Monday, Aug 24, 2026

صفحه نخست » از مخالفت با جنگ و با مخالفان فکری، تا هم‌صدایی با جمهوری اسلامی، محمود زهرایی

Mahmoud_Zahraei.jpgوقتی نفرت، مرزهای سیاسی را جابه‌جا می‌کند

هفته‌ها از آخرین حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی می‌گذرد. تا آنجا که از سخنان ناپایدار و به‌شدت متغیر دونالد ترامپ از یک سو و موضع‌گیری‌های متفاوت و گاه متناقض جمهوری اسلامی از سوی دیگر برمی‌آید، دست‌کم در شرایط کنونی نمی‌توان وقوع دوباره جنگ را در آینده نزدیک قطعی یا حتی محتمل دانست.

ابهام و عدم ثبات در سیاست ترامپ در قبال ایران، در کنار سیاست دیرینه جمهوری اسلامی بر پایه تز «بقای نظام به هر قیمت»، وضعیتی پدید آورده است که حتی شاید بسیاری از طرفداران حمله نظامی نیز دیگر نمی‌توانند یا نمی‌خواهند بر حمله خارجی به‌عنوان ابزاری برای سرنگونی جمهوری اسلامی تأکید کنند.

با این همه، متأسفانه در میان بخشی از اپوزیسیون مخالف حمله نظامی هنوز کسانی هستند که گویی تحولات ماه‌های اخیر هیچ تغییری در صورت مسئله ایجاد نکرده است. آنان بدون توجه کافی به شرایط کنونی و اتفاقاتی که رخ داده همچنان بخش مهمی از نیروی سیاسی خود را صرف مقابله با طرفداران حمله نظامی می‌کنند. مشکل صرفاً مخالفت با این دیدگاه نیست؛ مخالفت با جنگ و مداخله نظامی موضعی مشروع و قابل دفاع است. مشکل از جایی آغاز می‌شود که این مخالفت از مرز نقد سیاسی و استدلال عقلانی عبور می‌کند و به دشمنی‌ای تبدیل می‌شود که در آن برای محکوم کردن رقیب، منطق و انصاف نیز قربانی می‌شوند.

این رفتار البته تازگی ندارد. در اوج بحث‌ها درباره احتمال حمله نظامی و در جریان حمله نظامی نیز بخشی از این جریان، مبارزه با جمهوری اسلامی را عملاً به حاشیه رانده و بخش عمده توان خود را صرف مقابله با مخالفان فکری‌شان کرده بودند. در این مسیر، گاه مواضعی اتخاذ می‌شد که فاصله آن با روایت رسمی جمهوری اسلامی به طرز نگران‌کننده‌ای کاهش می‌یافت؛ و عجیب‌تر آنکه برخی نه از این همسانی ابایی داشتند و نه ضرورتی برای مرزبندی روشن با تبلیغات حکومت احساس می‌کردند.

اخیراً دیدن مصاحبه‌ای با یکی از فعالان سیاسی این نگرانی را در من تشدید کرد: نگرانی از لغزیدن بخشی از اپوزیسیون به سوی مواضعی که سال‌ها مدعی مبارزه با آنها بوده است.

هنگامی که دشمنی لجام‌گسیخته با آمریکا و اسرائیل، و مخالفت با مخالفان فکری در درون اپوزیسیون، فردی را به جایی می‌رساند که سیاست‌های منطقه‌ای جمهوری اسلامی، از جمله ایجاد، تجهیز و حمایت از گروه‌هایی چون حماس و حزب‌الله و دیگر نیروهای مسلح وابسته یا همسو با جمهوری اسلامی را توجیه یا حتی تحسین کند، دیگر با یک اختلاف‌نظر معمول سیاسی روبه‌رو نیستیم. در اینجا یک مرز مهم سیاسی و اخلاقی در حال جابه‌جا شدن است.

پیش از این، از همین نظریه‌پردازان و در راستای همین دشمنی با مخالفان فکری خود، شنیده بودیم که چگونه قتل‌عام دی‌ماه را زیر سؤال برده و کوشیده بودند جمهوری اسلامی را از مسئولیت این کشتار مبرا کنند.

