مستی بهانه کردم و چندان گریستم
تا کس نداندم که گرفتار کیستم
سالها است که مسعود رجوی از مقام «رهبر عقیدتی» سازمان مجاهدین، به جایگاه یک «امام غائب» تغییر «موقعیت» داده است.
ایشان از این موضع، هم به انتشار «آموزش برای نسل جوانی» مشغول است که بهکلی با مبانی فکری او فاصله تاریخی گرفته است و هم گهگاه بیانیه یا اطلاعیهای درباره وقایع روز صادر میکند که بیشتر سند اثبات وجود «امام غائب» هستند تا «تحلیل و نقد سیاسی» عقلانی و خردمندانه این وقایع.
فاجعه اینجا است که، هرگاه فرد یا نیروی سیاسی مخالف دیگری، حتی آنها که در ردیف یاران و هواداران رجوی بوده یا هستند، سؤال کنند که چگونه میشود کسی خود را «رهبر انقلاب دمکراتیک نوین ملت ایران» و «یگانه جایگزین دمکراتیک» رژیم جمهوری اسلامی معرفی کند ولی بیش از بیست سال از نظرها پنهان و بهکلی از صحنه «غایب» باشد؟، بیدرنگ با «اتهام» ارتباط یا وابستگی به دستگاههای اطلاعاتی جمهوری اسلامی مواجه و در بین چرخدندههای یک «سنت تبلیغاتی» از پیش طراحیشده، «رژیممالی» خواهد شد!
اما، پیام اخیر مسعود رجوی، که در تاریخ ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، و به بهانه پاسخ به اظهارات اخیر سید محمد خاتمی در حمایت از «تفاهمنامه» امضاءشده میان دولت امریکا و بقایای رژیم جمهوری اسلامی انتشار یافته است، تنها و به سنت رایج، حاوی یک حمله سیاسی دیگر به شاهزاده رضا پهلوی نیست. «رهبر عقیدتی» سالها است که در هر فرصتی «مستی بهانه میکند» و هرآنچه دارد، از «ناسزاگویی» و «تهمت»، گاه بیمارگونه نثار «بچه شاه» میکند «تا کس ندانش که گرفتار» چیست او!
بههرحال، این یکی پیام نیز، مجموعهای از ادعاهای تاریخی، داوریهای سخیف سیاسی و اتهامهای بسیار سنگین را در کنار یکدیگر قرار میدهد تا در نهایت، به روال معمول، به این نتیجه برسد که «بازگشت به فاشیسم دستنشانده سلطنتی» سرابی بیش نیست و مسیر آینده ایران، «انقلاب دموکراتیک» برای رسیدن به «جمهوری دموکراتیک» است!
پیش از هرچیز، شاید بیفایده نباشد اگر تأکید کنیم که نقد شاهزاده رضا پهلوی، سلطنت، عملکرد حکومت پهلوی و حتی مخالفت با بازگشت نظام سلطنتی، همگی حق طبیعی هر جریان سیاسی یا هر شهروند ایرانی است.
هیچیک از اینها در یک جامعه آزاد و دمکراتیک مشکلزا نیستند و نباید هم باشند. مشکل از جایی آغاز میشود که «نقد سیاسی» جای خود را به «ناسزاگویی» و نسبت دادن «وابستگیهای امنیتی»، «ارتباط با سپاه» و غرق بودن در «حلقههای اطلاعاتی» میدهد، بیآنکه در متن خود پیام، اسناد مشخص و قابل ارزیابی و راستیآزمایی برای این اتهامها ارائه شود.
