طرح یک موضوع، گاه به اندازه خود موضوع اهمیت دارد.

در سیاست، پرسش فقط این نیست که چه گفته می‌شود؛ بلکه این نیز هست که چه زمانی گفته می‌شود و نتیجه عملی آن چیست.

اگر نتیجه یک اقدام، آگاهانه یا ناآگاهانه، آن باشد که بخشی از نیروهای مخالف به جای تمرکز بر مسئله اصلی، درگیر نزاعی تاریخی شوند، دست‌کم باید این پرسش را مطرح کرد که چه کسی از این جابه‌جایی اولویت‌ها سود برد و چه کسی هزینه آن را پرداخت. در سیاست، گاه پاسخ به این پرسش از پاسخ به پرسش «چه کسی مقصر بود؟» مهم‌تر است.

اما در یک نکته کمتر می‌توان تردید کرد: هرگاه اولویت‌ها جابه‌جا و شکاف میان نیروهای مخالف عمیق‌تر شود، سنگین‌ترین هزینه آن نه در خارج از کشور، بلکه در داخل ایران پرداخت می‌شود؛ جایی که شهروندان معترض با بازداشت، زندان، اعدام یا دیگر اشکال سرکوب روبه‌رو هستند.

اگر عدالت بدون توجه به حقیقت، زمان و پیامد از مسیر خود منحرف می‌شود، اکنون می‌توان به همان پرونده‌ای بازگشت که جرقه این نوشته را زد؛ نه برای صدور حکم درباره یک فرد، بلکه برای آزمودن معیارهایی که با آنها حکم صادر می‌کنیم.

ادامه دارد...



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy