
در بزمِ جمعی وَرشکسته
می ریخته، ساغر شکسته
پَر سوخته، دامن دریده
جز میوهٔ حسرت نچیده
جز دانهٔ حنظل نکِشته
جز پنبهٔ وحشت نرِشته
از شرم ، خود را وا رهانده
جز بادشان بر کف نمانده
انبانِ حرص و حِقد و کین اند
صد ساله اند، اما جَنین اند
در گمرهی، ره جوی قدرت
مَستند ، مَست از بوی قدرت
زینسان زمقصد پاک دور اند
مجموع و محروم از شعور اند
از فرطِ کین در ناتوانی
چون برگ، در باد خزانی
زین سوی و زان سو ، برگ ِکاهند
بی قدر تر از خاکِ راهند
زینگونه ناموزون و نا ساز
بد گوی و بد خواه و بد آواز
خوانند با لحنی خِرَدکاه
شهزاده ای را «بچهٔ شاه!
او «بچۀ شاه» ست ، آری
اما تو این نام از که داری؟
تخم که ای ؟ بذر چه کشتی؟
اُفتاده بر روی چه خشتی؟
تاریخ یک قرنی گواه است
فرزند شه ، فرزندِ شاه است
با خُبثِ ذات و لحنِ نا راست
قدرِ ورا نتوان فروکاست !
با نقل زشت و عقل معیوب
باد است و می روبی به جاروب
تا باز یابی قدر و مقدار
آئینه پیش روی خود دار
با این لجاجِ خود پرستی
خودبین تر از این شو که هستی !
م.سحر

