بنابراین، هدف اصلی این نوشته دفاع از شاهزاده رضا پهلوی نیست؛ ایشان بهخوبی و بهتر از هرکس دیگر قادر به دفاع از خود و عملکرد خویش در طول نیم قرن پیش بوده و هستند. لذا، پرسش این است که، آیا میتوان مدعی دموکراسی و حق حاکمیت مردم بود، اما رقیب سیاسی خود را با «ناسزاگویی» و «اتهامهایی بیاساس» از میدان به در کرد؟
۱. فاصله میان «نقد سلطنت» و «گماشته» خواندن یک خاندان
یکی از ادعاهای اصلی در پیام رجوی این است که «فقط خانواده پهلوی گماشته و حاصل کودتای اجنبی بود.»
درباره تحولات منتهی به آنچه در سوم اسفند ۱۲۹۹ اتفاق افتاد، نقش عوامل داخلی و خارجی و میزان تأثیرگذاری آنان موضوع پژوهش تاریخی گستردهای قرار گرفته است.
اگرچه، منابعی که درباره این دوره با رویکردهای متفاوت تحقیق کرده و نوشتهاند، نمیتوانند حضور و نقش یک عامل خارجی در فضای سیاسی و نظامی آن دوره ایران را نادیده بگیرند اما، نمیتوان بههیچوجه از این واقعه تاریخی ابتدا یک نتیجهگیری مقدماتی و سپس یک نتیجه کلیتر، آنهم بهصورت خودکار به دست آورد مبنی بر اینکه تمام سلسله پهلوی «گماشته» بوده و در ادامه تمام رفتار و تصمیمات این خاندان را نیز با همین «منطق» توضیح داد. این گزاره جز حاصل یک مغلطه برای فریب افکار عمومی آنهم در جهت توجیه اهداف سیاسی خاص یک سازمان نیست!
اگر در یک دوره تاریخی، بهدلیل شرایط مشخص و بسیار نابسامان سیاسی و اجتماعی از یکطرف، و بهخاطر شرایط ژئوپلیتیکی از طرف دیگر، که بر هیچکس، ازجمله مسعود رجوی، ناشناخته نیست، رضا شاه توانسته است در راستای کسب قدرت و سر و سامان دادن به یک کشور از هم پاشیده، از شرایط بینالمللی بهنفع خود بهرهبرداری کند، این را بههیچوجه نمیتوان اینگونه تفسیر کرد که تمامی «خاندان پهلوی یک خاندان گماشته و دستنشانده بود.»! چنین گزارهای نیازمند اثبات و ارائه اسناد اثبات «دستنشاندگی» است که «اتهامی» بسیار سنگین است و نیاز به «ادله بسیار قوی» دارد.
میگویم «ادله بسیار قوی» چراکه اگر در نهایت، مسعود رجوی بر اساس مجموعهای از شواهد تاریخی، حکومت پهلوی را وابسته یا متأثر از قدرتهای خارجی بداند، هنوز بازهم باید توضیح دهد که چگونه از این تحلیل تاریخی به نتیجه سیاسی امروز میرسد؛ زیرا رضا پهلوی، فرزند و وارث سیاسی خاندان پهلوی، را نمیتوان صرفاً به دلیل تاریخی به قدرت رسیدن پدربزرگش، بدون ارائه کمترین ادله مستقل، «عامل خارجی» معرفی کرد. این تمایز ساده اما بسیار مهم است زیرا، مسئولیت تاریخی یک حکومت با مسئولیت اثباتشده یک فرد در زمان حاضر یکی نیست.
۲. آیا «شمشیر» معیار مشروعیت تاریخی است؟
رجوی برای تقویت استدلال خود میگوید «در تاریخ ایران همهٔ سلسلهها با قدرت شمشیر خود بر تخت نشستند. فقط خانواده پهلوی گماشته و حاصل کودتای اجنبی بود.» این استدلال با مشکلات اساسی روبروست:
اولاً، اگر معیار قضاوت درباره یک حکومت، شیوه به قدرت رسیدن آن باشد، باید همین معیار درباره همه حکومتهای تاریخ ایران و حتی همه نظامهای سیاسی جهان اعمال شود.
