چگونه میتوان با حفظ اختلافات، از خودزنی سیاسی عبور کرد و همگرایی را به اقدام تبدیل کرد؟
تقریباً همه نیروهای مخالف جمهوری اسلامی بر یک نکته توافق دارند: اپوزیسیون پراکنده است و برای اثرگذاری بر تحولات ایران به همگرایی بیشتری نیاز دارد. این سخن را سالهاست از جمهوریخواه و مشروطهخواه، چپ و لیبرال، فعال سیاسی و رسانه میشنویم.
اما پرسش دشوارتر این است: اگر تقریباً همه همگرایی را ضروری میدانند، چرا همگرایی شکل نمیگیرد؟ شاید بخشی از پاسخ در این باشد که ما هنوز میان اختلاف، رقابت و دشمنی مرز روشنی نکشیدهایم. اختلاف سیاسی طبیعی است؛ رقابت سیاسی لازمه دموکراسی است؛ اما وقتی رقیب به دشمن تبدیل میشود، همکاری ناممکن میشود.
هدف این نوشته نقد فرد، جریان یا رسانه مشخصی نیست. مسئله رفتاری است که با درجات مختلف در بخشهای گوناگون اپوزیسیون دیده میشود. بسیاری از کسانی که چنین رفتاری دارند، مخالفان صادق و دیرینه جمهوری اسلامیاند. بحث بر سر نیت آنها نیست؛ بحث بر سر مسیر و پیامد است. در سیاست، نیت خوب لزوماً به نتیجه خوب نمیانجامد.
رقیب سیاسی، دشمن سیاسی نیست
جمهوریخواه و مشروطهخواه درباره شکل نظام آینده اختلاف دارند. چپ و لیبرال درباره اقتصاد اختلاف دارند. نیروهای سیاسی درباره آمریکا، اسرائیل، سیاست خارجی، تمرکزگرایی و تمرکززدایی و دهها مسئله دیگر اختلاف خواهند داشت. قرار هم نیست این اختلافات از میان بروند.
اگر فردای جمهوری اسلامی یک نظام دموکراتیک در ایران شکل بگیرد، همین نیروها باید با یکدیگر رقابت کنند. یکی از جمهوری دفاع خواهد کرد و دیگری از پادشاهی مشروطه؛ یکی از اقتصاد آزاد و دیگری از دولت رفاه. داور نهایی نیز مردم خواهند بود.
مشکل از جایی آغاز میشود که هر جریان، مشروعیت حضور جریان دیگر را زیر سؤال ببرد. بخشی از منتقدان شاهزاده رضا پهلوی چنان سخن میگویند که گویی حمایت از او اساساً خارج از دایره اپوزیسیون مشروع است. در نقطه مقابل، بخشی از هواداران پرشور شاهزاده رضا پهلوی نیز چنان رفتار میکنند که گویی اساساً اپوزیسیون معتبر دیگری وجود ندارد. حتی گاهی وقتی از «بزرگان اپوزیسیون» سخن گفته میشود، واکنش این است که مگر غیر از شاهزاده، بزرگ دیگری هم وجود دارد؟
این دو نگاه از دو نقطه کاملاً متفاوت آغاز میشوند، اما ممکن است به یک نتیجه برسند: کوچککردن دایره کسانی که حق حضور در آینده سیاسی ایران دارند.
شاهزاده رضا پهلوی میتواند یکی از مهمترین چهرههای اپوزیسیون و از نظر هوادارانش رهبر گذار باشد؛ اما این با پذیرش موجودیت دیگر نیروهای سیاسی منافاتی ندارد. همانگونه که مخالفت با شاهزاده رضا پهلوی نیز نباید به انکار وزن سیاسی و اجتماعی او و هوادارانش منجر شود. دموکراسی از همینجا آغاز میشود: پذیرفتن حق حضور کسی که با او مخالفیم.
جنگ و یک دوگانه خطرناک
جنگ و منازعات اخیر مسئله را پیچیدهتر کرده است. در بخشی از اپوزیسیون این تصور شکل گرفته که هنگام حمله خارجی فقط دو انتخاب وجود دارد: یا باید در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفت یا در کنار مهاجم. اما انتخاب سومی نیز وجود دارد:
میتوان مخالف حمله به ایران بود، از جان مردم و منافع ملی ایران دفاع کرد و در همان حال مخالف جمهوری اسلامی باقی ماند.
ایران و جمهوری اسلامی یک چیز نیستند. همانگونه که مخالفت با جمهوری اسلامی به معنای حمایت از بمباران ایران نیست، مخالفت با حمله خارجی نیز الزاماً به معنای حمایت سیاسی از جمهوری اسلامی نیست. از سوی دیگر، اپوزیسیون باید مراقب باشد مخالفتش با حکومت به نادیدهگرفتن حقوق ایران تبدیل نشود.
