یکی از عجیبترین اتفاقات سیاست امروز ایران این است که هنوز بخش بزرگی از بحثهای اپوزیسیون خارج از کشور در سایه شکست سال ۵۷ زندگی میکند. هر روز یک نفر از کنگره ملی حرف میزند، دیگری از شورای فراگیر، یکی از تکثرگرایی و دیگری از رهبری جمعی. وجه مشترک بسیاری از این حرفها هم روشن است: نباید یک چهره سیاسی به محور اصلی مبارزه تبدیل شود و همه گروهها باید از همان ابتدا سهمی در رهبری داشته باشند.
پشت بخشی از این نگاه یک ترس تاریخی وجود دارد: خمینی.
بسیاری از کسانی که امروز از هر نوع رهبری فردی وحشت دارند، هنوز تجربه سال ۵۷ را با خود حمل میکنند. آنها یک بار پشت سر خمینی قرار گرفتند، رهبری او را پذیرفتند، تصور کردند پس از سقوط حکومت وقت، همه نیروهای سیاسی در قدرت آینده سهم خواهند داشت و بعد با واقعیتی کاملاً متفاوت روبهرو شدند.
اما اینجا یک پرسش اساسی وجود دارد که کمتر درباره آن صحبت میشود:
چرا باید اشتباه سیاسی آن نسل برای همیشه به نسلهای بعدی ایران تحمیل شود؟
اگر بخشی از نیروهای سیاسی در سال ۵۷ درباره خمینی اشتباه کردند، مسئولیت آن اشتباه قبل از هر چیز بر عهده خود آنهاست.
خمینی شخصیت ناشناختهای نبود که ناگهان در روز پیروزی انقلاب از آسمان ظاهر شده باشد. او روحانیای با جهانبینی مشخص بود. نگاهش به سیاست، مذهب، جامعه و حکومت را پنهان نکرده بود. مسئله این بود که بسیاری از نیروهای آن زمان یا سخنان او را جدی نگرفتند، یا آنچه را نمیخواستند ببینند نادیده گرفتند، یا تصور کردند پس از رسیدن به هدف مشترک، یعنی سقوط حکومت، میتوانند او را کنترل کنند.
این یکی از بزرگترین اشتباهات سیاسی آن نسل بود.
آنها بیش از آنکه خمینی را بشناسند، به تصویری که خودشان از او ساخته بودند اعتماد کردند.
عدهای او را وسیلهای برای رسیدن به انقلاب دیدند.
عدهای تصور کردند روحانیت پس از سقوط حکومت به مسجد بازخواهد گشت.
عدهای گمان کردند خمینی قدرت اداره کشور را ندارد و نیروهای سیاسی و روشنفکری بعداً میدان را در اختیار خواهند گرفت.
عدهای نیز آنقدر گرفتار دشمنی با حکومت وقت بودند که حاضر نبودند درباره فردای سقوط آن سؤال جدی بپرسند.
نتیجه را همه دیدیم.
مشکل فقط این نبود که آنها رهبر انتخاب کردند.
مشکل این بود که رهبر خود را درست نشناختند.
این تفاوت بسیار مهم است.
اشتباه سال ۵۷، داشتن رهبر نبود؛ شناخت غلط رهبر بود
امروز برخی از همان تجربه نتیجه میگیرند که چون در سال ۵۷ خمینی رهبر انقلاب شد و جمهوری اسلامی از دل آن انقلاب بیرون آمد، پس این بار اصولاً نباید هیچ فردی محور رهبری باشد.
این نتیجهگیری منطقی نیست.
اگر پزشکی یک بار تشخیص غلط بدهد، نتیجه نمیگیریم که از این پس هیچ بیماری نباید پزشک داشته باشد. میگوییم باید پزشک را بهتر شناخت، سابقهاش را سنجید، روشش را بررسی کرد و برای تصمیمهایش سازوکار نظارتی داشت.
در سیاست هم همین است.
تجربه خمینی نباید ما را به این نتیجه برساند که ایران نباید رهبر داشته باشد.
باید ما را به این نتیجه برساند که هیچ رهبری نباید بدون شناخت، بدون پاسخگویی، بدون محدودیت قدرت و بدون تعهد روشن به رأی مردم پذیرفته شود.
این دقیقاً همان جایی است که مقایسه شاهزاده رضا پهلوی با خمینی از اساس فرو میریزد.