ثانیاً، ظاهراً ایشان توسل به «شمشیر» برای دستیابی به قدرت توسط «همه سلسلهها» بهجز «خاندان پهلوی» را به این دلیل منبع «مشروعیت» میداند که خود ایشان بیش از نیم قرن است، تنها راه سرنگونی و شیوه رسیدن به قدرت را «مبارزه مسلحانه» یعنی توسل به «اسلحه» میدانند و بس؟!
بنابراین، باید گفت نه «شمشیر و سلاح» میتواند «مشروعیت سیاسی» ایجاد کند و نه «مداخله خارجی» بهتنهایی میتواند «تمام تاریخ» یک حکومت را توضیح دهد.
نکته مهمتر این است که در یک جامعه دموکراتیک، مسئله اصلی دیگر این نیست که یک سلسله چگونه در گذشته بر سر کار آمده است. مسئله این است که مردم امروز چگونه آن را قضاوت میکنند، چه نظامی را میخواهند و چگونه باید نظام مورد علاقه خود را آزادانه انتخاب کنند.
اگر مردم ایران در یک فرآیند آزاد و دموکراتیک شکلی از حکومت را انتخاب کنند، آن شکل از نظام مشروع است؛ اگر نظام دیگری را انتخاب کنند، معیار مشروعیت باید رأی و اراده آزاد مردم باشد، نه اینکه یک جریان سیاسی از پیش نتیجه را منطبق با آرمانهای خود تعیین و حتی برنامهریزی کند.
۳. سنگینترین اتهام: «ارتباطات آلوده با سپاه»
اما شاید جدیترین قسمت پیام، جایی باشد که رجوی مدعی میشود شاهزاده رضا پهلوی از «ربع قرن پیش» با سپاه پاسداران «ارتباطات آلوده» داشته و در «حلقهای از اطرافیان اطلاعاتی» غرق شده است. سپس پیشبینی میکند که اسناد این ارتباطات روزی همانند اسناد کودتای ۲۸ مرداد در برابر چشم همگان قرار خواهد گرفت!
این دیگر یک اختلافنظر سیاسی نیست بلکه، یک «اتهام مشخص» است و همچون هر اتهام مشخصی نیازمند ارائه سند مشخص و قابل تحقیق و راستیآزمایی است.
بنابراین، پرسش بسیار ساده است: کدام ارتباط؟ با چه کسی؟ در چه تاریخی؟ از چه طریق؟ بر اساس کدام سند؟
اگر سندی وجود دارد، انتشار و بررسی آن میتواند موضوع یک بحث جدی باشد. اگر هم سندی وجود ندارد، اعلام اینکه «روزی اسناد آن منتشر خواهد شد» نمیتواند جایگزین سند موجود شود زیرا، چنین منطقی را میتوان درباره هر فردی بهکار برد؛ منطقی که پیام آن چنین است: «در حال حاضر، سندی نداریم، اما یقین داریم در آینده منتشر خواهد شد»!
این شیوه استدلال، امکان اثبات یا رد ادعا را از مخاطب میگیرد و در عمل، اتهام را به یک حقیقت ظاهراً مسلم تبدیل میکند. سندی که هنوز ارائه نشده است، نمیتواند مبنای یک اتهام قطعی در زمان حاضر قرار گیرد. توجه داشته باشید که این اصل، نه سلطنتطلبانه است و نه جمهوریخواهانه؛ یک اصل ابتدایی در نقد عقلانی و اخلاق سیاسی است.
۴. «خدمت به رژیم»؛ آیا اختلاف علت دارد یا فقط همزمانی؟
رجوی همچنین مدعی است فعالیت سیاسی رضا پهلوی و هواداران او در سالهای اخیر موجب تفرقه در اپوزیسیون شده و به جمهوری اسلامی خدمت کرده است.
برای اثبات چنین ادعایی باید میان دو موضوع تفاوت گذاشت و از مغلطه میان این دو پرهیز کرد: «وجود اختلاف در اپوزیسیون» و این ادعا که «رضا پهلوی علت اصلی این اختلاف است».
وجود اختلاف میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی واقعیتی آشکار است؛ اما نسبت دادن این اختلافات به یک فرد یا یک جریان، نیازمند اثبات «رابطه علت و معلولی» است. آیا اختلافات سیاسی در سطح اپوزیسیون پیش از مطرح شدن دوباره شاهزاده رضا پهلوی وجود نداشت؟ آیا اختلاف میان جمهوریخواهان، مشروطهخواهان، چپها، مجاهدین و دیگر جریانهای اپوزیسیون را میتوان صرفاً محصول فعالیت یک فرد دانست؟ و مهمتر از همه، آیا خود سازمان مجاهدین خلق و دیگر نیروهای سیاسی در شکلگیری این شکافها هیچ نقشی نداشتهاند؟
رجوی برای تقویت استدلال خود به مطلبی از روزنامه حکومتی «وطن امروز» به تاریخ ۱۳ بهمن ۱۴۰۳ استناد میکند که در آن، از جمله گفته شده بود پهلویخواهان با اختلافافکنی میان اپوزیسیون به جمهوری اسلامی خدمت کردهاند.
در اینجا یک پرسش روششناختی مهم مطرح میشود: آیا تحلیل یک رسانه حکومتی درباره مخالفان جمهوری اسلامی، بهخودیخود اثباتکننده درستی آن تحلیل است؟
طبیعتاً خیر. یک رسانه حکومتی میتواند درباره اپوزیسیون تحلیلهای درست یا نادرست ارائه کند. بنابراین، صرف اینکه «وطن امروز» در نوشتهای تحلیلی گفته باشد که یک جریان به جمهوری اسلامی خدمت کرده است، دلیل مستقلی برای اثبات این ادعا نیست. لذا، بسیار باعث شگفتی است که مسعود رجوی از آن بهعنوان یک «دلیل» برای متهم کردن شاهزاده رضا پهلوی به همان «اتهامی» استفاده میکند که محافل رژیم حاکم مبتکر اصلی آن هستند!
اگر هدف، اثبات یک رابطه واقعی و عینی میان عملکرد رضا پهلوی و بقای جمهوری اسلامی است، باید شواهد مستقل و قابل بررسی و راستیآزمایی ارائه شود؛ نه اینکه صرفاً به همخوانی دیدگاه یک رسانه حکومتی با تحلیل خود بهعنوان «رهبر عقیدتی» سازمان سیاسی تحت هدایت خویش استناد شود.
این رفتار بهخصوص زمانی سخیف خواهد بود که جریان سیاسی ذیربط خود را «یگانه جایگزین دمکراتیک» همان حکومتی معرفی کند که رسانه مورد استناد به آن تعلق دارد!
۵. یک پرسش بنیادیتر: دموکراسی برای چه کسی؟
اما شاید مهمترین بخش نقد، نه تاریخی باشد و نه حتی مربوط به شاهزاده رضا پهلوی بلکه، مسئله اصلی مفهوم «دموکراسی» است. رجوی در پایان پیام خود، مسیر آینده ایران را «انقلاب دموکراتیک» برای رسیدن به «جمهوری دموکراتیک» میداند و پیروزی آن را به «مردم ایران و ارتش آزادی» نسبت میدهد.
اما اگر مردم واقعاً صاحب حاکمیتاند، چرا باید نتیجه نهایی از پیش «جمهوری» تعریف شده باشد؟ این پرسش به معنای دفاع از سلطنت نیست. برعکس، پرسشی است که دقیقاً از منطق دموکراسی ناشی میشود.
اگر مردم ایران آزاد باشند، باید بتوانند درباره شکل حکومت آینده تصمیم بگیرند. جمهوری، سلطنت مشروطه یا هر شکل دیگری از حکومت باید در یک فضای آزاد سیاسی امکان طرح داشته باشد و سرانجام، انتخاب مردم تعیینکننده باشد.
بنابراین کسی که با سلطنت مخالف است، کاملاً حق دارد بگوید من جمهوری میخواهم اما، آنچه متفاوت با این ادعا است این است که مردم حق ندارند گزینه دیگری را انتخاب کنند. این درحالی است که، دموکراسی زمانی معنا پیدا میکند که نتیجه انتخابات یا همهپرسی از پیش معلوم یا مهندسی نشده باشد.
از اینجاست که مسئله راه به پرسش عمیقتری میبرد: هر جریان سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، صرفاً به دلیل مخالفت با جمهوری اسلامی، دموکراتیک نمیشود. دموکراسی دربرگیرنده یک روش و رفتار سیاسی نیز هست. دمکراسی یعنی به رسمیت شناختن:
-
حق رقابت سیاسی؛
-
حق بیان دیدگاه رقیب؛
-
پرهیز از اتهامهای اثباتنشده؛
-
پذیرش امکان شکست؛
-
و در نهایت، واگذاری تصمیم نهایی به مردم.
اگر کسی مدعی است شاهزاده رضا پهلوی میتواند «عامل تفرقه» باشد، باید بتواند این «ادعا» را بهکمک ارائه «سند و استدلال» اثبات کند و اگر کسی معتقد است سلطنتطلبی برای ایران خطرناک است، باید تلاش کند با «استدلال سیاسی و تاریخی» از این دیدگاه خود دفاع کند. اما، بهکارگیری عباراتی مانند «گماشته»، «اطلاعاتی»، «مرتبط با سپاه» و غیره... بدون ارائه سند به معنای واقعی کلمه، جای استدلال را نمیگیرند. این قاعده باید درباره همه اعمال شود: چه درباره شاهزاده رضا پهلوی، چه درباره مجاهدین، یا درباره جمهوریخواهان و سلطنتطلبان و حتی نسبت به خود جمهوری اسلامی!
۶. مسئله امروز ایران، مسابقه برای تصاحب آینده نیست؛ حق انتخاب آینده است!
شاید بتوان گفت مهمترین تفاوت میان یک سیاست دموکراتیک و یک سیاست اقتدارگرا همین است.
-
سیاست اقتدارگرا میگوید: «من میدانم آینده ایران چه باید باشد» و حتی فراتر از این، «من میگویم آینده ایران چگونه باید باشد»؛
-
سیاست دموکراتیک میگوید: «من برای آیندهای که به آن باور دارم مبارزه میکنم اما، همزمان حق تصمیم نهایی را برای مردم محفوظ میدانم و مبارزه نیز میکنم تا مردم بتوانند آزادانه این حق را اعمال کنند»؛
این تفاوت کوچکی نیست. اگر قرار است جمهوری اسلامی به دلیل سلب حق انتخاب مردم نقد شود، مخالفان آن نیز نمیتوانند همان حق را به شکلی دیگر از مردم سلب کنند. نمیتوان به نام «مردم» سخن گفت و همزمان از پیش تعیین کرد که مردم «چه چیزی یا چه کسی را نباید انتخاب کنند».
۷. نقد شاهزاده رضا پهلوی بله؛ اما نقد با «ناسزاگویی» و حذف متفاوت است
رضا پهلوی، مانند هر چهره سیاسی دیگری، میتواند و حتی باید در معرض نقد باشد. میتوان درباره دیدگاههای سیاسی ایشان سؤال کرد و در مورد میزان سازمانیافتگی جریان هوادارانشان بحث کرد. میتوان درباره رابطه وی با دولتهای خارجی سؤال کرد و پیرامون نقش خاندان پهلوی در تاریخ معاصر ایران تحقیق کرد. میتوان حتی با اصل سلطنت مخالف بود. بدیهی است که تمامی این موارد، در زمره نقد سیاسی هستند اما، اتهام «ارتباط با سپاه یا با دستگاههای اطلاعاتی» موضوع دیگری است و نیازمند سند به معنای واقعی و قابل راستیآزمایی است.