طبیعی است که رسانه‌های جمهوری اسلامی نیز از چنین مواضعی استقبال کنند و آنها را شاهدی برای تأیید روایت و ادعاهای خود جلوه دهند. مسئله این نیست که هر سخنی که رسانه‌های حکومتی از آن استقبال کردند الزاماً نادرست است؛ مسئله آن است که یک نیروی اپوزیسیون باید از خود بپرسد چگونه و چرا در مسیری قرار گرفته که برای مخالفت با یک دشمن یا رقیب به توجیه سیاست‌هایی رسیده است که خود سال‌ها آنها را از ارکان سیاست مخرب جمهوری اسلامی می‌دانسته است.

این وضعیت زمانی دردناک‌تر و نگران‌کننده‌تر می‌شود که حکومت در داخل کشور با بحران‌های عمیق سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کند و برای حفظ انسجام نیروهای وفادار به خود، هم‌زمان به بسیج هواداران، تشدید فضای امنیتی، ادامه اعدام‌ها و تغییر آرایش نیروهای نظامی و امنیتی متوسل می‌شود. در چنین شرایطی بخشی از اپوزیسیون با پاس‌های گل سیاسی به جمهوری اسلامی نه‌تنها پشت جامعه معترض را خالی می‌کند بلکه خود نیز به‌تدریج از مدار یک اپوزیسیون مستقل و ضد جمهوری اسلامی فاصله می‌گیرد.

تاریخ ایران نمونه‌ای بسیار هشداردهنده در برابر ما قرار داده است: حزب توده ایران.

حزب توده با محور قرار دادن مبارزه با آمریکا و «امپریالیسم»، جمهوری اسلامی را نیرویی انقلابی و ضدامپریالیستی تلقی کرد و به حمایت گسترده از حکومت تازه‌تأسیس رسید. حتی هنگامی که جمهوری اسلامی دامنه سرکوب، اعدام و حذف مخالفان را گسترش می‌داد، حزب توده همچنان حمایت «استراتژیک» خود از حکومت خمینی را با ماهیت به‌اصطلاح «ضدامپریالیستی» آن توجیه می‌کرد. در مواردی نیز سرکوب مخالفان حکومت در چارچوب مقابله با اقدامات خشونت‌آمیز و تروریستی مخالفان توضیح داده و توجیه می‌شد.

تجربه حزب توده از این جهت اهمیت دارد که نشان می‌دهد چگونه یک اصل سیاسی، در آن مورد، ضدیت با آمریکا، می‌تواند چنان بر همه معیارهای دیگر غلبه کند که نیرویی سیاسی به حمایت از حکومتی برسد که در بسیاری از زمینه‌ها با ارزش‌ها و ادعاهای خود آن نیرو در تضاد است.

این پدیده منحصر به تاریخ معاصر ایران نیست. تاریخ جهان نیز نمونه‌های هشداردهنده دیگری در اختیار ما قرار داده است؛ نمونه‌هایی که نشان می‌دهند چگونه دشمنی با یک جریان، یک فرد یا یک رقیب سیاسی می‌تواند در نهایت به نزدیک شدن به دشمنی دیگر بینجامد.

در سال‌های پایانی جمهوری وایمار، حزب کمونیست آلمان، تحت تأثیر سیاست کمینترن، سوسیال‌دموکرات‌ها را «سوسیال‌فاشیست» می‌نامید. رقابت و دشمنی درون چپ تا آنجا شدت یافت که در مقاطعی مبارزه با سوسیال‌دموکرات‌ها بر ضرورت ایجاد جبهه‌ای مشترک در برابر رشد نازیسم غلبه کرد.

یکی از نمونه‌های قابل تأمل در این رابطه، همه‌پرسی پروس در سال ۱۹۳۱ بود. نیروهای راست و حزب نازی برای انحلال زودهنگام پارلمان پروس و ضربه زدن به دولت تحت رهبری سوسیال‌دموکرات‌ها تلاش کردند. حزب کمونیست آلمان نیز، تحت تأثیر سیاست استالین و کمینترن، از این همه‌پرسی حمایت کرد. به این ترتیب، در آن اقدام مشخص، کمونیست‌ها و نازی‌ها، با وجود اهداف نهایی کاملاً متضاد، خواهان نتیجه‌ای واحد شدند.