چگونه میتوان رضا پهلوی را با خمینی در یک ترازو گذاشت؟
بعضی از مخالفان شاهزاده رضا پهلوی هنوز از همان الگوی سال ۵۷ استفاده میکنند. میگویند یک بار همه پشت سر یک نفر رفتند و نتیجهاش خمینی شد، پس این بار نباید اجازه داد رضا پهلوی به محور رهبری تبدیل شود.
اما این قیاس فقط وقتی ممکن است که همه تفاوتهای اساسی میان این دو شخصیت را عمداً حذف کنیم.
خمینی نماینده یک تفکر مذهبی ایدئولوژیک بود که در نهایت حکومت را بر پایه ولایت فقیه بنا کرد.
رضا پهلوی بیش از چهار دهه است درباره حکومت سکولار، حق انتخاب مردم، جدایی دین از حکومت، تمامیت ارضی ایران و تصمیم نهایی ملت درباره شکل نظام سیاسی سخن گفته است.
ممکن است مخالفان او با پادشاهی مخالف باشند.
ممکن است با خانواده پهلوی اختلاف تاریخی داشته باشند.
ممکن است جمهوریخواه باشند.
اینها همه حق سیاسی آنهاست.
اما نمیتوان چهل و چند سال موضع سیاسی یک فرد را نادیده گرفت و فقط به دلیل اینکه او امروز یک چهره محوری است، او را در ذهن خود به خمینی دیگری تبدیل کرد.
اینجا دیگر مسئله احتیاط سیاسی نیست.
اینجا مسئله ناتوانی در تشخیص دو پدیده کاملاً متفاوت است.
اگر کسی پس از این همه سال هنوز نتواند میان روحانیای که حکومت دینی و ولایت فقیه را نمایندگی میکرد و شاهزاده رضا پهلوی که تصمیم درباره نوع حکومت آینده را به مردم واگذار میکند تفاوت قائل شود، مشکل دیگر کمبود اطلاعات نیست.
مشکل نوعی انجماد فکری در سال ۵۷ است.
یعنی فرد همچنان با همان عینک، همان ترسها و همان شکستهای نیم قرن پیش به ایران امروز نگاه میکند.
نسل امروز بدهکار اشتباه نسل ۵۷ نیست
این شاید مهمترین بخش بحث باشد.
نسل جوان امروز ایران نه در انقلاب ۵۷ شرکت کرده، نه خمینی را رهبر کرده و نه مسئول محاسبات سیاسی آن دوران بوده است.
پس چرا باید تا ابد هزینه آن اشتباه را بپردازد؟
چرا جوانی که امروز در ایران زندگی میکند باید به دلیل ترس یک فعال سیاسی هفتاد یا هشتاد ساله که هنوز از تجربه سال ۵۷ عبور نکرده، از انتخاب یک رهبر سیاسی محروم شود؟
این نسل جمهوری اسلامی را با تمام وجود تجربه کرده است.
زندگیاش، اقتصادش، آزادیهایش و آیندهاش زیر سایه همین نظام گذشته است.
حق دارد خودش تصمیم بگیرد.
حق دارد نگاه متفاوتی به تاریخ داشته باشد.
حق دارد از چهرهای حمایت کند که نسل قبلی دوستش ندارد.
و مهمتر از همه، حق دارد اشتباهات سیاسی پدران و مادران خود را تکرار نکند.
تجربه نسل گذشته محترم است، اما حق وتو بر آینده ایران نیست.
کسی نمیتواند بگوید چون من در سال ۵۷ به خمینی اعتماد کردم و شکست خوردم، نسل ۱۴۰۵ هم حق ندارد به هیچ چهره محوری اعتماد کند.
این منطق یعنی تحمیل شکست شخصی یک نسل به نسلی که اصلاً در آن تصمیم شریک نبوده است.
چرا این همه اصرار بر کنگره و رهبری جمعی؟
از همین ترس است که هر چند وقت یک بار پروژه تازهای مطرح میشود.
کنگره ملی.
شورای ملی.
ائتلاف فراگیر.
رهبری جمعی.
شورای گذار.
تکثرگرایی.
نامها تغییر میکنند، اما مسئله اصلی تقریباً همان است: چگونه ساختاری درست کنیم که هیچ فردی در مرکز قرار نگیرد و همه گروهها سهمی داشته باشند.
اما تجربه چهل و هفت سال گذشته چه میگوید؟
چند شورا تشکیل شد؟
چند ائتلاف به وجود آمد؟
چند بار گروهها دور یک میز نشستند؟
نتیجه چه شد؟
تقریباً هر بار همان اختلافات قدیمی دوباره ظاهر شد.
دلیلش هم پیچیده نیست.
این جریانها اختلاف واقعی دارند.
بر سر پادشاهی و جمهوری اختلاف دارند.
بر سر تاریخ ایران اختلاف دارند.
بر سر انقلاب ۵۷ اختلاف دارند.
بر سر تمامیت ارضی، ساختار سیاسی آینده و حتی مفهوم هویت ملی اختلاف دارند.
چرا باید تصور کنیم این اختلافها با تشکیل یک کنگره تازه ناپدید میشوند؟
شاید اصلاً قرار نیست ناپدید شوند.
و شاید لازم هم نیست.
اپوزیسیون اصلی در داخل ایران است
یکی از بزرگترین خطاهای بحث سیاسی خارج از کشور این است که گاهی فراموش میکنیم اپوزیسیون اصلی جمهوری اسلامی در کجا قرار دارد.
اپوزیسیون اصلی در خیابانهای ایران است.
در دانشگاههای ایران است.
در میان کارگران، زنان، جوانان و خانوادههایی است که از جمهوری اسلامی عبور کردهاند.
رهبر واقعی را نیز در نهایت همین جامعه میسازد.
نه کنگرهای در اروپا.
نه شورایی در آمریکا.
نه چند حزب قدیمی.
نه چند نویسنده سیاسی.
اگر مردم داخل ایران در یک مقطع تاریخی به یک چهره اعتماد کنند، این واقعیت مهمتر از رأی صد سازمان سیاسی در خارج کشور است.
یک سازمان میتواند پنجاه سال سابقه داشته باشد و در ایران تقریباً هیچ پایگاه اجتماعی نداشته باشد.
یک شخصیت سیاسی میتواند عضو هیچ شورای مشترکی نباشد، اما میلیونها نفر نامش را بشناسند و به فراخوانش توجه کنند.
در سیاست، سابقه تشکیلاتی جای حمایت اجتماعی را نمیگیرد.
وزن سیاسی را مردم تعیین میکنند.
تکثرگرایی با سهمیهبندی قدرت فرق دارد
گاهی از تکثرگرایی طوری صحبت میشود که گویی هر گروه سیاسی باید صرفاً به دلیل وجود داشتن، سهمی مساوی از رهبری داشته باشد.
این برداشت هم اشتباه است.
تکثرگرایی یعنی همه حق فعالیت داشته باشند.
همه بتوانند حزب تشکیل دهند.
همه بتوانند روزنامه و رسانه داشته باشند.
همه بتوانند نامزد معرفی کنند.
همه بتوانند برنامه سیاسی خود را ارائه کنند.
اما در نهایت مردم تصمیم میگیرند هرکدام چقدر وزن دارند.
اگر یک جریان سه درصد رأی دارد، سه درصد است.
اگر جریان دیگری سی درصد رأی دارد، سی درصد است.
نمیتوان برای اینکه همه راضی باشند، گروه سه درصدی را هموزن جریان سی درصدی کرد.
این دیگر تکثرگرایی نیست.
این تقسیم مصنوعی قدرت پیش از رأی مردم است.
شاید بخشی از ترس، ترس از صندوق رأی باشد
اینجا یک پرسش سخت هم باید مطرح شود.
آیا تمام اصرار بر شورا و کنگره فقط از نگرانی درباره دیکتاتوری میآید؟
من چنین تصوری ندارم.
برای برخی حتماً نگرانی واقعی وجود دارد.
اما نمیتوان نادیده گرفت که ساختارهای شورایی برای گروههای کمپایگاه یک مزیت بزرگ دارند: میتوانند پیش از آنکه وزن اجتماعیشان در انتخابات مشخص شود، صاحب صندلی و سهم سیاسی شوند.
اگر همه چیز به مردم واگذار شود، ممکن است معلوم شود بعضی از این جریانهایی که دههها درباره سیاست ایران نوشتهاند و سخن گفتهاند، پایگاه اجتماعی بسیار محدودی دارند.
در یک کنگره میتوان برای همه صندلی ساخت.
در صندوق رأی چنین امکانی وجود ندارد.
صندوق رأی بیرحمانه روشن میکند چه کسی واقعاً چند نفر را نمایندگی میکند.
و شاید به همین دلیل است که بهترین پاسخ به همه این اختلافات نه تشکیل یک شورای تازه، بلکه آزاد کردن ایران و سپردن رقابت سیاسی به مردم است.
ایران آزاد جای واقعی رقابت است
پس از عبور از جمهوری اسلامی، همه باید بتوانند وارد میدان شوند.
مشروطهخواه برنامه خودش را ارائه کند.
جمهوریخواه برنامه خودش را.
چپ، راست، لیبرال و سوسیالدموکرات حزب تشکیل دهند.
مخالفان شاهزاده رضا پهلوی آزادانه علیه دیدگاه او تبلیغ کنند.
هوادارانش نیز از برنامه خود دفاع کنند.
بعد مردم تصمیم بگیرند.
آن روز دیگر لازم نیست کسی در خارج از کشور برای دیگری سهم تعیین کند.
مردم مشخص خواهند کرد چه کسی چند درصد پایگاه دارد.
اگر جمهوریخواهان اکثریت آوردند، باید به رأی آنها احترام گذاشت.
اگر مشروطهخواهان اکثریت آوردند، همان اصل باید رعایت شود.
اگر مردم شاهزاده رضا پهلوی را برای نقشی در آینده کشور انتخاب کردند، مخالفان او باید نتیجه را بپذیرند.
این یعنی دموکراسی.
درس درست از سال ۵۷ چیست؟
درس سال ۵۷ این نیست که ایران نباید رهبر داشته باشد.
درس این نیست که همه شخصیتهای محوری خطرناکاند.
درس این نیست که برای جلوگیری از ظهور خمینی دیگری باید کشور را بدون محور سیاسی رها کرد.
درس واقعی چیز دیگری است.
یک ملت نباید چشمبسته به هیچکس اعتماد کند.
باید سابقه او را بسنجد.
باید گفتههایش را با عملکردش مقایسه کند.
باید برای قدرت او حد و مرز قانونی تعیین کند.
باید رسانه آزاد داشته باشد.
باید انتخابات آزاد داشته باشد.
باید نهادهای مستقل داشته باشد.
و باید بتواند هر رهبر و هر دولتی را که نمیخواهد، بدون انقلاب و خونریزی کنار بگذارد.
این درس دموکراسی است.
و درست در همین نقطه است که نسل ۵۷ باید با گذشته خودش صادق باشد.
اگر آن نسل روزی بدون شناخت کافی یا با خوشبینی سیاسی به خمینی اعتماد کرد، نمیتواند امروز به دلیل همان اشتباه به نسل جوان بگوید هیچ رهبری را نپذیر.
باید بگوید:
ما اشتباه کردیم؛ شما بهتر بشناسید، بهتر بسنجید و بهتر انتخاب کنید.
این تفاوت بزرگی است.
سال ۵۷ باید برای نسل امروز درس باشد، نه زنجیر.
نباید ترسهای نیم قرن پیش را بر گردن جوان امروز انداخت.
نباید هر چهره سیاسی قدرتمندی را خمینی دیگری تصور کرد.
نباید هر بار که جامعه به سمت یک شخصیت شناختهشده حرکت میکند، گروههایی در خارج از کشور با خاطرات شکست خود جلوی آن بایستند.
شاهزاده رضا پهلوی را باید با گفتهها، عملکرد، برنامه و جایگاه امروز خودش سنجید، نه با تصویر خمینی در سال ۵۷.
و وزن واقعی او را نیز در نهایت مردم ایران تعیین خواهند کرد.
همان مردم باید درباره دیگر جریانها هم تصمیم بگیرند.
این سادهترین و دموکراتیکترین راه است.
شکست سال ۵۷ را نمیتوان برای همیشه به نسلهای بعدی تحمیل کرد.
نسل امروز حق دارد گذشته را بخواند، از آن درس بگیرد، اما آینده را خودش بسازد.
و شاید بزرگترین احترام نسل ۵۷ به ایران این باشد که به جای تحمیل ترسهای خود، یک بار هم که شده به نسل امروز اعتماد کند.
امیر جاوید
فعال سیاسی از ترکیه

