این تفکیک اگر رعایت نشود، فضای سیاسی ایران به جای رقابت میان برنامهها و ایدهها، به مسابقهای برای سنگینتر کردن «اتهامها» تبدیل خواهد شد. در چنین مسابقهای، سرانجام نه سلطنتطلب پیروز میشود، نه جمهوریخواه و نه هیچ جریان مخالف دیگری؛ تنها طرفی که از آن سود میبرد، همان ساختار سیاسی است که همه مدعی مبارزه با آن هستند.
نتیجه اینکه اگر نیک بنگریم: موضوع اصلی و مرکزی، پیش از آنکه «شاه» یا «شیخ» باشد؛ «حق انتخاب مردم» است.
بنابراین، از این منظر، پیام اخیر مسعود رجوی را میتوان بهلحاظ تاریخی و سیاسی نقد کرد؛ همانگونه که میتوان عملکرد و دیدگاههای شاهزاده رضا پهلوی را هم به نقد کشید.
اما اگر قرار باشد از تجربه جمهوری اسلامی درس بگیریم، یکی از مهمترین درسها این است که هیچ جریان سیاسی نباید خود را صاحب انحصاری حقیقت سیاسی بداند. مردم ایران نیازی ندارند از میان اشکال نظام حکومتی مورد نظر چند «رهبر» از پیش تعیینشده یکی را انتخاب کنند. آنها به چیزی بنیادیتر نیاز دارند: حق انتخاب آزادانه. اگر فردا اکثریت مردم ایران جمهوری بخواهند، باید جمهوری باشد. اگر سلطنت مشروطه بخواهند، باید بتوانند آن را انتخاب کنند و اگر شکل دیگری از حکومت را بخواهند، باید بتوانند آزادانه درباره آن تصمیم بگیرند.
چنانچه یک جریان سیاسی واقعاً به مردم اعتماد دارد، نباید از این امکان هراس داشته باشد. از این منظر، شاید مهمترین پرسش خطاب به همه نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی این نباشد که «پادشاهی یا جمهوری؟» بلکه، این است که: «آیا حاضرید نتیجه انتخاب آزاد مردم، حتی اگر برخلاف خواست شما باشد، بپذیرید؟». پاسخ صادقانه به همین پرسش است که میزان دموکراتیک بودن هر جریان سیاسی را روشن میکند.
و درست به همین دلیل، نقد پیام اخیر مسعود رجوی نباید به دفاع از شاهزاده رضا پهلوی تقلیل یابد. مسئله بزرگتر از یک فرد و حتی بزرگتر از یک جریان سیاسی است.
آیا اپوزیسیون جمهوری اسلامی میخواهد فقط حکومت موجود را تغییر دهد، یا واقعاً میخواهد یک فرهنگ سیاسی را تغییر دهد که در آن، هرکس خود را صاحب حقیقت میداند و رقیب خود را «وابسته»، «خائن» یا «دشمن مردم» معرفی میکند؟ پر کردن این «دره عمیق فرهنگی» میان «نقد سیاسی» و سنت سخیف «اتهامزنی» اگر بخشی از مبارزه نیروها و شخصیتهای سیاسی اپوزیسیون سرنگونیطلب نباشد، به یقین میتوان گفت که سخن گفتن از ایجاد یک «نظام دمکراتیک» در ایران آینده، ادعایی بیپشتوانه خواهد بود. اگر قرار است ایران آینده دموکراتیک باشد، این تغییر باید از همین امروز آغاز شود.
۲۵ اوت ۲۰۲۶
پاریس -
ساسان رضائی

فرزندِ شَه فرزندِ شاه است، م.سحر
