این البته به آن معنا نبود که کمونیست‌های آلمان هوادار نازیسم شده بودند. آنان واقعاً ضدنازی بودند و پس از به قدرت رسیدن هیتلر، خود از نخستین قربانیان حکومت نازی شدند.

اهمیت این نمونه دقیقاً در همین نکته است: برای کمک کردن به دشمن، الزاماً لازم نیست هوادار او شوید؛ گاهی کافی است دشمنی با رقیب دیگر، اولویت‌ها و معیارهای سیاسی شما را برهم بزند.

نمونه تاریخی دیگری که از جهاتی به وضعیت مورد بحث ما نزدیک‌تر است، تغییر مواضع برخی احزاب کمونیست اروپایی پس از پیمان هیتلر-استالین است.

پیش از سال ۱۹۳۹، بسیاری از احزاب کمونیست اروپایی به‌شدت ضد فاشیسم بودند. اما پس از امضای پیمان عدم تعرض میان اتحاد شوروی و آلمان نازی در اوت ۱۹۳۹، خط سیاسی کمینترن تغییر کرد و جنگ میان قدرت‌های اروپایی عمدتاً نزاعی «امپریالیستی» معرفی شد. در نتیجه، برخی احزاب کمونیست غربی نیز موضع ضدجنگ اتخاذ کردند.

برای نمونه، حزب کمونیست بریتانیا که پیش‌تر از مبارزه با فاشیسم حمایت می‌کرد، پس از تغییر خط مسکو، جنگ را نزاعی امپریالیستی میان دو طرف توصیف کرد. اما هنگامی که آلمان در سال ۱۹۴۱ به اتحاد شوروی حمله کرد، موضع حزب بار دیگر تغییر کرد و حمایت از جنگ علیه آلمان نازی در دستور کار قرار گرفت.

در این فاصله، ماهیت اخلاقی و سیاسی فاشیسم تغییر نکرده بود؛ آنچه تغییر کرده بود، موقعیت اتحاد شوروی در جنگ بود.

این نمونه‌ها را نباید برای یکسان‌سازی مکانیکی نیروها و شرایط تاریخی متفاوت به کار برد. تاریخ تکرار دقیق خود نیست و هر قیاسی محدودیت‌های خاص خود را دارد. اما تاریخ می‌تواند سازوکارهای خطرناک سیاست را به ما نشان دهد؛ یکی از مهم‌ترین آنها زمانی است که «دشمنِ دشمن من» آرام‌آرام به معیار تشخیص درست و غلط تبدیل می‌شود.

اپوزیسیون جمهوری اسلامی می‌تواند و باید درباره آمریکا، اسرائیل، جنگ، تحریم، مداخله خارجی و آینده ایران اختلاف‌نظر داشته باشد. هیچ جریان سیاسی مالک حقیقت مطلق نیست و مخالفت با حمله نظامی نیز نه‌تنها مشروع، بلکه نیازمند بحث و استدلال جدی است. اما یک مرز اساسی نباید از میان برود: مخالفت با سیاست آمریکا یا اسرائیل نباید به توجیه سیاست‌های جمهوری اسلامی منجر شود، همان‌گونه که مخالفت با جمهوری اسلامی نیز نباید چشم کسی را بر خطاها و مسئولیت‌های دولت‌های دیگر ببندد.

استقلال سیاسی دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا می‌کند: توانایی نقد هم‌زمان دشمن، رقیب و حتی متحد؛ بدون آنکه نفرت از یکی، ما را به مدافع دیگری تبدیل کند.

خطرناک‌ترین پیروزی یک دشمن سیاسی همیشه این نیست که شما را به هوادار خود تبدیل کند. گاهی پیروزی بزرگ‌تر او این است که نفرت از او، چنان معیارهای سیاسی و اخلاقی شما را جابه‌جا کند که بی‌آنکه نام، پرچم یا هویت سیاسی خود را تغییر داده باشید، آرام‌آرام به توجیه همان رفتارهایی بپردازید که سال‌ها به خاطر آنها با آن مبارزه کرده‌اید.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy