این روزها با رفتن محسن نامجو به ایران سر و صدای زیادی بلند شده است. عدهای او را خائن مینامند و عدهای هم به او حق میدهند که به زادگاهش برگردد.
در زمانه ما، این که هر کسی حق دارد محل زندگی خود را انتخاب کند، تردیدی نیست، زیرا براساس ماده ۱۳ بیانیه حقوق بشر:
«هر شخصی حق دارد هر کشوری، از جمله کشور خود را ترک کند یا به کشور خویش بازگردد».
اما این که در شرایط کنونی سرزمین ما، بتوان از این حق حقوق بشری خود استفاده کرد یا نه مسئلهای متفاوت است.
چهل و هفت سال است که در پی انقلاب اسلامی میلیونها ایرانی به کشورهای مختلف جهان مهاجرت کرده (در برخی از آمارها این مهاجرت پس از انقلاب اسلامی را عظیمترین مهاجرت چندین قرن پیش تا کنون ایرانیان میدانند). مهاجرتی که سر باز ایستادن ندارد، یعنی همچنان مردمانی در ایران آرزوی امکاناتی را دارند که بتوانند آنها نیز از سرزمین مادری فرار کرده و به کشورهای دیگری پناهنده شوند.
طبیعی است که این مهاجرتها دلایل مختلف داشته است، از مسائل سیاسی گرفته تا اقتصادی و فرهنگی. با توجه به عملکرد این حکومت که اصل آن بر «مذهب» بنا شده، و مهمتر ضدیت آن با فرهنگ و تاریخ ایرانی ما که براساس چندمذهبی و یا بدون توجه به مذهب بنا شده، میشود گفت که بیشترین مهاجرین ایرانی در این سالها دلایل فرهنگی داشته است.
و شاید به همین دلیل است که اولاً ما از معدود مهاجران یا تبعیدیانی هستیم که فرهنگ خود را به سرزمینهای میهمان آورده و با برگزاری برخی از جشنها و مراسم تاریخی (از برداشتن چادر گرفته تا برگزاری برنامههایی در ارتباط با جشنهای ملی و رقص و آوازهای ممنوع در ایران، و تا ترتیب دادن جلسات پژوهشی مربوط به تاریخ و فرهنگ ایران) آن را زنده نگاه داشته و حتی به نسل دومی و سومیها منتقل کردهایم.
و در عین حال تعداد زیادی از این مهاجران هرگاه فرصتی شده به ایران سر زدهاند، بهطوری که وضعیت گردشگری ورشکسته حکومت اسلامی نشان میدهد که اگر رفت و آمد ایرانیها (بهعنوان توریست) به ایران نبود، در همین حد هم توریست نداشتند.
پس مسئله، رفتن همه افراد به ایران نیست. و رفتن هر فردی را به ایران نمیتوان خیانت نامید. کما این که ما مهاجرین یا فامیل و دوستانی داریم که سالی یک بار هم شده به ایران میروند و برمیگردند و هیچ کسی نه آنها را خائن مینامند و نه طرفدار جمهوری اسلامی. و اگر افرادی بین آنها باشند که طرفداری از حکومت را نشان داده باشند، حداکثرش این است که دور و بریهای مخالف حکومت با آنها رفت و آمدشان را قطع میکنند. و صدای طرفداری از آنها معمولاً از همان محدوده بلندتر نمیشود.
اما در میان ایرانیانی که در کشورهای مختلف زندگی میکنند ما جماعتی شناختهشده داریم، از سیاستمدار گرفته تا شاعر و نویسنده و ژورنالیست و هنرپیشه و خواننده و نوازنده که هر گفته و نوشته و حرکتی از آنها میتواند (به غلط یا درست) نشاندهنده آماری از تعداد ایرانیان خارج کشوری باشد که مخالف یا موافق حکومت حاکم بر ایران هستند.
به همین دلیل میبینیم که سیدعباس صالحی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی وقتی میخواهد نشان دهد که ایرانیان خارج کشور هم طرفدار حکومتشان هستند، خودش را به زمین و زمان میزند و از ارائه فهرستی میگوید که «در حال بررسی امکان بیش از ۱۰۰ چهره نامدار خارج از کشور میباشند.»
اینجاست که رفتن هر فرد شناختهشدهای به ایران میتواند مسئلهای باشد و میتوان به او گفت که در شرایطی که میلیونها ایرانی در ایران در بدترین شرایط موجود هستند و حتی اجازه نفس کشیدن ندارند، رفتن تو به ایران میتواند «خیانت» به حساب آید.
اما به این معنا نیست که رفتن یک یا صد نفر شخصیت «چهره نامدار» به ایران مسئله مهمی است. زیرا اولاً نامدار بودن و چهره بودن بهتنهایی نشانه ارزشمند بودن کسی نیست، بعد هم در مقابل میلیونها ایرانی که در تظاهرات خارج کشور شرکت میکنند و علیه حکومت ایران و به نفع شاهزاده، رهبر آلترناتیو حکومت اسلامی شعار میدهند و حضور صدها شخصیت شناختهشده که رسماً مخالفت خودشان را با حکومت اعلام کردهاند، سخن رژیم جنایتکار درباره ۱۰۰ چهره طرفدارش به شوخی بیشتر میآید. آن هم چهرههایی چون نامجو که هنوز جوهر پروندههای (آزار جنسیاش) خشک نشده است.

















