خبرنامه گویا: این مقاله با حفظ مضمون، جهتگیری و استدلال اصلی نویسنده، برای ایجاز و روانی حدود یکسوم کوتاه شده است. لینک به نسخه کامل مقاله
هوشنگ رشدیه - خبرنامه گویا
پیام تازه مسعود رجوی در ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ را که میخوانی، احساس نمیکنی با سخنی تازه در سیاست ایران روبهرو شدهای؛ بیشتر شبیه آن است که دری زنگزده را باز کرده باشی و دوباره وارد اتاقی شوی که دهههاست هوای آن عوض نشده است: همان واژهها، همان خشم، همان دشمنسازی و همان گریز همیشگی از یک پرسش ساده و ویرانگر:
سهم خود شما در آنچه طی بیش از چهار دهه بر سر پروژه سیاسیتان آمده، چیست؟
این بار نیز متهم آماده است: شاهزاده رضا پهلوی.
گویا همه ناکامیهای اپوزیسیون، فرصتهای سوخته و ناتوانیها در ساختن یک همبستگی ملی، سرانجام یک مقصر پیدا کرده است؛ مردی که نه دولت دارد، نه ارتش، نه زندان و نه قدرت حکومتی.
پس دیگر لازم نیست درباره چهار دهه تصمیم سیاسی، خطای استراتژیک، تشکیلات بسته، بحران اعتماد عمومی و شکست در تبدیل یک سازمان ایدئولوژیک به جریانی ملی پرسید. همه این تاریخ را میتوان در یک جمله خلاصه کرد:
تقصیر «بچه شاه» بود!
مسعود رجوی در پیام خود شاهزاده رضا پهلوی را عامل تفرقه معرفی میکند و چنان سخن میگوید که گویی اگر او در صحنه سیاسی ایران نبود، جمهوری اسلامی تا امروز فروپاشیده و مجاهدین خلق با فرش قرمز وارد تهران شده بودند.
اما پرسش درست این است: اگر رضا پهلوی عامل تفرقه است، شما و سازمانتان طی بیش از چهار دهه گذشته عامل چه بودهاید؟
چهل سال «تنها آلترناتیو»؛ کجاست آن ملت؟
شما از سال ۱۳۶۰ تاکنون بارها خود و سازمانتان را «تنها آلترناتیو» نامیدهاید. اما آلترناتیوی که واقعاً در دل یک ملت جای داشته باشد، چرا باید این عنوان را مدام برای خود تکرار کند؟
محبوبیت با بخشنامه تولید نمیشود. اعتماد عمومی با قطعنامه به دست نمیآید و مشروعیت اجتماعی را نمیتوان در نشستهای تشکیلاتی مونتاژ کرد.
چند جریان مستقل سیاسی توانستند در کنار شما بایستند و استقلال خود را حفظ کنند؟ چند شخصیت سیاسی توانستند با شما همکاری کنند، بیآنکه مجبور شوند در منظومه «رهبری عقیدتی» تعریف شوند؟ چند ائتلاف گسترده و پایدار ملی در اطراف شما شکل گرفت؟
آلترناتیو واقعی نیاز به تکرار ندارد؛ حضورش دیده میشود. اینجاست که تفاوت میان اعلام مشروعیت و داشتن مشروعیت آشکار میشود.
سازمان مجاهدین خلق بیش از چهار دهه فرصت، رسانه، تشکیلات، امکانات و ارتباطات بینالمللی داشته و طی این سالها خود را پاسخ آماده برای آینده ایران معرفی کرده است. اما چرا نتوانسته به جریانی فراگیر و ملی تبدیل شود؟
پاسخ دادن به این پرسش دشوارتر از آن است که گفته شود: «رضا پهلوی آمد و همهچیز را خراب کرد.» این منطق شبیه پزشکی است که چهل سال بیمار را درمان نکرده و سرانجام اعلام میکند علت ناکامیاش آن بوده که پزشک دیگری در آن سوی خیابان مطب داشته است.
نه، آقای رجوی. اگر مردم به شما اعتماد نکردهاند، شاید مسئله آن مردی نیست که امروز شمار قابلتوجهی از ایرانیان به او توجه دارند. شاید مسئله خود شما و ساختاری باشد که هرگز حاضر نشده خود را به محک نقد آزاد بگذارد.
آینه را بردارید
آینه را بردارید، آقای رجوی؛ اما این بار آن را روبهروی رضا پهلوی نگیرید. روبهروی خودتان بگیرید و ببینید از سازمانی که روزگاری خود را پیشتاز آزادی مینامید، چه ساختاری بر جای مانده است.
به «رهبری عقیدتی» نگاه کنید؛ به ساختاری که رهبر در آن فقط یک مسئول سیاسی نیست، بلکه به محور حقیقت و معیار وفاداری تبدیل میشود. به گزارشها و شهادتهای منتشرشده درباره طلاقهای تشکیلاتی، جدایی فرزندان از والدین و مداخله سازمان در زندگی خصوصی اعضا نگاه کنید. سپس صادقانه از خود بپرسید:
چرا مردم ایران باید به ما اعتماد میکردند؟
مشکل رجوی این نیست که منتقد رضا پهلوی است. نقد حق او و هر فعال سیاسی دیگری است. مشکل از جایی آغاز میشود که نقد جای خود را به تحقیر و لقبسازی میدهد. وقتی میگویند «بچه شاه» و تصور میکنند با این عبارت میتوان ایرانیان را از حمایت او بازداشت، سیاست را با حیاط مدرسه اشتباه گرفتهاند.