نمونهای که شخصاً شاهد آن بودم برایم آموزنده بود. در جلسهای، یکی از حاضران اظهار داشت چون تنگۀ هرمز آبراهی بینالمللی است، جمهوری اسلامی حقی بر آن ندارد. اشکال چنین سخنی فقط حقوقی نیست. بخشهایی از تنگۀ هرمز در آبهای سرزمینی ایران قرار دارد و ایران بهعنوان کشور ساحلی از حقوق و مسئولیتهایی برخوردار است؛ هرچند این حاکمیت، حق عبور ترانزیتی کشتیها در آبراه بینالمللی را از میان نمیبرد. میتوان با سیاست جمهوری اسلامی درباره تنگه مخالفت کرد، بدون آنکه حقوق ایران بهعنوان کشور ساحلی را نفی کرد.
همانجا گفتم تصور کنید رسانه جمهوری اسلامی همین چند جمله را جدا کند و به مخاطبان خود نشان دهد و بگوید: «ببینید مخالفان ما فقط با جمهوری اسلامی مخالف نیستند؛ حقوق ایران را هم قبول ندارند.» این همان دامی است که اپوزیسیون باید از آن دوری کند:
نه دفاع از ایران به معنای دفاع از جمهوری اسلامی است و نه مخالفت با جمهوری اسلامی مجوز نادیدهگرفتن حقوق و منافع ایران.
وقتی حکومت از زبان مخالفان استفاده میکند
این مسئله فقط فرضی نیست. گاهی یک فعال سیاسی یک ساعت درباره جمهوری اسلامی سخن میگوید. پنجاهوپنج دقیقه آن نقد حکومت است و پنج دقیقه آن حملهای تند به فرد یا جریان دیگری در اپوزیسیون. برای دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی کدام پنج دقیقه ارزشمندتر است؟ همان پنج دقیقه آخر. کافی است آن را جدا کند، زمینه گفتوگو را کنار بگذارد و با تیتر مناسب منتشر کند: «افشاگری مخالف جمهوری اسلامی علیه اپوزیسیون.»
نمونه رامین پرهام قابل توجه است. رسانه حکومتی تسنیم سخنان او را با عنوان «مشاور سابق رضا پهلوی» منتشر کرد و حمله بسیار تند او به رضا پهلوی را به تیتر تبدیل کرد. اهمیت این نمونه در شخص رامین پرهام نیست. من هیچ دلیلی ندارم که در مخالفت او با جمهوری اسلامی تردید کنم. مسئله سازوکار تبلیغاتی است. حکومت لازم نیست حمله به اپوزیسیون را خودش تولید کند. مخالفان آن را تولید میکنند و حکومت بهترین قسمت را انتخاب میکند.
حتی ارزش تبلیغاتی چنین سخنی برای حکومت بیشتر از سخنان یکی از مقامات خودش است. وقتی رسانه حکومتی به شاهزاده رضا پهلوی حمله میکند، مخاطب میداند با تبلیغات حکومتی روبهروست. اما وقتی همان حمله از زبان یک مخالف جمهوری اسلامی نقل و او از سوی رسانه حکومتی «مشاور سابق رضا پهلوی» معرفی میشود، حکومت میتواند بگوید: «این را ما نمیگوییم؛ خودشان میگویند.»
هدف نهایی نیز فقط تخریب یک شخصیت نیست. پیام عمیقتر میتواند این باشد:
«اینها خودشان هم یکدیگر را قبول ندارند؛ چگونه میخواهند ایران را اداره کنند؟»
این پیام برای حکومتی که بخش بزرگی از جامعه از آن ناراضی است، بسیار ارزشمند است.
نقد کنیم، اما حکم صادر نکنیم
این سخن به معنای تعطیلکردن نقد نیست. برای نمونه، اگر شاهزاده رضا پهلوی در برابر یک رویداد دردناک مربوط به قربانیان ایرانی واکنش متناسبی نشان نداده باشد، باید بتوان از او پرسید چرا. هیچ شخصیت سیاسی نباید از نقد مصون باشد. اما میان این دو گزاره فاصله بزرگی وجود دارد:
«فلان موضع یا سکوت شاهزاده رضا پهلوی اشتباه بود و نیازمند توضیح است.»
و:
«پس رضا پهلوی دشمن ایران یا خواهان کشتار ایرانیان است.»
اولی نقد سیاسی است؛ دومی صدور حکم درباره هویت و انگیزه یک انسان براساس یک رفتار است. همین قاعده درباره منتقدان او نیز صادق است. اگر تحلیل یک مخالف شاهزاده رضا پهلوی را نادرست میدانیم، حق نداریم فوراً او را «عامل جمهوری اسلامی» بنامیم.
