از گذرمان نوشتم، از حکومتی که پیوسته بر روحت چنگ میزند! آزارت میدهد و هرگز تصویری جز کشتار، جنگ، ویرانی و خونریزی مقابل چشمانت نمینهد. هرگز نوایی جز ضجه مادران و فریاد دردآور پدران که در جستجوی جنازه فرزند از سردخانهای به سردخانه دیگر میروند نمیشنوی؛ از آن دست فریادهایی که پیوسته در گوشت میچرخد: «سپهر بابا کجایی؟» همزمان پیری که از راه میرسد قامت کمانی میکند. از توان رفتن میکاهد. آرامآرام تو را به گوشه محدودهای که حیات ترسیم کرده است میراند. تلاش میکند با تکیه بر ناتوانی جسمت بر روحت جنگ اندازد، افسردهات کند و پایان یک راه ناتمام را اعلام نماید.
چگونگی برخورد ما با این لشگر هجومآورده بر جسم و روح، رمز پایداری هر انسان و نقشیست که بر گنبد مینا میزند. پایداری روح در برابر چنین لشگریست که این بخش از زندگی را مفهوم میبخشد.
مبارزهای سخت که زمان و زمانداران به همراه جسمت دست در دست هم بر روحت هجوم میآورند، تا گنجینه درون تو را به یغما برند. گنجینهای که چیزی جز مجموعهای از چگونگی نگاه تو به زندگی، آزادگی، سالها تلاش برای رهایی از بند استبداد، گشودن درهای شادی، دست یافتن به عمق و معنای حیات که عنصر جاودانگی را در درون ظلمات خود نهان کرده، نبوده است.
برخورد با لشگری خونخوار که میخواهد تمامی خاطرات و ارزشهای انسانی تو را که سالها برای آن جنگیدهای محو و نابود سازد! ناامید از رسیدن به آن شادی درون که چیزی جز آزادگی و بینیازی و توان ایستادن در جانب حقیقت نیست بنماید. راه را تیرهتر و تیرهتر کند. بهگونهای که دیگر قادر به دیدن تمامی نورهای عبور کرده از منشور حیات و چشماندازهای آینده که جز با روحی عاشق نمیتوان آنها را دید، نگردی.
لشگری که میخواهد تو را به طرف دوزخی که بر سر در آن نوشته «در اینجا هیچ امیدی نیست» بکشاند. تا بر دل امید از کف دادهای که دیگر عاشق نیست! «نمرده نماز بگذارد.»
دقیقاً چنین جدال در چنین مرحله از زندگیست که فرق انسانها در برخورد با لشگر مهاجم زمان را معین میکند.
پیرانی که دست بالا میبرند و قبول میکنند که خسته شدهاند و امیدی نیست. تمامی آن چیزهایی که در جستجویش بودند سرابی بیش نبوده. تسلیم میشوند و تن به آرامش در آخرین روزهای حیات خود میدهند. «ما به اندازه کافی زحمت کشیده و رنج بردهایم بگذارید! این آخر عمری لختی به خود برسیم. حال نوبت جوانان است!»
یا آن که، به هر جان کندنی هست استوار در هدف خود، به راه خود. به مدد عشق بار سنگین زرهی که از نوجوانی و جوانی برای نبرد بر تن کردهاند میکشند، زیر فشار خردکننده آن طاقت میآورند تا از روح خود و جامعه خود نگهبانی کنند.
جسمهایی که روحهای شکستناپذیرشان در این راهپیمایی شگفتانگیز یاریشان میکند تا چونان «دانکو» قلب خود بر سر دست گیرند، از راههای صعبالعبور بگذرند. از تاریکی جنگل نهراسند تا راهی به سوی نور، به دشتهای زیبای زندگی بگشایند.
چرا که زندگی چیزی نیست جز طی طریقی عاشقانه با تکیه بر تجربه سالیان برای عبور از پیچها و سختراههای زندگی. تنها در چنین سفری سخت اما زیبا و شگفتانگیزی، که «از ازل تا به ابد باید عاشق بود»، رمز و راز زندگی بر تو عرضه میشود. درهای سنگین قرون بر تو گشوده میگردد، تا تو قادر به شنیدن نوای درونی حیات گردی.
قادر به شنیدن ملودیهایی که از دهلیزها و لابیرنتهای پیچ در پیچ زندگی عبور میکنند، به دیوارههای سنگی کوهها، به امواج اقیانوسها برمیخورند، میشکنند، در هم میپیچند، اوج میگیرند، در فضای لایتناهی منعکس میشوند. تا پیام سروش را بر تو که محرم گردیدهای عرضه کنند. تا تو بشنوی! اوجگیری و موسیقی حیات را بنوازی.
حس کنی آن بو، عطر و لذت چشایی جادویی را! چونان زنبور عسل که بر گل مینشیند و برمیخیزد و حاصل رنج نشستن و برخاستن بر هزاران گل را در عطر عسل و شیرینی شهد خود به ما ارزانی میدارد!
ما نیز باید که دریابیم عطر گلها را، دریابیم عطر زندگی را، بچشیم شیرینی شهد حاصل از چنین تلاشی را. به وظیفه خود عمل کنیم برای ساختن شهد شیرین زندگی و ریختن آن در کام انسان و جامعه انسانی.
انسانی که تمامی این زیباییها را مفهوم میبخشد.
با چنین نگاه و تلاشیست که پیری مفهوم خود از دست میدهد. امید بر جای ناامیدی مینشیند. تو قادر به افکندن تیر بر چشم دشمنان از قد کمانی خویش میکردی.
توان مییابی که دست ساقی گرفته بر لشکر غم هجوم آوری و بنیاد غمانگیزان در هم نوردی تا چرخزنان تا منزلگه خورشید رسی.
چه زیباست از فراز راه طیشده بر مسیر رفته خود بنگری، بر رد پاهای خویش که چیزی جز گام زدن شرافتمندانه و مبارزه برای رسیدن به یک جامعه زیبای انسانی نبوده. چه باشکوه است منظر چنین انسانی پیگیر، حقیقتجو، بینیاز! نامیرا و جاودانه شده.
ابوالفضل محققی
