یک درس کوتاه در ادب سیاسی
شاید بد نباشد آقای رجوی چند مصاحبه زنده شاهزاده رضا پهلوی با خبرنگارانی را ببیند که منتقد خود او، پدرش یا حکومت پهلویاند. خبرنگار سؤال سخت میپرسد، گذشته را به چالش میکشد و گاه اتهام مطرح میکند؛ اما پاسخ، پاسخ است، نه پرتاب لقب.
ممکن است کسی با آن پاسخها قانع نشود یا آنها را ناکافی بداند؛ این حق اوست. اما گفتوگو دستکم در قلمرو سیاست باقی میماند و به بازار دشنام و «جفتک چارکش» فرو نمیغلتد.
کسی که ادعای «جمهوری دموکراتیک» دارد، بد نیست زبان دموکراسی را نیز تمرین کند. دموکراسی فقط صندوق رأی نیست؛ شیوه رفتار با مخالف نیز هست. کسی که برای هر مخالف سیاسی برچسب آماده دارد، هنوز با دموکراسی فاصله زیادی دارد، حتی اگر هزار بار نام آن را بر پرچم خود بنویسد.
منظومهای که همه باید دور خورشیدش بچرخند
مشکل بنیادیتر شاید این باشد که رجوی هنوز جهان را از پنجره همان تصور قدیمی میبیند: سازمان او باید مرکز منظومه سیاست ایران باشد و دیگران باید گرد آن بچرخند.
اگر کسی مستقل باشد، مشکوک است؛ اگر محبوبتر شود، لابد دستی در کار است؛ اگر مردم به او توجه کنند، فریب خوردهاند؛ و اگر مجاهدین نتوانند اعتماد عمومی را به دست آورند، دیگری عامل تفرقه بوده است.
در این جهان، رجوی خورشید است و همه سیارهها باید در مدار او بچرخند. مشکل فقط این است که مردم ایران سالهاست از این منظومه خارج شدهاند.
طنز پیام رجوی نیز همینجاست: مردی که دههها خود را رهبر «تنها آلترناتیو» معرفی کرده، امروز از نبود ائتلاف در اپوزیسیون شکایت میکند. کسی که دیگران را به پذیرش هژمونی خود فرا میخواند، اکنون از وحدت سخن میگوید؛ کسی که «مرزبندی» را بر گفتوگو ترجیح میداد، دیگران را متهم به تفرقه میکند.
رضا پهلوی یک واقعیت سیاسی است
شاهزاده رضا پهلوی را میتوان نقد کرد، با او مخالفت کرد، جمهوریخواه بود، سلطنت مشروطه را نپذیرفت یا برنامه سیاسی او را ناکافی دانست. اما نمیتوان واقعیتی را که در برابر چشم همه قرار دارد با دشنام پاک کرد: او امروز یکی از مهمترین و پرطرفدارترین چهرههای مخالف جمهوری اسلامی است و بخش قابلتوجهی از ایرانیان در داخل و خارج از کشور برای او در مرحله گذار نقش قائلاند.
این حمایت را نمیتوان با فرمان لغو کرد. مردم به دستور کسی علاقهمند نمیشوند و نمیتوان آنان را با لقبهای تحقیرآمیز از انتخاب خود شرمنده کرد.
دموکراسی از همان نقطهای آغاز میشود که بپذیرید مردم حق دارند کسی را انتخاب کنند که شما انتخابش نمیکنید. شاید این برای هر مدعی «رهبری عقیدتی» دشوارترین درس باشد: پذیرش استقلال رأی انسان.
آینهای برای عبرت
ایران امروز به یک فرمانروای فکری خودشیفته نیاز ندارد؛ نه به یک شاه مطلقه تازه، نه به یک شیخ تازه و نه به یک رهبر عقیدتی تازه. ایران به حاکمیت قانون، آزادی، حقوق بشر، جدایی دین از حکومت، تمامیت ارضی و حق مردم برای تعیین سرنوشت خود نیاز دارد.
هیچکس نباید از پیش مالک آینده ایران باشد؛ اما هیچکس هم حق ندارد انتخاب مردم را تحقیر کند و نام آن را دموکراسی بگذارد.
آقای رجوی، پیش از آنکه برای دیگران پرونده اتهام بسازید، یک بار به کارنامه چهلوچندساله خود نگاه کنید: چهار دهه وعده، چهار دهه «تنها آلترناتیو»، چهار دهه سرنگونی قریبالوقوع، چهار دهه مرزبندی و چهار دهه ناتوانی در جلب اعتماد گسترده ملی.
نسل جوان ایران امروز میپرسد:
چرا باید به شما اعتماد کنیم؟
این پرسش را نمیتوان با نام بردن از رضا پهلوی پاسخ داد.
آینه را بردارید، آقای رجوی؛ اما این بار آن را به سوی دیگری نگیرید. شاید در آن، بهجای چهره دشمن، چهره مردی را ببینید که بیش از چهار دهه برای شکستهای خود متهم میجوید، اما هنوز حاضر نشده سهم خویش را در این شکستها ببیند.
تاریخ شاید در پایان نه «بچه شاه» و نه «جفتک چارکش» را به یاد آورد. تاریخ پرسش سادهتری خواهد پرسید:
شما که چهار دهه خود را تنها آلترناتیو ایران مینامیدید، چرا نتوانستید اعتماد مردم ایران را به دست آورید؟

















