Thursday, Aug 13, 2026

صفحه نخست » عروس ابتکار از بازداشتگاه آمریکا؛ مظلوم‌نمایی با تحریف تاریخ

ebtekar.jpgخبرنامه گویا - خانم مریم طهماسبی، همسر عیسی هاشمی و عروس معصومه ابتکار، در یادداشتی از بازداشتگاه مهاجرت آمریکا، شرایط چهار ماه گذشته خود، همسر و فرزندشان را «کابوسی پایان‌ناپذیر» توصیف کرده و خواستار پایان بازداشت خانواده شده است. او می‌گوید آنان اقامت دائم آمریکا و سابقه‌ای عاری از جرم دارند و صرفاً به‌دلیل پیوند خانوادگی با ابتکار مجازات می‌شوند؛ موضوعی که وکیل خانواده نیز بر آن تأکید کرده و اکنون در دادگاه‌های آمریکا در حال بررسی است.

اما یک بخش از روایت خانم طهماسبی را نمی‌توان بی‌چون‌وچرا پذیرفت. او نوشته است مادر همسرش در ماجرای گروگان‌گیری سال ۱۳۵۸ صرفاً «مترجم گروگان‌گیران» بوده است. معصومه ابتکار فقط مترجم نبود؛ او سخنگوی انگلیسی‌زبان و چهره رسانه‌ای دانشجویانی بود که ۵۲ آمریکایی را ۴۴۴ روز گروگان گرفتند و مواضع آنان را در برابر رسانه‌های جهان نمایندگی می‌کرد. ابتکار در مصاحبه‌ای تلویزیونی، هنگامی که از او پرسیده شد آیا می‌تواند اسلحه بردارد و گروگان‌ها را بکشد، پاسخ مثبت داد و سال‌ها بعد نیز اشغال سفارت را «بهترین مسیری» توصیف کرد که در آن زمان می‌شد در پیش گرفت.

یادداشت مریم طهماسبی در نشریه هیل:

پیام یک زن از جهنم بازداشتگاه مهاجرتی ICE

من، همسرم و پسرم ماه‌هاست در بازداشت هستیم؛ با وجود اینکه اقامت دائم داریم و هیچ سابقه کیفری نداریم. این کابوسی تحمل‌ناپذیر و بی‌پایان است.

نام من مریم طهماسبی است و استاد روان‌شناسی و آمار در کالج لس‌آنجلس پیرس هستم--یا دست‌کم تا ۹ آوریل بودم؛ روزی که زندگی من و خانواده‌ام برای همیشه تغییر کرد.

nation.jpg

آن روز سر کلاس تدریس می‌کردم که پسرم برایم پیام فرستاد و گفت پدرش برای بردنش از مدرسه نیامده و تلفنش را هم جواب نمی‌دهد؛ چیزی که اصلاً از او بعید بود. پسرم را از مدرسه برداشتم، با اضطراب به خانه برگشتم و با پلیس تماس گرفتم، چون فکر می‌کردم اتفاق وحشتناکی برای همسرم افتاده است. با این حال حتی به ذهنم هم نرسید که ممکن است ICE او را بازداشت کرده باشد. ما مقیم دائم قانونی آمریکا هستیم و گرین‌کارت معتبر داریم. همسرم، عیسی هاشمی، نیز استاد دانشگاه است و زندگی حرفه‌ای خود را صرف راهنمایی دانشجویان دکتری در رشته روان‌شناسی کسب‌وکار در دانشگاه Chicago School کرده است. هر دوی ما دانشجویان دکتری بسیاری را راهنمایی کرده‌ایم که در میانشان کهنه‌سربازانی هستند که دهه‌ها به این کشور خدمت کرده‌اند. ما هیچ سابقه کیفری نداریم؛ حتی یک جریمه رانندگی هم نداشته‌ایم. من به «حاکمیت قانون» باور داشتم و مطمئن بودم اگر مشکلی در وضعیت مهاجرتی ما وجود داشته باشد، دولت از مجاری قانونی به ما اطلاع خواهد داد.

وقتی فهمیدم یک کارزار تخریبی آنلاین، بدون هیچ مبنای معتبر یا وجاهت حقوقی، دولت آمریکا را متقاعد کرده که یک‌شبه و بدون طی تشریفات قانونی و حتی بدون اطلاع دادن به ما، برای لغو گرین‌کارت‌هایمان اقدام کند، به‌شدت شوکه شدم. دولت تصمیم گرفته بود همسرم را به‌خاطر این مجازات کند که فرزند زنی است که در سال ۱۹۷۹ برای گروگان‌گیران ایرانی مترجمی می‌کرد--آن هم پیش از آنکه عیسی اصلاً به دنیا آمده باشد.

من به این کشور آمدم چون می‌خواستم برای خودم و خانواده‌ام زندگی‌ای بسازم که بر اساس اعمال و انتخاب‌های خودمان تعریف شود، نه کارهای دیگران. اما اکنون زندگی ما به‌خاطر کاری که شخص دیگری نزدیک به ۵۰ سال پیش انجام داده، از هم پاشیده است.

تصور کنید زنی مستقل هستید که هر روز با تبعیض جنسیتی و مردسالاری دست‌وپنجه نرم می‌کند و بعد به شما می‌گویند نه‌تنها افکار و دستاوردهای علمی خودتان اهمیتی ندارد، بلکه به‌نوعی مسئول تصمیم‌هایی هستید که هرگز نگرفته‌اید و اتفاقاتی که حتی پیش از تولدتان رخ داده است. انگار هویت مستقلی ندارید و صرفاً بر اساس روابط خانوادگی می‌توان وجود و هویت شما را نادیده گرفت. این مجازات بر اساس نسب خانوادگی است. امیدوار بودم ایالات متحده آمریکا، کشوری که دوستش داشتم، متفاوت باشد.

سرانجام موقعیت تلفن همسرم نشان داد که او در یکی از مراکز ICE در مرکز لس‌آنجلس است. توانستم آنجا حدود یک دقیقه با او صحبت کنم. گفت به او گفته‌اند که با وجود بازداشت خودش، من و پسرمان در امان هستیم. معلوم شد این حرف دروغ بوده است.

روز بعد، وقتی پسرم را به مدرسه می‌بردم، خودرویم توسط خودروهای وزارت امنیت داخلی محاصره شد و من و پسرم را بازداشت کردند. مجبور شدم تماشا کنم که به دست‌های پسرم--که دانش‌آموز دبیرستان است و ۱۲ سال است به‌طور قانونی در کالیفرنیا زندگی می‌کند--دستبند می‌زنند. همان شب ما را در شرایطی وحشتناک از لس‌آنجلس به تگزاس منتقل کردند؛ شرایطی که در این نامه وارد جزئیاتش نمی‌شوم. از آن زمان تاکنون در تگزاس مانده‌ایم.

من و پسرم بیش از ۱۲۰ روز است که در مرکز پردازش مهاجرتی دیلی نگهداری می‌شویم و از همسرم جدا هستیم. او را به مرکز بازداشت جنوب تگزاس در پیرسال منتقل کرده‌اند. شرایط او حتی وحشتناک‌تر است و باید به‌تنهایی با آن روبه‌رو شود. وقتی درخواست کردم همسرم را به دیلی، که اصطلاحاً «مرکز بازداشت خانوادگی» نامیده می‌شود--اصطلاحی که وجودش به‌خودی‌خود عمیقاً نگران‌کننده است--منتقل کنند تا کنار ما باشد، به من گفتند در پرونده خاص ما، جداسازی خانواده سیاست و قاعده است.

برایم دشوار است بفهمم چگونه ممکن است چنین اتفاقی برای افرادی بیفتد که هرگز قانون را نقض نکرده‌اند، آن هم در نظامی که تصور می‌کردم بر حاکمیت قانون استوار است.

در چهار ماه گذشته ما را از جهنم عبور داده‌اند و سلامت جسمی و روانی‌مان به شکلی آسیب دیده که شاید آثار آن تا سال‌ها قابل جبران نباشد. فقط اجازه داریم هر دو هفته یک‌بار، آن هم به مدت ۱۰ دقیقه و تحت نظارت، با همسرم صحبت کنیم. پسرم که فقط انگلیسی صحبت می‌کند و از دوره پیش‌دبستانی در نظام آموزشی کالیفرنیا بوده، نمی‌تواند بفهمد چرا تنها کشوری که آن را خانه خود می‌داند، چنین رفتاری با او دارد.

آنچه بر سر ما آمده، مشخصاً برای درهم‌شکستن جسم و روح ما طراحی شده است.

من یک مادر هستم، نه یک شهید؛ بنابراین همیشه سلامت و رفاه پسرم را بر هر رؤیا یا آرزویی که خودم داشته باشم ترجیح می‌دهم. اما حتی زمانی که تصمیم دشوار گرفتیم و خواستیم اجازه دهند داوطلبانه ایالات متحده--کشوری را که وطن و خانه خود می‌دانیم--ترک کنیم، دولت نه‌تنها با آن مخالفت کرد، بلکه اعلام کرد اگر دادگاهی با خروج ما موافقت کند، به آن تصمیم اعتراض خواهد کرد.

به عبارت دیگر، آنها می‌خواهند بازداشت نامحدود ما، بدون هیچ پایانی در چشم‌انداز، ادامه پیدا کند. اما با چه هدفی؟ بارها و بارها این سؤال را از خودم پرسیده‌ام. هیچ دلیلی پیدا نمی‌کنم که چرا باید ما را در معرض چنین مجازات طاقت‌فرسایی قرار دهند. ما پول یا قدرتی نداریم که از ما حمایت کند، سپری در برابر این وضعیت باشد یا برایمان نفوذ بخرد. ما دو آموزگار از طبقه کارگر هستیم که در یک آپارتمان اجاره‌ای، زندگی معمولی طبقه کارگر را می‌گذراندیم و هرگز تصور نمی‌کردیم چنین اتفاقی برایمان بیفتد.

به همین دلیل به کمک شما نیاز داریم. درد عظیمی را تحمل می‌کنیم و در کابوسی تحمل‌ناپذیر و بی‌پایان گرفتار شده‌ایم. می‌خواهم پسرم زندگی عادی داشته باشد، نه اینکه روزهایش را در این مرکز بازداشت وحشتناک در دیلی بگذراند. هیچ کودکی سزاوار چنین چیزی نیست. هیچ انسانی سزاوار آن نیست. از هر کسی که وجدانی دارد می‌خواهیم به ما کمک کند تا این کابوس پایان یابد. حرف‌های بیشتری دارم که می‌خواهم بگویم، اما آنچه خواندید نسخه‌ای است که در شرایط فعلی و در حالی که در بند هستم، احساس می‌کنم گفتنش برایم امن است.

با این جمله تمام می‌کنم: اگر چنین اتفاقی می‌تواند برای ما--یک خانواده قانون‌مدار متشکل از دو استاد دانشگاه و یک پسر جوان--بیفتد، می‌تواند برای هر کسی اتفاق بیفتد.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy