Saturday, Aug 15, 2026

صفحه نخست » ویترینِ زندگی بر گورستان حقیقت؛ چگونه جمهوری اسلامی می‌کوشد جنایت را عادی کند، نگار کرامتی

keramati.jpgیکی از هولناک‌ترین توانایی‌های یک نظام تمامیت‌خواه فقط کشتن، زندانی کردن و سرکوب کردن نیست؛ توانایی آن در واداشتن جامعه به فراموش کردن جنایت و پذیرفتن دوباره ظاهری از «زندگی عادی» است. دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی، پس از سرکوب خونین و کشتار گسترده مردم ایران در دی ۱۴۰۴، اکنون دقیقاً در پی همین هدف است: نه انکار کامل آنچه اتفاق افتاد، زیرا حجم خون و خشونت را دیگر نمی‌توان به‌آسانی از حافظه جامعه پاک کرد، بلکه کم‌رنگ کردن آن در میان تصاویر روزمره، سرگرمی، مصرف، رستوران، ساختمان‌های لوکس و خیابان‌های شلوغ. حکومت می‌خواهد فاصله میان جنایت و زندگی عادی را آن‌قدر کوتاه کند که سرانجام خود جنایت نیز بخشی از امر عادی به نظر برسد. این همان عادی‌سازی شر است؛ لحظه‌ای که دستگاه سرکوب دیگر فقط به اسلحه و زندان متکی نیست، بلکه به فراموشی، خستگی و تحریف ادراک عمومی نیاز دارد.

نسخه جدید تبلیغات جمهوری اسلامی الزاماً شبیه تبلیغات زمخت دهه‌های گذشته نیست. دیگر همیشه لازم نیست آخوندی مقابل دوربین بنشیند، از «دستاوردهای انقلاب» سخن بگوید یا تلویزیون دولتی برای رهبران نظام سرود پخش کند. تبلیغات هوشمندتر شده است. کافی است در شبکه‌های اجتماعی فیلم‌هایی از دختران بی‌حجاب در خیابان‌های تهران منتشر شود، دوربین از رستورانی مملو از مشتری عبور کند، خانه‌ای مجلل یا برج تازه‌سازی به نمایش گذاشته شود و زیر آن نوشته شود که نمونه چنین ساختمانی حتی در اروپا یا آمریکا پیدا نمی‌شود. کافی است چند خیابان ثروتمند تهران، چند اتومبیل گران‌قیمت و چند مرکز خرید پرزرق‌وبرق به‌عنوان تصویری از کل ایران عرضه شود تا مخاطبی که شناخت عمیقی از ساختار قدرت در جمهوری اسلامی ندارد، آرام‌آرام با پرسشی ساختگی روبه‌رو شود: اگر این کشور زیر سلطه یک حکومت سرکوبگر و گرفتار بحران است، پس این همه رستوران شلوغ، ساختمان زیبا، زن بی‌حجاب و زندگی شبانه چیست؟

قدرت این تبلیغات در آن است که برای ساختن یک دروغ بزرگ، الزاماً به دروغ‌های کوچک احتیاج ندارد. رستوران واقعاً شلوغ است؛ آن ساختمان واقعاً وجود دارد؛ آن دختر واقعاً بدون حجاب در خیابان راه می‌رود و آن اتومبیل گران‌قیمت واقعاً در تهران حرکت می‌کند. اما تبلیغات حرفه‌ای دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: انتخاب یک واقعیت کوچک برای پنهان کردن حقیقتی بسیار بزرگ‌تر. وجود یک رستوران شلوغ هیچ چیز درباره مشروعیت سیاسی حکومت نمی‌گوید، همان‌گونه که ساخت یک برج زیبا نمی‌تواند درباره آزادی، عدالت، امنیت قضایی یا رضایت مردم شهادت دهد. اگر زندگی در یک دیکتاتوری ادامه دارد، نمی‌توان ادامه زندگی را به حساب دیکتاتور نوشت. مردم ایران غذا می‌خورند، عاشق می‌شوند، کار می‌کنند، می‌رقصند، خرید می‌کنند، خانه می‌سازند و برای فرزندانشان رؤیا دارند، زیرا انسان‌اند و زندگی میل سرسختی به ادامه یافتن دارد. جامعه ایران به‌رغم جمهوری اسلامی زندگی می‌کند، نه به لطف جمهوری اسلامی.

هدف نهایی این ویترین‌سازی بسیار فراتر از ارائه تصویری زیبا از ایران است. پیام اصلی این است که «اساساً خبری نیست». می‌خواهند این تصور ساخته شود که سخن گفتن از بحران سیاسی، نفرت عمومی، ضرورت تغییر و امکان عبور از جمهوری اسلامی، محصول ذهن مخالفانی است که از واقعیت جامعه فاصله گرفته‌اند. در این روایت، مردم زندگی خودشان را می‌کنند، رستوران‌ها پر است، جوانان سرگرمند، حکومت نیز سر جای خود ایستاده و فقط عده‌ای مخالف سیاسی در خارج از کشور شبانه‌روز درباره فروپاشی و تغییر رژیم خیال‌پردازی می‌کنند. این شاید برای جمهوری اسلامی از هزار ساعت برنامه رسمی صداوسیما ارزشمندتر باشد، زیرا مخاطب احساس نمی‌کند با تبلیغات حکومتی روبه‌روست؛ تصور می‌کند خودش با دیدن چند تصویر پراکنده به یک «نتیجه مستقل» رسیده است.

اما خطرناک‌تر از دستگاه تبلیغات رسمی، زمانی است که بخشی از مخالفان حکومت، آگاهانه یا ناآگاهانه، همان نتیجه سیاسی را بازتولید می‌کنند. در هر جنبش سیاسی اختلاف، رقابت و نقد طبیعی است و هیچ فردی، از جمله شاهزاده رضا پهلوی، نباید مصون از نقد باشد. اما نقد سیاسی با تبدیل کردن تخریب یک رقیب به مأموریت دائمی زندگی تفاوت دارد. در میان مخالفان جمهوری اسلامی کسانی نیز وجود دارند که زمانی برای خود نقش‌های بزرگ در فردای ایران تصور می‌کردند، شاید در کنار شاهزاده عکسی گرفته‌اند، شاید خود را شایسته وزارت و نخست‌وزیری و رهبری سیاسی دیده‌اند، اما هنگامی که جایگاهی در حلقه تصمیم‌گیری او پیدا نکرده‌اند، شکست جاه‌طلبی شخصی را به نظریه سیاسی تبدیل کرده‌اند. از آن پس، مسئله دیگر نقد یک تصمیم یا یک استراتژی نیست؛ باید ثابت کنند که خود مسیر شاهزاده اشتباه است، امید اجتماعی پیرامون او توهم است و سخن گفتن از پس گرفتن ایران چیزی جز فروختن امید واهی به مردم نیست.

دستگاه تبلیغات حکومت می‌گوید تغییری در راه نیست؛ آنان نیز می‌گویند امید به تغییر توهم است. حکومت می‌گوید مخالفان نماینده جامعه ایران نیستند؛ آنان نیز می‌کوشند هر نشانه‌ای از شکل‌گیری یک آلترناتیو را بی‌اعتبار کنند. حکومت می‌خواهد ایرانیان باور کنند نیرویی برای جایگزینی آن وجود ندارد؛ آنان نیز تمام توان خود را صرف اثبات ناتوانی چهره‌ای می‌کنند که دست‌کم برای بخش قابل توجهی از مخالفان، به یکی از مهم‌ترین نمادهای امید به دوران پس از جمهوری اسلامی تبدیل شده است. لازم نیست کسی مأمور حکومت باشد تا در عمل به سود روایت حکومت کار کند؛ گاهی غرور زخمی، حسادت سیاسی و جاه‌طلبی شکست‌خورده همان نتیجه‌ای را تولید می‌کند که یک دستگاه تبلیغاتی برای تولید آن میلیون‌ها دلار هزینه می‌کند.

در حقیقت، جنگ اصلی جمهوری اسلامی امروز فقط با مخالفانش نیست؛ جنگ آن با مفهوم امکان تغییر است. حکومت می‌داند که هیچ نظام سیاسی صرفاً با تفنگ دوام نمی‌آورد. دیکتاتوری زمانی احساس امنیت می‌کند که شهروند، پیش از آنکه از پلیس بترسد، از امید دست بکشد؛ زمانی که به این نتیجه برسد تغییر ناممکن است، آلترناتیوی وجود ندارد، همه مخالفان شکست‌خورده‌اند و بهترین انتخاب، سازگار شدن با وضع موجود است. زندانی که باور کرده دیواری فرو نخواهد ریخت، دیگر حتی لازم نیست تمام شب نگهبان بالای سرش باشد. به همین دلیل، تولید یأس سیاسی برای یک نظام فرسوده به اندازه تولید ترس اهمیت دارد. حکومت باید مردم را متقاعد کند که نه‌تنها قدرت تغییر ندارند، بلکه اساساً چیزی برای تغییر وجود ندارد.

از همین روست که نمایش زنان بی‌حجاب نیز می‌تواند در خدمت روایتی کاملاً متناقض قرار گیرد. حکومتی که حجاب اجباری را دهه‌ها ابزار کنترل، تحقیر و سرکوب زنان کرده است، اکنون می‌تواند از عقب‌نشینی اجتماعی تحمیل‌شده به خود نیز برای تبلیغات استفاده کند: تصاویر همان زنانی که با مقاومت مدنی بخشی از فضای عمومی را از حکومت پس گرفته‌اند، ناگهان به مدرکی برای «مدرن شدن ایران» تبدیل می‌شود. این یکی از عجیب‌ترین مصادره‌های تبلیغاتی است: شکست حکومت در تحمیل سبک زندگی خود، به‌عنوان موفقیت همان حکومت فروخته می‌شود. آزادی‌ای که زن ایرانی با ایستادگی خود به دست آورده است، نباید در حساب سیاسی نظامی نوشته شود که سال‌ها برای سلب همان آزادی هزینه کرده است.

همین منطق درباره ثروت، معماری، هنر، تجارت و نشاط اجتماعی نیز صدق می‌کند. هر آنچه در ایران زیباست، متعلق به جمهوری اسلامی نیست. ایران پیش از این حکومت وجود داشته و پس از آن نیز وجود خواهد داشت. استعداد معمار ایرانی، خلاقیت جوان ایرانی، موفقیت کارآفرین ایرانی، زیبایی شهرهای ایران و میل مردم به زندگی، سرمایه‌های یک ملت‌اند، نه مدال‌هایی بر سینه حکومت. جمهوری اسلامی سال‌ها کوشیده مرز میان «ایران» و «نظام» را پاک کند تا هر دفاعی از کشور به دفاع از حکومت و هر انتقادی از حکومت به دشمنی با کشور تعبیر شود. اکنون نیز همان مغالطه با زبانی تازه تکرار می‌شود: ایران زیباست، پس حکومت آن‌قدرها هم بد نیست؛ مردم زندگی می‌کنند، پس ناراضی نیستند؛ کافه‌ها شلوغ است، پس کسی به تغییر فکر نمی‌کند. حال آنکه درست عکس آن نیز می‌تواند حقیقت داشته باشد: ایران زیبا و جامعه زنده است، اما حکومتی که بر آن مسلط شده شایسته این ملت نیست.

مهم‌ترین دشمن عادی‌سازی شر، حافظه است. اگر جامعه حافظه خود را حفظ کند، هزار تصویر از رستوران‌های شلوغ نمی‌تواند خون قربانیان را از تاریخ پاک کند. اگر ایرانیان میان کشورشان و حکومت حاکم بر آن تمایز بگذارند، هیچ برج و مرکز خریدی نمی‌تواند به سند مشروعیت استبداد تبدیل شود. و اگر جامعه اجازه ندهد یأس، حسادت‌های سیاسی و جاه‌طلبی‌های شکست‌خورده جای امید عقلانی به تغییر را بگیرد، دستگاه تبلیغات حکومت در مهم‌ترین مأموریت خود شکست خواهد خورد. جمهوری اسلامی بیش از هر چیز نیازمند ایرانی است که بگوید «هیچ کاری نمی‌شود کرد». در مقابل، خطرناک‌ترین ایرانی برای یک نظام استبدادی کسی نیست که هر روز شعار می‌دهد؛ کسی است که پس از همه سرکوب‌ها هنوز باور دارد کشورش می‌تواند پس گرفته شود، آینده می‌تواند متفاوت باشد و هیچ حکومتی، هر اندازه مسلح و خونریز، مالک ابدی یک ملت نیست.

مسئله بنابراین این نیست که آیا در تهران رستورانی پر از مشتری است یا نه؛ مسئله این است که آیا می‌توان با تصویر آن رستوران، گورستان حقیقت را پشت یک ویترین نورانی پنهان کرد. مسئله این نیست که مردم ایران هنوز می‌خندند؛ مسئله این است که چه کسی حق دارد خنده آنان را به رضایت از حکومت ترجمه کند. و مسئله این نیست که جمهوری اسلامی هنوز بر سر کار است؛ مسئله این است که آیا بقای امروز آن باید به معنای ابدی بودن فردای آن پذیرفته شود. پاسخ یک ملت زنده نمی‌تواند چنین باشد. زندگی ادامه دارد، اما ادامه زندگی به معنای فراموشی نیست؛ عادی بودن مردم به معنای عادی بودن شر نیست؛ و بقای یک حکومت، هرگز دلیل مشروعیت یا جاودانگی آن نیست.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy