تحریم، نفت و تفاوت فشار بر مردم یا فشار بر هسته قدرت
در دوران ریاستجمهوری باراک اوباما برای یک مذاکره تجاری به دبی رفته بودم. موضوع، تأمین ماشینآلات تولید رولرهای سرامیکی مورد استفاده در کارخانههای کاشیسازی بود و طرف مذاکره یک شرکت چینی بود. نماینده شرکت چینی گفت نمیتواند با ما همکاری کند. علت را که پرسیدم، توضیح داد روز قبل یکی از مقامات ارشد وزارت خزانهداری آمریکا با فعالان اقتصادی امارات جلسه داشته و به آنها گفته است: آمریکا ایران را تحریم کرده و از شما انتظار دارد با ایران همکاری نکنید؛ اگر همکاری کنید، مطمئن باشید آمریکا متوجه خواهد شد و مستقیماً با شرکت شما برخورد خواهد کرد. او همچنین گفته بود که چنین جلساتی را در کشورهای مختلف برگزار کرده است.
این تجربه برای من نمونهای از تفاوت اساسی سیاست تحریمی اوباما با سیاستی است که امروز دونالد ترامپ دنبال میکند.
اوباما ائتلاف ساخت؛ ترامپ فرمان میدهد
قدرت تحریمهای دوران اوباما صرفاً ناشی از قدرت اقتصادی آمریکا نبود. واشنگتن توانست بخش بزرگی از جامعه بینالمللی، از جمله چین و روسیه، را با فشار بر جمهوری اسلامی همراه کند. حتی چین و روسیه به قطعنامههای شورای امنیت علیه جمهوری اسلامی رأی دادند. این شرایط هزینه تجارت با ایران را آنچنان افزایش داد که حتی شرکتی چینی در دبی حاضر نبود برای فروش ماشینآلات صنعتی عادی ریسک کند. نتیجه نهایی آن فشار را نیز دیدیم. محمدجواد ظریف بعدها از شرایطی سخن گفته که تهران برای رسیدن سریع به توافق عجله داشت، در حالی که حتی طرفهای روس و چینی معتقد بودند ایران میتواند بیشتر امتیاز بگیرد.
امروز ترامپ میخواهد فشاری شاید حتی شدیدتر از دوران اوباما ایجاد کند، اما روش او متفاوت است. او کمتر ائتلاف میسازد و بیشتر به کشورها میگوید: یا با ایران کار نکنید، یا هزینه آن را خواهید پرداخت. مشکل این روش آن است که قدرت آمریکا هرقدر هم بزرگ باشد، الزاماً جای همکاری بینالمللی را نمیگیرد.
این مسئله بهخصوص درباره چین تعیینکننده است. چین بزرگترین خریدار نفت ایران است. اگر واشنگتن واقعاً بانکها و شرکتهای بزرگ چینی را هدف قرار دهد، فشار بر جمهوری اسلامی میتواند بسیار شدید شود؛ اما چنین اقدامی ممکن است آمریکا را وارد رویارویی اقتصادی بسیار بزرگتری با چین کند. بنابراین پرسش اصلی این نیست که آمریکا میتواند شرکتهای چینی را تحریم کند. پرسش این است که آیا ترامپ حاضر است هزینه چنین اقدامی را بپردازد.
بستن امارات پایان شبکه جمهوری اسلامی نیست
امارات برای دههها یکی از مهمترین مسیرهای مالی و تجاری ایران بوده است. محدود کردن این مسیر ضربه مهمی است، اما جمهوری اسلامی طی چند دهه تحریم آموخته است که با بسته شدن یک مسیر، مسیر دیگری پیدا کند. ترکیه و عمان میتوانند بخشی از نقش واسطهای امارات را بر عهده بگیرند. در کنار آنها شبکهای از صرافیها، شرکتهای پوششی، ناوگان سایه و اشخاص حقیقی وجود دارد که برای فروش نفت و انتقال پول استفاده میشوند.