اشتباه شاهزاده رضا پهلوی مجوز دشمنسازی از او نیست؛ اشتباه منتقدان شاهزاده رضا پهلوی نیز مجوز حکومتیخواندن آنان نیست.
مسئولیت رسانهها
رسانههای فارسیزبان خارج از کشور نیز در این میان مسئولیت بزرگی دارند. رسانه میتواند فضای گفتوگو ایجاد کند و میتواند شکاف موجود را عمیقتر کند.
به نظر نویسنده، تجربه «منوتو» از این نظر قابل تأمل است. این رسانه با برنامههای سرگرمی، موسیقی، مستند و استفاده از آرشیو تاریخی توانسته بود طیف وسیعی از مخاطبان را جذب کند. اما نزدیکی محسوس بخشی از روایت تاریخی آن به تصویری بسیار مثبت از دوران پهلوی، این خطر را ایجاد کرد که بخشی از مخاطبان آن را نه رسانهای برای همه، بلکه رسانهای نزدیک به یک روایت سیاسی خاص ببینند.
این به معنای آن نیست که دستاوردهای دوران پهلوی نباید بازگو شوند. جمهوری اسلامی چهار دهه برای تخریب آن دوران تبلیغ کرده و بازخوانی منصفانه تاریخ ضروری است. اما بازخوانی تاریخ با آرمانیکردن تاریخ تفاوت دارد.
به نظر نویسنده، همین ملاحظه درباره ایران اینترنشنال نیز وجود دارد. برنامههایی مانند «فریدون» یا برجستهشدن تحلیلهایی درباره سقوط قریبالوقوع جمهوری اسلامی میتواند مرز میان تحلیل، آرزو و واقعیت را مخدوش کند. ضعیفشدن جمهوری اسلامی، شکست نظامی آن یا افزایش فشار خارجی، هیچکدام بهخودیخود معادل سرنگونی نیست.
سرنگونی زمانی به یک امکان سیاسی واقعی تبدیل میشود که نارضایتی عمومی به سازمانیابی، اعتصاب، نافرمانی مدنی، حضور اجتماعی، ریزش در دستگاه قدرت و وجود آلترناتیوی قابل اعتماد متصل شود. رسانهای که خواهان گذار از جمهوری اسلامی است، بیش از هر چیز باید به جامعه در فهم واقعیت کمک کند، نه اینکه آرزوی تغییر را جایگزین تحلیل شرایط تغییر کند.
هزینهای که افراد معتدل میپردازند
فرهنگ حمله و برچسبزنی یک پیامد کمتر دیدهشده نیز دارد: افراد معتبر را از ورود به میدان منصرف میکند. فرض کنیم چند ایرانی صاحبنام، خوشنام و مستقل حاضر شوند بدون هیچ ادعای رهبری، صرفاً برای فراهمکردن زمینه گفتوگوی نیروهای مختلف قدم جلو بگذارند.
اگر بدانند فردای اعلام نامشان، یک گروه آنها را «شاخی در برابر شاهزاده» معرفی خواهد کرد و گروه دیگری آنها را «پروژه سلطنت» خواهد نامید، چرا باید اعتبار چند دهساله خود را وارد چنین میدان پرهزینهای کنند؟ آدمهای محترم معمولاً علاقهای به ورود به جنگهای توییتری و تلویزیونی ندارند. در نتیجه، اتفاقی معکوس رخ میدهد: هزینه مشارکت برای افراد معتدل بالا میرود و میدان بیشتر در اختیار کسانی قرار میگیرد که از نزاع سیاسی استقبال میکنند.
فرهنگ تخریب بنابراین فقط افراد حاضر در اپوزیسیون را از یکدیگر دور نمیکند؛ ممکن است مانع ورود کسانی شود که توان نزدیککردن آنها را دارند.
همگرایی؛ شعار یا پروژه؟
تقریباً همه میگویند اپوزیسیون باید همگرا شود. اما همگرایی با تکرار کلمه «همگرایی» اتفاق نمیافتد. همگرایی به بستر، سازوکار، قواعد، دستور کار و کسانی نیاز دارد که نخستین قدم را بردارند.
من در این زمینه پیشنهاد تشکیل یک کنگره ملی ایرانیان را مطرح کردهام. ایده ساده است: گروهی محدود از ایرانیان صاحبنام، مستقل و خوشنام تنها مسئولیت دعوت از طیفهای مختلف را برای تشکیل کنگره بر عهده بگیرند. این هیئت قرار نیست اپوزیسیون را رهبری کند. قرار نیست نظام آینده را تعیین کند. قرار نیست رهبر انتخاب کند. حتی قرار نیست پس از تشکیل کنگره جایگاه ویژهای داشته باشد.
با افتتاح کنگره، مأموریت هیئت دعوتکننده پایان مییابد و اعضای آن به کار و زندگی خود بازمیگردند.
از آن لحظه، خود کنگره باید درباره آییننامه، مدیریت، ساختار و چگونگی ادامه کار تصمیم بگیرد.
بااینحال، حتی چنین پیشنهادی نیز با مخالفت روبهرو میشود. برخی ممکن است آن را «شاخی در برابر شاهزاده رضا پهلوی» ببینند. دیگرانی احتمالاً از زاویهای کاملاً معکوس به آن بدبین خواهند بود. این مخالفتها حق آنهاست. اما پرسش من ساده است:
اگر کنگره ملی راه مناسبی نیست، راه بهتر چیست؟
ممکن است پیشنهاد من اشتباه باشد. ممکن است سازوکاری بسیار بهتر، عملیتر و فراگیرتر وجود داشته باشد. اگر چنین است، باید آن را ارائه کرد و دربارهاش بحث کرد. اما نمیتوان هم از پراکندگی اپوزیسیون شکایت کرد، هم همگرایی را ضروری دانست، هم هر پیشنهاد عملی را رد کرد و در پایان هیچ جایگزینی ارائه نداد. در چنین حالتی «همگرایی» دیگر پروژه سیاسی نیست؛ شعاری بیهزینه است.
لازم نیست همفکر شویم
شاید یکی از اشتباهات ما خود کلمه «وحدت» باشد. اپوزیسیون ایران نه میتواند و نه لازم است همفکر شود. آنچه نیاز داریم توانایی همکاری در عین اختلاف است. جمهوریخواه جمهوریخواه بماند؛ مشروطهخواه مشروطهخواه؛ چپ چپ بماند و لیبرال لیبرال. درباره تاریخ نیز هرکس روایت خود را داشته باشد.
اما میتوان بر چند اصل حداقلی توافق کرد: حفظ ایران و تمامیت ارضی آن، جدایی دین و حکومت، حقوق برابر شهروندی، آزادی احزاب و رسانهها، انتخابات آزاد و پذیرش رأی مردم درباره نظام آینده. بعد باید یک تجربه عملی همکاری ایجاد کرد.
نه لزوماً برای حل همه مشکلات ایران؛ نه برای تعیین نظام آینده؛ نه حتی برای حل همه اختلافات اپوزیسیون. فقط برای اثبات یک چیز:
ما میتوانیم با کسی که مانند ما فکر نمیکند، برای هدفی مشترک کار کنیم.
اعتماد با صدور بیانیه درباره ضرورت اعتماد ساخته نمیشود. اعتماد محصول تجربه موفق همکاری است.
مسیر باریک
اپوزیسیون ایران در برابر مسیری باریک قرار گرفته است: میان مخالفت با جمهوری اسلامی و دفاع از منافع ایران؛ میان نقد و تخریب؛ میان رهبری و فردمحوری؛ میان تکثر و پراکندگی؛ میان حمایت خارجی و وابستگی؛ میان امید به تغییر و توهم سقوط قریبالوقوع؛ و سرانجام میان شعار همگرایی و دشواری واقعی همکاری.
افتادن از هر سوی این مسیر میتواند، حتی برخلاف نیت ما، به سود جمهوری اسلامی تمام شود. مسئله یافتن خائن نیست؛ مسئله یافتن راه درست است.
کسانی که از یکدیگر انتقاد میکنند ممکن است همگی صادقانه خواهان پایان جمهوری اسلامی باشند و در عین حال در تحلیل یا روش خود اشتباه کنند. وظیفه ما نباید حذف آنان باشد؛ باید بتوانیم خطاها را نقد کنیم، از تجربه بیاموزیم و راههای بهتر را بیازماییم.
هدف نیز نباید ساختن اپوزیسیونی باشد که همه در آن یک حرف میزنند. هدف باید ساختن اپوزیسیونی باشد که با وجود اختلاف، قادر به تصمیم و عمل مشترک باشد. اگر کنگره ملی بتواند قدمی در این مسیر باشد، باید آن را آزمود. اگر راه بهتری وجود دارد، باید آن را جایگزین کرد. اما یک چیز روشن است: ادامه وضع موجود، راهحل نیست.
اپوزیسیون ایران بیش از یک بیانیه تازه درباره اتحاد، به یک تجربه موفق همکاری نیاز دارد؛ حتی اگر این تجربه در آغاز کوچک باشد. شاید مسیر خروج از بنبست نیز از همینجا آغاز شود:
از شعار به سازوکار، از سازوکار به همکاری و از همکاری به عمل.

سه زن، سه روشنفکر فرهنگی و سیاسی، مسعود نقره کار

از «تلاش لرزان» تا پاسخگویی موفق، پارمیس ح.