بنابراین آمریکا با یک دولت معمولی که نفت میفروشد و پول آن را به حساب بانک مرکزی منتقل میکند روبهرو نیست؛ با حکومتی مواجه است که طی چند دهه یک اقتصاد موازی برای زندگی زیر تحریم ساخته است.
تراستیها؛ راه فرار و همزمان نقطه ضعف
یکی از مهمترین اجزای این اقتصاد موازی، افرادی هستند که در ایران معمولاً "تراستی" نامیده میشوند. وقتی امکان انتقال رسمی پول وجود ندارد، فروش نفت، دریافت پول و انتقال آن میتواند به شرکتها و اشخاص ظاهراً خصوصی سپرده شود. این سازوکار به جمهوری اسلامی امکان دور زدن تحریم را میدهد، اما خطر بزرگی نیز ایجاد میکند: منابع عمومی کشور در اختیار افرادی قرار میگیرد که پول ممکن است به نام آنها یا شرکتهایشان نگهداری شود.
در چنین شرایطی حکومت همیشه قادر نیست پول را بهسادگی پس بگیرد. تجربههایی نیز وجود داشته که واسطهها و تراستیها منابع را بازنگرداندهاند و پروندههای عظیم مالی ایجاد شده است. بنابراین نباید ارزش نفت فروختهشده را با پولی که واقعاً به جمهوری اسلامی میرسد یکی دانست. ممکن است یک میلیارد دلار نفت فروخته شود، اما پس از تخفیف نفت، هزینه ناوگان سایه، واسطهها، صرافیها، انتقال پول، شرکتهای پوششی و احتمال بلوکه یا تصاحب شدن منابع، مبلغی که واقعاً قابل استفاده است بسیار کمتر باشد.
نفت روی آب چقدر میتواند جمهوری اسلامی را نجات دهد؟
یکی از استدلالها این است که جمهوری اسلامی مقدار قابل توجهی نفت روی کشتیها دارد و بنابراین حتی در صورت محدود شدن صادرات میتواند با فروش این ذخایر مدتی مقاومت کند. این حرف تا حدودی درست است، اما نفت روی آب ذخیره است، نه درآمد پایدار. مهمتر اینکه نفت تا زمانی که به پول قابل استفاده تبدیل نشده، مشکل مالی حکومت را حل نمیکند. برای تبدیل نفت به پول، خریدار، نفتکش، واسطه، اسناد تجاری، صراف، بانک و شبکه انتقال منابع لازم است. بنابراین شاید مهمترین هدف تحریم آمریکا نه جلوگیری کامل از حرکت هر بشکه نفت، بلکه مختل کردن زنجیره تبدیل نفت به پول قابل استفاده باشد.
تنگه هرمز؛ برتری جدید ترامپ
در اینجا شرایط امروز با دوران اوباما تفاوت مهمی دارد. فشار دریایی آمریکا توان صادرات فیزیکی نفت ایران را نیز تحت تأثیر قرار داده است. این عامل میتواند فشار بسیار بیشتری ایجاد کند، زیرا مسئله دیگر فقط ترساندن خریدار نیست؛ رساندن خود نفت به خریدار نیز دشوارتر میشود.
اما آمریکا در اینجا با تناقض دیگری روبهروست. هرچه صادرات ایران و عبور نفت از منطقه بیشتر مختل شود، احتمال افزایش قیمت جهانی نفت بیشتر میشود. افزایش قیمت بنزین برای دولت آمریکا، بهویژه در فضای انتخابات میاندورهای، هزینه سیاسی دارد. در نتیجه ترامپ میخواهد دو هدف را همزمان تحقق بخشد: درآمد نفتی جمهوری اسلامی را کاهش دهد و در عین حال اجازه ندهد قیمت نفت آنقدر افزایش یابد که مصرفکننده آمریکایی هزینه آن را بپردازد. تهران نیز این محدودیت را میبیند.
اما مسئله مهمتر در داخل ایران است
برای فهم میزان اثر تحریم باید ساختار داخلی جمهوری اسلامی را نیز شناخت. براساس مبانی فقهی مورد قبول جمهوری اسلامی، معادن و منابع طبیعی از مصادیق "انفال" هستند. در متون آموزشی مبتنی بر فتاوای آیتالله خامنهای نیز تصریح شده که انفال در دوران غیبت در اختیار ولیامر مسلمین قرار دارد. این مسئله وقتی با مفهوم "ولایت مطلقه" ترکیب میشود، اهمیت اقتصادی و سیاسی پیدا میکند. ایران در ظاهر دارای همان نهادهایی است که هر کشور دیگری دارد: دولت، مجلس، بودجه، خزانه و بانک مرکزی. اما در بالای این ساختار نهادی قرار گرفته است که میتواند در تخصیص بخش مهمی از منابع ارزی کشور دخالت تعیینکننده داشته باشد.
نمونه روشن آن صندوق توسعه ملی است. دولتها بارها برای استفاده از منابع صندوق یا تغییر سهم آن از درآمد نفت از رهبر اجازه گرفتهاند. برای مصارف نظامی نیز با مجوز رهبر منابعی از صندوق اختصاص یافته است.
در نتیجه در کنار مسیر عادی:
درآمد ← خزانه ← بودجه ← مجلس ← تخصیص
مسیر دیگری نیز وجود دارد:
منابع ارزی ← درخواست دولت یا نهاد حکومتی ← اذن رهبر ← تخصیص
مدافعان جمهوری اسلامی این را نقض قانون نمیدانند، زیرا اختیارات ولیفقیه را خود قانون اساسی به رسمیت شناخته است. اما دقیقاً همینجا یک تناقض اساسی پدیدار میشود: با استفاده از یک اختیار مندرج در قانون اساسی میتوان سازوکارهای عادی نظارت و تخصیص منابع را کنار زد. به عبارت دیگر، قانون به ابزاری برای عبور از سازوکار عادی قانون تبدیل میشود.
تحریم مردم یا تحریم حکومت؟
این مسئله ما را به مهمترین پرسش میرساند. آمریکا ممکن است تصور کند:
کاهش درآمد نفت ← کمبود ارز ← بحران اقتصادی ← نارضایتی مردم ← فشار بر حکومت ← مذاکره
اما ساختار واقعی میتواند متفاوت باشد:
کاهش درآمد نفت ← کاهش منابع عمومی ← اولویتبندی منابع باقیمانده در رأس قدرت ← حفظ منابع دستگاه امنیتی و نظامی ← کاهش بیشتر امکانات دولت ← انتقال فشار به جامعه
یعنی ممکن است مردم بسیار فقیرتر شوند، دولت با کسری شدیدتری روبهرو شود، پروژههای عمرانی متوقف شوند و سطح زندگی سقوط کند، اما هسته قدرت همچنان منابع مورد نیاز برای بقای خود را حفظ کند. این تفاوت بسیار مهم است:
فشار بر اقتصاد ایران الزاماً به همان میزان فشار بر هسته قدرت جمهوری اسلامی نیست.
هشدار قالیباف و پزشکیان چه معنایی دارد؟
در همین چارچوب باید اختلافهای درون حکومت را نیز فهمید. قالیباف و پزشکیان هنگامی که هشدار میدهند ادامه گرانی و فشار اقتصادی ممکن است مردم را به خیابان بکشاند، الزاماً با اصل سرکوب مخالف نیستند. آنها نمیگویند اگر مردم قیام کردند ما در سرکوب آنها مشارکت نخواهیم کرد. نگرانی آنها میتواند اساساً چیز دیگری باشد: فشار اقتصادی ممکن است از حدی عبور کند که حتی دستگاه سرکوب نیز دیگر نتواند ثبات نظام را تضمین کند.
بنابراین اختلاف آنها با بخشهای تندرو را نباید فوراً شکافی میان "طرفداران مردم" و "طرفداران سرکوب" تلقی کرد. اختلاف میتواند میان دو راهبرد برای حفظ یک نظام واحد باشد. یک طرف میگوید هنوز میتوان فشار بیشتری به جامعه منتقل کرد. طرف دیگر هشدار میدهد که ادامه این فشار ممکن است انفجار اجتماعی ایجاد کند و موجودیت نظام را به خطر اندازد. تا زمانی که در لحظه رویارویی مردم با حکومت هر دو طرف نهایتاً پشت دستگاه سرکوب قرار میگیرند، این اختلاف هنوز شکاف بنیادی در ساختار قدرت نیست.
آیا ترامپ میتواند جمهوری اسلامی را به مذاکره بکشاند؟
در پاسخ باید میان سه موضوع تفاوت گذاشت:
فشار اقتصادی، آغاز مذاکره و پذیرش توافق.
به نظر من فشار کنونی میتواند جمهوری اسلامی را به شروع مذاکره وادار کند. رفتن پای میز مذاکره برای حکومت هزینه چندانی ندارد. میتواند مذاکره کند، زمان بخرد، درخواست رفع بخشی از فشارها را مطرح کند و اگر شرایط مناسب نبود مذاکرات را متوقف سازد. اما "مذاکره" با "تسلیم" کاملاً متفاوت است. برای وادار کردن جمهوری اسلامی حتی به مذاکره جدی، آمریکا باید از سه مانع عبور کند: نخست، صادرات واقعی نفت ایران را بهشدت محدود کند. دوم، شبکه تبدیل نفت به پول ـ از تراستیها و صرافیها تا شرکتهای پوششی و بانکهای واسطه ـ را مختل سازد. و سوم، فشار اقتصادی را از مردم و دولت عبور دهد و به هسته قدرت برساند. این سومی شاید از همه دشوارتر باشد.
آزمون واقعی سیاست ترامپ
در نهایت، موفقیت سیاست ترامپ را نباید فقط با تعداد بشکههای نفت صادراتی ایران، نرخ دلار یا میزان تورم سنجید. معیار اصلی باید این باشد:
چه مقدار از فشار اقتصادی واقعاً به مرکز قدرت جمهوری اسلامی منتقل شده است؟
اگر مردم فقیرتر شوند، دولت منابع کمتری داشته باشد و اقتصاد ایران کوچکتر شود، اما جمهوری اسلامی همچنان بتواند منابع لازم برای سپاه، دستگاه امنیتی و اولویتهای حیاتی خود را تأمین کند، تحریم ممکن است ایران را فقیرتر کند بدون آنکه حکومت را به عقبنشینی وادارد. اما اگر آمریکا بتواند شبکه فروش نفت، وصول درآمد، تراستیها و انتقال منابع را چنان مختل کند که حکومت برای حفظ دستگاه اصلی قدرت خود با کمبود واقعی منابع روبهرو شود، معادله تغییر خواهد کرد. در آن مرحله ممکن است جمهوری اسلامی به این نتیجه برسد که هزینه ادامه مقاومت از هزینه مذاکره بیشتر شده است. بنابراین مسئله اصلی این نیست که "مردم ایران تا چه اندازه میتوانند فشار تحریم را تحمل کنند؟"
پرسش اصلی این است:
"جمهوری اسلامی تا چه زمانی میتواند هزینه تحریم را به مردم منتقل کند، بدون آنکه هسته قدرت خودش ناچار به پرداخت آن شود؟"
به گمان من، پاسخ همین پرسش تعیین خواهد کرد که ترامپ میتواند جمهوری اسلامی را به پای میز مذاکره بکشاند یا نه.

















